شاخص یا ضریب جینی

شاخص یا ضریب جینی، یکی از شاخص هایی است که به دلایل نامشخص در کشور ما برای اشاره به میزان رفاه در جامعه استفاده می شود. معمولا غیر ممکن است که در یکی از مناظرات انتخاباتی، عنوان ضریب جینی به گوش شما نخورد. در این مطلب کمی در مورد این ضریب صحبت می کنیم.

ضریب جینی چه مشخصه اقتصادی ای را نشان می دهد؟

در علم اقتصاد از ضریب جینی برای نشان دادن فاصله درامدی طبقات متفاوت جامعه استفاده می شود. من وارد ساختار محاسبه این ضریب نمی شوم (ساختار محاسبه آن خیلی پیچیده نیست) و در مورد کلیات ان صحبت می کنم. اما در مورد کلیت آن صحبت می کنم. در حال حاضر کشورهای جهان ضریب جینی بین ۲۵ تا ۶۵ دارند (ضریب جینی کمتر از ۲۰ یا بیش از ۷۰ بسیار بعید است). هر قدر مقدار این ضریب کمتر باشد یعنی فاصله درآمد پردرآمد ترین افراد جامعه با کم درآمدترین افراد جامعه کمتر است. طبیعتا هرقدر این ضریب بیشتر باشد، این فاصله هم بیشتر است.

چرا ضریب جینی رابطه ای با رفاه یا رشد اقتصادی ندارد؟

ضریب جینی هیچ مشخصه اقتصادی ای به جز فاصله طبقاتی را نشان نمی دهد. برای مثال ضریب جینی افغانستان ۲۹٫۴ (امار سال ۲۰۰۸) بوده و ضریب جینی ایالات متحده در چند سال اخیر حدود ۴۰ بوده (در طول ۱۰ سال اخیر خیلی تغییر نکرده است). پس گرچه افغانستان از نظر این ضریب در جایگاه بهتری نسبت به ایالات متحده قرار گرفته اما این مثال نشان میدهد که این ضریب چقدر با رفاه اجتماعی یا بهبود اقتصاد فاصله دارد. در واقع در شرایط بد اقتصادی یکی از المان هایی که به سرعت تغییر می کند همین ضریب جینی است. چون در صورت بروز ناامنی، ابتدا اقشار پردرامد از کشور خارج می شوند و در نتیجه ضریب جینی بهبود پیدا می کند.

برای رفع این مشکل بهتر است ضریب جینی در کنار یک المان ساده اقتصادی دیگر مثل GDP Per Capita برای کشورهای مختلف مقایسه شوند. در این صورت می توان بهتر از وضعیت رفاهی عمومی در کشور آگاه شد. البته اگر این کار را در ایران انجام دهیم نتایج خیلی خوبی نمیگیریم چون تولید ناخالص داخلی ایران در سالهای اخیر رشد خوبی نداشته و البته جمعیت کشور رشد بالایی داشته، پس سیاست مداران ترجیح می دهند از این امار استفاده نکنند.

در صورتی که علاقه دارید ضریب جینی کشورهای مختلف را با هم مقایسه کنید، میتوانید به این مقاله از ویکیپدیا مراجعه کنید:

https://en.wikipedia.org/wiki/List_of_countries_by_income_equality

کمی در مورد پلورالیسم!

اولین بار که من واژه “پلورالیسم” (معادل فارسی ان تکثرگرایی است) را خواندم حدود ۱۲ سال پیش بود. در دوره دانشجویی گاهی مقالات مرتبط با رشته خودم را بهبود می دادم. یکی از کاربران که اتفاقا به نظر خیلی منطقی بود، یک بنر (مطمئن نیستم اسمش بنر بود!) در صفحه اش گذاشته بود که “من طرفدار پلورالیسم سیاسی هستم!” من با خواندن ان برای اینکه بفهمم پلورالیسم دقیقا چیست مجبور شدم ده ها صفحه مطلب بخوانم. گاهی که به بحث های فلسفی نگاه می کنم، به نظر دانستن مفهوم پلورالیسم می تواند به روند آنها کمک کند. به نظرم کلا درک پلورالیسم می تواند خیلی از مشکلات اجتماعی را حل کند.

پلورالیسم اصلا یعنی چه؟

مفهوم پلورالیسم بسیار گسترده است. انواع متفاوتی از این مفهوم در علوم مختلف مثل پلورالیسم سیاسی، اجتماعی، فلسفی، دینی و … ایجاد شده اند، اما ریشه همه آنها تا زیادی مشابه است. پلورالیسم به این اصل اشاره می کند که نیاز نیست ما الزاما طرز فکر دیگران را بفهمیم یا قبول کنیم، اما میتوانیم این حق را برای دیگران نگه داریم که طرز فکری متفاوت با ما داشته باشند.

مثلا در پلورالیسم سیاسی، ممکن است من لیبرال باشم، اما این حق را برای دوست محافظه کارم قائلم که طرز فکر متفاوت خود را داشته باشد. این به معنی قبول طرز فکر او توسط من نیست. من فقط این را پذیرفته ام که افراد میتوانند طرز فکرهای متفاوتی داشته باشند. پلورالیسم دینی هم به طور مشابه امکان همزیستی دین ها در کنار هم را فراهم می کند. افراد با دو دین متفاوت نیازی نیست الزاما طرز فکر طرف مقابل را درست بدانند، کافیست حق اعتقاد به چیزی متفاوت را برای دیگران قائل شویم.

پلورالیسم در ریشه از این طرز فکر نشات گرفته که واقعیت می تواند وجوه متفاوتی داشته باشد و اعتقاد به یک وجه آن الزاما به معنی اشتباه دانستن دیگری نیست. باید به این نکته هم اشاره کرد که پلورالیسم تکثرگرایی در مقابل انحصار گرایی قرار می گیرد.

پلورالیسم چطور به حل مشکلات کمک می کند؟

تکثر اعتقادات و نظرات یک خصوصیت انسانی است. پس هیچ وقت جامعه به طور یکپارچه دارای یک نظر نخواهد بود. برای جلوگیری از نزاع بین افراد معتقد به هر طرز فکر، دو راه حل وجود دارد: ۱ – محدود کردن امکان ابراز تفکرات متفاوت از طریق اعمال زور (که همه با ان اشنا هستیم) ۲ – قبول تفاوت تفکرات و اجازه ابراز هر عقیده

باید به این نکته اشاره کرد که پلورالیسم در بعد سیاسی، الزامی به تقسیم قدرت بین تفکرات متفاوت ندارد. اما هر تفکر میتواند به طور ازادانه نظر خود را ابراز کند. در صورتی که این تفکر توسط اکثریت پذیرفته شد، در صورتی که حکومت دموکراتیک باشد خود به خود این تفکر قدرت را در دست خواهد گرفت.

نگاه کردن به جامعه ما حتی در ساده ترین سطوح (مثل کامنت های یک پست در اینستاگرام) این را نشان میدهد که مفهوم تکثر گرایی فکری در فرهنگ ما کاملا ناآشنا است. حتی در بین مخالفان سیاسی، اینکه کسی بخواهد طرفدار حکومت باشد به معنی زیر سوال رفتن تمام طرز فکر اوست. در این شرایط هر کس که از نظری با ما مخالف باشد، تمام منطق، شعور و اخلاق او زیر سوال خواهد بود. با وجود چنین طرز فکری تفاوتی بین حکومت ها نخواهد بود چون این مردم هستند که مجددا ساختاری ناپذیرا برای تفاوت افکار را ایجاد می کنند.

در قدم اول باید بپذیریم که هر کس می تواند طرز فکر متفاوت خودش را داشته باشد و حتی در صورت غلط بودن این طرز فکر، این موضوع تاثیری بر روی دیگر جنبه های زندگی او نخواهد داشت.

آیا افزایش حداقل حقوق مشکلات کارگران را حل می کند؟

دوباره پایان سال شد و بحث بر روی افزایش حقوق سال آینده کارگران بالا گرفت. کارفرمایان، کارگران و دولت هر کدام نظر خاص خودشان را در این مورد دارند. بحث اصلی در رابطه با افزایش حداقل حقوق این است که تاثیر آن بر روی وضعیت معیشت و وضعیت کلی جامعه چه خواهد بود. اگر افزایش حداقل حقوق بتواند به جامعه کمک کند حداقل دولت باید از آن حمایت کند. (پیشنهاد دولت برای افزایش حقوق ۱۸ درصد بوده که نسبتا مناسب است.) همه بخش مثبت افزایش حداقل حقوق را به خوبی می شناسند، افزایش حقوق باعث می شود پول بیشتری به طبقه کارگر برسد و طبیعتا وضعیت زندگی آنها بهتر می شود. پس من بیشتر بخش منفی افزایش حقوق را بررسی می کنم.

اصلا چرا باید چیزی به نامه حداقل حقوق وجود داشته باشد؟

در واقع در یک اقتصاد آزاد و ایده آل، نیازی به تعیین حداقل حقوق از طرف دولت وجود ندارد. کارفرما برای انجام کارش به افراد نیاز دارد و بسته به توانایی آنها به آنها دستمزدی را پیشنهاد می دهد. اما مشکل زمانی ایجاد می شود که متوجه میشویم گاهی (خیلی از وقت ها) تعداد افراد اماده به کار از تعداد شغل ها بیشتر است. مخصوصا در شغل هایی که به تخصص کمتری نیاز دارند، همیشه افراد اماده به کار زیادی وجود دارند. در صورتیکه در این شرایط انتخاب حقوق به صورت ازاد گذاشته بشود، کارفرما تا جای ممکن حقوق را پایین می آورد و کارگر مجبور است با حقوق بسیار پایینی کار کند. سوسیالیسم (که اینقدر هم منفور شده) باعث شد حقوق حداقلی برای کارگران ایجاد شود و حداقلی از حقوق برای آنها تعیین شود تا از آسیب دیدن این قشر جلوگیری شود.

حداقل حقوق را باید بر چه مبنایی مشخص کرد؟

برای مشخص کردن حداقل حقوق ابتدا باید توجه داشت که هر قانونی برای اجرای دقیق نیازمند منطقی بودن است (در غیر این صورت هزینه های اجرا بسیار بالا می رود). اگر اختلاف حداقل حقوق تعیینی دولت و حداقل حقوق واقعی جامعه (چیزی که در حالت بدون محدودیت می توانست وجود داشته باشد) زیاد باشد، کارفرماها رفته رفته قانون را زیر پا گذاشته و کارگران را به صورت غیر قانون و ارزان استخدام می کنند. در این صورت ریسک جریمه شدن، ارزش استخدام کارگر ارزان را خواهد داشت و از طرفی کارگری که به صورت غیر قانونی استخدام شده از بقیه خدمات مثل بیمه تامین اجتماعی هم محروم می ماند (این قبلا در ایران تجربه شده). حالت بد دیگر این است که دولت سختگیری بالایی در اجرای قانون به خرج دهد و کارفرمایان توان پرداخت حقوق را نداشته باشند که به برشکستگی آنها و بیکاری کارگران منجر شود. پس دولت مجبور است سطح افزایش حداقل حقوق را در سطحی محدود نگه دارد.

به این مسئله هم توجه داشته باشید که افزایش حداقل حقوق بر روی قیمت تمام شده محصولات تولید داخل هم تاثیر می گذارد و خود تورم آفرین هم هست. همین تورم میتواند به نوعی همان افزایش را مجددا از سفره کارگر بردارد و در نهایت هیچ کمکی به کارگران نشده.

حقوق واقعی کارگران چه زمانی افزایش می یابد؟

افزایش واقعی حقوق کارگران نیازمند دو پیش نیاز است:

  • اول باید آمار بیکاری آنقدر پایین باشد که رقابتی بین کارفرمایان برای استخدام کارگر ماهر ایجاد شود. همین حالا هم در برخی بازارها کارفرما مجبور است با توجه به نیازش پرداختی بالایی به کارگر داشته باشد، چون با مبلغ کم کارگر راضی به کار کردن نمی شود. پس تا زمانی که بیکاری بالاست و درخواست برای کار زیاد، کارگران بر سر استخدام شدن رقابت می کنند و در نتیجه دستمزد واقعی آنها پایین می ماند.
  • موضوع دوم و بسیار مهم هم میزان درآمد ناشی از کار یک نیرو برای کارفرماست که خود مشکلی جدی در ایران به شمار می رود. با توجه به بسته بودن اقتصاد ایران و واردات زیاد، امکان ایجاد پول زیادی توسط یک کارفرما به ازای هر کارگر وجود ندارد. برای مثال اگر کارفرمایی به ازای کار کردن هر یک از نیروهایش ۲ میلیون تومان با توجه به هزینه ای که در محل کار کرده و ریسکی که در کسب و کارش می کند نمی تواند پرداختی بالاتر از ۱ میلیون به کارگر داشته باشد. میزان پول جاری در اقتصاد ایران نسبت به جمعیت در حال کارش کم است. بنابراین به صورت کلی درآمد ناشی از کار یک نیرو خیلی زیاد نخواهد بود. این موضوع به ویژه در بازارهای تولیدی بسیار تاثیر گذار است. در صورتی که دولت حداقل حقوق کارگران را بیش از حد افزایش دهد، کارفرما با توجه به درآمد محدودش دیگر توان پرداخت حقوق را ندارد.

راه حل اصلی چیست؟

راه حل اصلی این است که به جای دعوا بر سر حداقل حقوق دولت تلاش خود را برای ریشه کن کردن بیکاری و گسترش اقتصاد ایران بیشتر کند. در صورتی که مشکلات اقتصادی ایران حل نشود، هر قدر هم که افزایش حقوق کارگران بیشتر باشد کمکی به معیشت آنها نخواهد کرد. در رابطه با بهبود شرایط راه اندازی کسب و کار هم باید کاری انجام شود (تا به حال که فقط وعده هایی داده شده) تا با افزایش تعداد کسب و کارها امکان پیدا کردن محیط های کاری مناسب برای کارگران را فراهم کند.

بقیه جهان در این رابطه چه وضعیتی دارند

شاید فکر کنید در بقیه جهان حداقل حقوق کارگر خیلی بالاست اما اصلا اینطور نیست. نقشه زیر حداقل حقوق کارگران در اروپا را نشان میدهد، توجه داشته باشید که در یبشتر کشورهای شرق اروپا هزینه های زندگی از ایران خیلی بالاتر است.

حداقل حقوق کارگری در اروپا
حداقل حقوق کارگری در اروپا به یرو

کمی در مورد عملکرد آقای ضرغامی در صداو سیما

افراد مختلف ممکنه از داخل صداوسیما اطلاعاتی در مورد نحوه عملکرد اقای ضرغامی در طول حدود ۱۰ سالی که مدیریت این سازمان رو داشت بدن. من میخوام از به عنوان یک بیننده تلویزیون در مورد روندی که در طول اون من از یه تماشاگر ثابت تلویزیون به یک فرد کاملا بی تفاوت به تلویزیون تبدیل شد، شرح بدم.

صدا و سیما قبل از اقای ضرغامی چطور بود؟

عمر من به مدیران پیش از اقای لاریجانی، خیلی قد نمیده. در مورد عمکرد اقای لاریجانی در صداوسیما هم نقدهای زیادی وجود داره. مخصوصا که ایشون بودن که اولین بار صدا و سیما رو جناحی کردن. اما در اون زمان همچنان درصد قابل توجهی از مردم تلویزیون نگاه میکردن. در طول اون مدت شبکه های تلویزیونی مثل شکه چهار (که من خیلی دوست داشتم) ایجاد شدن. چاپ روزنامه جام جم شروع شد (که البته در اون زمان نسبتا قابل قبول بود) و برخی از بهترین سریالهای تلویزیونی تولید شدن. مخصوصا در دوره اقای لاریجانی بود که پخش موسیقی در تلویزیون زیاد شد، که گرچه به خواننده های محدودی مثل محمد اصفهانی، عصار و … محدود می شد، اما باز هم قابل قبول بود. در این دوره مجموعه هایی از سریال های طنز هم پاگرفتن. بعضی از این مجموعه ها مثل برره رو من واقعا دوست داشتم.

به نظر میرسید لاریجانی دید نسبتا واقعی ای به تلویزیون داره. در اون زمان البته مردم مذهبی تر از الان بودن اما تلویزیون هم سعی می کرد تقریبا با ساختار فکری جامعه حرکت کنه. البته نمیشه گفت در اون زمان لاریجانی ساختار شکنی خاصی انجام میداد (سانسور همچنان وجود داشت) اما تولید برنامه های مفرح اولین اولویت تلویزیون بود.

ورود آقای ضرغامی

طبیعتا تاثیر کار هر مدیری در مجموعه بزرگی مثل صداو سیما تا یکسال معلوم نمیشه. بعد از اومدن اقای ضرغامی اولین اقدامشون حذف پخش موسیقی از تلویزیون بود. تقریبا تمام نماهنگ هایی که تا قبل از تلویزیون پخش میشد حذف شدن. سریال های طنز هم یک به یک کم شدن تا جایی که تقریبا هیچ سریال طنزی تولید نمی شد. پخش فیلم های سینمایی خارجی هم محدود شد (تا قبل سعی می شد تا جای ممکن فیلمها با سانسور پخش بشه).

من نمی دونم این به دلیل روند جایگزینی مدیران داخلی تلویزیونی بود یا یک سیاست کاملا عمدی که یک به یک کارگردان های خوب همکاریشون رو با تلویزیون قطع کردن. حتی مهران مدیری (که من خیلی ازش خوشم هم نمیاد) برای سالها در تلویزیون فعالیت نمی کرد. در همین زمان تلویزیون شروع به ساخت سریال های آموزشی خودش کرد که توی همشون به نحوی ایدولوژیهای خاص به تماشاگر القا می شد. در کل به نظر می رسید اولویت تلویزیون از یک دستگاه مفرح و آموزشی به یک ماشین پروپاگاندا تغییر کرده. همه برنامه های تلویزیونی به نحوی در تلاش برای القا چیزی به تماشاگر بودن. اخبار تلویزیون به نحوی جهت دار شد که دیگه غیر قابل تماشا می شد (من همین حالا هم نمی تونم بدون نیاز به کوبیدن سر به دیوار ده دقیقه اخبار تلویزیون رو تماشا کنم)

تعجبی نداشت که محبوبیت تلویزیون رفته رفته کمتر شد. مردم به سادگی اینترنت و شبکه های ماهواره ای رو با تلویزیون جایگزین کردن. حرکت های بی نتیجه ای هم برای جلوگیری از این روند (مثل فیلتر کردن وبسایت های پرطرفدار یا جمع کردن دیش ها) انجام شد که طبیعتا بی نتیجه بود.

اقای ضرغامی در مجموع یه دستگاه نسبتا موفق رو تحویل گرفتن و یه خرابه بسیار پر هزینه رو به مدیر بعدیش تحویل داد. جالبه که ایشون الان توئیترهای انتقادی هم از عملکرد سازمان ها و دستگاه های دیگه منتشر می کنه. خسارتی که عملکرد ضعیف اقای ضرغامی به بزرگترین سازمان رسانه ای کشور زد به هیچ عنوان قابل جبران نیست. افرادی که بعد از ضرغامی در اون جایگاه قرار گرفتن تنها به بازسازی تخروبه ها مشغول هستن. داره تلاش میشه بعضی از کارگردان ها و بازیگران قدیمی دوباره به تلویزیون برگردن، برنامه هایی با هدف تفریح ساخته بشن و صدا و سیما کمی از محبوبیتش رو برگدونه.

این رو هم باید گفت که از نظر بیطرفی یا انتشار اخبار درست، صداو سیما هنوز هم وضعیت خیلی بدی داره. صدا و سیما هنوز هم به هیچ عنوان تصویر درستی از واقعیت اتفاقات در ایران نمیده. این البته از روی زرنگی نیست، بلکه از روی بی تجربگی مدیران این مجموعه و عدم اطلاع اونها از نحوه عملکرد رسانه هاست. رسانه ای که قابل اعتماد نباشه به هیچ دردی نمیخوره!

چرا اقتصاد ایران آشفته است؟

برای چنین سوالی طبیعتا دلایل بی شماری وجود داره اما در این مطلب تنها از دید بسیار کلی به وضعیت اقتصاد ایران نگاه می کنیم و وارد جزئیات نمی شیم.

نوع اقتصاد ایران چیست؟

این سوالیه که حتی اقتصاددان ها هم نمی تونن بهش جواب بدن. به نظرم وزیر اقتصاد هم نخواهد تونست به ایران سوال جواب درستی بده. ایران شکل یکپارچه ای از یک اقتصاد سوسیالیستی یا کاپیتالیستی نداره (البته هیچ کشوری دقیقا اینطور نیست اما در شکل قانونی یکپارچه تر هستن). در واقع اقتصاد ما به طرز عجیب و به هم ریخته ای ترکیبی از این دوتاست که امکان شناسایی رو از ما گرفته.

سوسیالیستی یعنی چی؟ کاپیتالیستی یعنی چی؟

در یه اقتصاد سوسیالیستی مالیات ها بالا هستن و دولت مدیریت بیشتری در روند کار شرکت های خصوصی می کنه، قوانین کار سختگیرانه تر پیگیری میشن و در مقابل دولت خدمات اولیه رو به صورت رایگان به مردم ارائه میده، خدماتی مثل تحصیل، درمان، بازنشستگی، … همگی دارای سوپسید بالا یا حتی رایگان هستن. در برخی کشورهای سوسیالیستی حتی بیمه بیکاری بالا هم پرداخت میشه. در شکلهای قوی تر ممکنه خدمات بیشتری مثل مسکن هم رایگان باشن. نمونه هایی از کشورهای سوسیالیستی یا نسبتا سوسیالیستی کشورهای اروپای مرکزی و اسکاندیناوی هستن.

برعکس در یک اقتصاد کاپیتالیستی یا سرمایه داری، مالیات ها پایین هستن و دولت دخالت کمتری در ساختار کار در کشور داره. در مقابل خدمات هم کمتر زیر نظر دولت انجام میشن، مثلا مدارس و بیمارستان های دولتی کم هستن و در صورت وجود خدمات دولتی، این خدمات به صورت محدودتری انجام میشن.

چی شد اقتصاد اینطور شد؟

در سالهای دهه ۵۰ درآمد نفتی ایران به شدت بالا رفت. این به شاه امکان حرکت به سمت یک اقتصاد سوسیالیستی رو میداد (با این فرض که این موضوع اعتراضات رو کم میکنه که البته نکرد) در یک سلسله تغییرات، سیستم درمانی کاملا رایگان ایجاد شد، دانشگاه های رایگان گسترش داده شدن و ساختار استخدامی استوارتری ایجاد شد. در مقابل شاه نتونست سیستم مالیاتی ایران رو گسترش بده و البته هزینه های اضافه رو از محل فروش نفت پرداخت کرد.

در ابتدای انقلاب درخواست برای حتی سوسیالیستی تر شدن اقتصاد خیلی زیاد بود. مردم توقع داشتن که چیزهای بیشتری رایگان بشه (با توجه به روندی که تا اون موقع جلو رفته بود) و البته قول های زیادی هم داده شد. پایه های اقتصادی ایران در اون زمان بر اساس یک سیستم کاملا سوسیالیستی ایجاد شد. حتی قانون اساسی دولت رو موظف به تامین کار برای همه مردم کرد. در همین بهبهه، جنگ شروع شد و روند اجرایی کشور برای سالهای زیادی به عقب افتاد.

بعد از جنگ هاشمی رئیس جمهور شد و دید مطابق قانون اساسی حجم زیادی از وظایف بر روی دوش دولته که باید انجام بده، جمعیت هم به مراتب بیشتر شده بود و این مشکلاتی رو به ویژه در بخش درمان و آموزش ایجاد کرده بود. از طرفی فروش نفت کمتر هم شده بود و ایران نظام مالیاتی دقیقی هم نداشت. هاشمی تصمیم گرفت سیستم اقتصادی ایران رو به سمت یه اقتصاد سرمایه داری ببره. این کار رو از طریق خصوصی کردن بخشی از شرکتهای دولتی شروع کرد و از طرف دیگه از دادن خیلی از خدمات اولیه شونه خالی کرد. بیمارستانهای دولتی خدماتشون رو کمتر کردن و چیزهایی مثل کمک به مدرسه (که از زمان جنگ شروع شده بود) و … ادامه پیدا کرد، تعاونی ها و کپن ها کم رنگ شدن و رفته رفته از بین رفتن.

همه این کارها بدون ایجاد تغییر در قانون اساسی انجام شد. در واقع در قانون اساسی هنوز هم دولت موظف به ایجاد کار، دادن خدمات تحصیلی و درمانی رایگان و حتی تامین مسکن بود اما این کار رو نمیکرد. دولت در طول این زمان تلاش کرد امکان رشد اقتصاد در بخش خصوصی رو ایجاد کنه و بیشتر بر روی زیر ساختهای صنعتی سرمایه گذاری کرد تا ارائه خدمات. دولتهای بعدی هم در ایران تقریبا همین مسیر رو پیش گرفتن، بخش بزرگی از وظایف دولت در قانون اساسی دیگر هیچ وقت اجرا نشد.

آیا قوانین ابتدای انقلاب در اقتصاد فعلی ایران قابل اجرا هستند؟

در پاسخ کوتاه خیر. ایران ساختار مالیاتی یک کشور سوسیالیستی را ندارد و درآمد نفتی هم کفاف هزینه های دولتی را نمی دهد (به ویژه با توجه به هزینه های نظامی بالایی که انجام می شود). راه حل ایده آل برای شرایط فعلی یک تغییر گسترده اقتصادی به یکی از شکل های زیر است:

حرکت به سمت اقتصاد سوسیالیستی: در این صورت باید درآمدهای مالیاتی کشور بیشتر شود. در ایران در حال حاضر تنها مالیات شرکتها دریافت می شود (که البته نسبتا بالاست). چند سالیست که دولت در تلاش برای دریافت مالیات ارزش افزوده است. این مالیات در حال حاضر ۱۰% است، در بیشتر اقتصادهای سوسیالیستی مالیات بر ارزش افزوده بیش از ۱۵% درصد است (مثلا در آلمان ۱۹% برای خدمات غیر ضروری). شکلهای دیگری از مالیات مانند مالیات بر اشخاص هم معرفی می شوند. در یک اقتصاد سوسیالیستی ممکن است مردم تا ۴۰% درآمدشان را هم مالیات بدهند. از طرف دیگر دولت موظف به تامین رفاه است. همه مدارس باید کاملا رایگان باشند و بیمارستان های دولتی دارای امکانات کاملا رایگان و کامل برای خدمات دهی به مردم باشند. دولت باید بیمه بیکاری به بیکاران پرداخت کند و برای یافتن کار برای آنها تلاش کند.

حرکت به سمت اقتصاد سرمایه داری: دولت مالیات را پایین آورده، شرکت های زیر مجموعه اش را خصوصی می کند و ایجاد بیمارستان ها و مراکز خدمات دولتی متوقف می شود. امکان دخالت های دولتی در همه بخش های اقتصادی گرفته میشود. تعرفه های دولتی پایین اورده می شود و امکان واردات ارزان تر ایجاد می شود. تسهیلات بیشتری به کسب و کارها داده می شود و فضای مناسب برای سرمایه گذاری خارجی در ایران ایجاد می شود.

دولت در واقع چه می کند؟

دولت در حال حاضر در حال افزایش مالیات است (به نظر می رسد قرار است مالیات ارزش افزوده تا ۱۷% بالا رود و ممکن است برنامه هایی برای مالیات بر اشخاص هم وجود داشته باشد) و از این طریق درآمدش را افزایش می دهد. شرکتهای بزرگ دولتی (مثل شرکتهای خودروسازی) هم خصوصی نشده اند و به نظر نمی رسد برنامه ای برای خصوصی سازی آنها وجود داشته باشد. پس دولت حرکتی به سمت اقتصاد سرمایه داری ندارد. میزان تسلط شرکت های شبه خصوصی هم روز به روز در حال افزایش است. باید دید این روند آیا به بهبود خدمات دهی دولت منجر می شود یا اقتصاد ایران همچنان به روند عجیب اجراییش ادامه می دهد.

۷ نکته در رابطه با مهارت محاسبه ریسک

محاسبه ریسک یه مهارت بسیار ارزشمنده که تا حد زیادی اکتسابیه. بیشتر افراد موفقی که من در جامعه دیدم محاسبه ریسک خوبی داشتن و می تونستن در جای مناسب با یک ریسک دقیق به منافع خوبی برسن. اول این رو بگم که من استاد محاسبه ریسک نیستم اما برای خودم روش هایی دارم که تا حدی تجربی و تا حدی ناشی از مطالعه بوده. در این نوشته، میخوام در مورد این روش ها و نحوه اجراشون کمی صحبت کنم.

چیزهایی که باید در زمان محاسبه ریسک در نظر گرفت

شماره ۱ – هر بار که شما ریسک می کنید یک بالاترین دستاورد و یک بالاترین خطر دارید. گرچه معمولا کتابهای موفقیت توصیه می کنن که همیشه به دست آورد نگاه کنید ولی به نظر من حتما باید بالاترین خطر رو در زمان ریسک کردن مد نظر داشته باشید. اگر بالاترین خطر یک موقعیت خیلی خطرناک و تا حدی محتمل بود، بهتره ریسک نکنید. مثلا هرگز در شرایطی که حتی احتمال کمی وجود داره جونتون رو از دست بدید ریسک نکنید یا اگر ممکن بود تمام زندگیتون (در حال حاضر و آینده) اسیب ببینه ریسک نکنید.

در این موارد حتی اگر احتمالا وقوع این اتفاقات کم بود بهتره ریسک نکنید چون ممکنه شما در محاسبه احتمال اشتباه کرده باشید یا بدشانسی بیارید. به این نکته توجه داشته باشید که در هر ریسک، احتمال اتفاق افتادن بالاترین دستاورد کمتر از بالاترین خطره (ذهن افراد معمولا اینطوری گولشون میذنه). شرایط زیر رو در نظر بگیرید:

من یه ادم متاهل هستم که مقدار محدودی پول جمع کردم. این تمام پول منه و همش رو در کسب کار فعلیم سرمایه گذاری می کنم. کاری که من الان کردم کاملا اشتباه بود، چون در حالت شکست تمام زندگی من تحت تاثیر قرار میگیره. حتی اگر موفق هم بشم باز این ریسک اشتباه بوده چون ممکن بود در اثر اجراش زندگیم از بین بره.

شماره ۲ – این فرض کاملا اشتباهه که هر چیزی رو بخواید می تونید با تلاش به دست بیارید. اگر ریسکی که می کنید بر مبنای این استدلال ساخته شده، احتمال شکست زیادی دارید. منابع هر انسان از نظر اجرایی محدوده. شما هیچ وقت نمیتونید در زندگی به همه چیزهایی که میخواستید برسید. باید محدوده توانایی های خودتون رو خوب بشناسید و مطابق اونها ریسک کنید.  شرایط زیر رو در نظر بگیرید:

من برنامه نویسی بلد نیستم و هیچ دیدی هم نسبت بهش ندارم. کسب و کاری رو راه اندازی می کنم که درش نیازه من در یه دوره ۳ ماهه یه برنامه درست کنم. با خودم می گم برنامه نویسی هرقدر هم سخت باشه من نهایتا تلاش میکنم و یادش می گیرم. این ریسک اشتباه بوده چون من میزان توانایی خودم و میزان سختی شرایط رو در نظر نگرفتم و کور کورانه خودم رو وارد یک موضوع کردم. اینجا هم حتی اگر موفق بشم بازم یه ریسک اشتباه کردم.

شماره ۳ – ریسک کردن اونقدری که فکر می کنید هم مثبت نیست. در جامعه، شما همیشه به افراد موفق نگاه می کنید. مثلا به مدیران شرکت ها، صاحبان کسب و کار، ادمهای پولدار و … از دید شما همه این افراد ریسک کردن و تونستن موفق بشن. اما در واقعیت در کنار هر مدیر موفق ۹ مدیر ناموفق هم بودن که اونها هم ریسک کردن ولی موفق نشدن. ریسک کردن همیشه به معنای موفق شدن نیست اگر با مجموعه ای از افراد ناموفق هم صحبت کنید می بینید که اونها هم ریسک کردن ولی خیلی هاشون شکست خوردن. این به معنای سراسر بد بودن ریسک کردن نیست، اما باید پیش از وارد شدن به یه موقعیت با چشم باز بهش نگاه کنید.

شماره ۴ – همیشه نقشه فرار داشته باشید. افرادی که زیادی ریسک می کنن همیشه به طور ناخودآگاه این نقشه رو توی ذهنشون می کشن. شما باید بدترین حالت روندی رو که شروع کردید در نظر بگیرید و یه نقشه برای اون حالت در نظر بگیرید تا بدونید در اون صورت چطور می تونید از آسیب بیشتر جلوگیری کنید. در صورتی که نقشه شما شکست خورد باید امادگی و شجاعت این رو داشته باشید که از مهلکه فرار کنید و کمترین میزان اسیب رو ببینید. اگر قرار باشه هر بار که شکست می خورید، اونقدر ادامه بدید تا تموم بشید، هیچ وقت به اندازه کافی تجربه کسب نمی کنید تا موفق بشید.

شماره ۵ – این بیشتر در مورد آدمهای ایده آل گرا صدق میکنه. معمولا همه چیز از چیزی که اولش فکرش رو می کنید بدتر جلو میره. ذهن شما معمولا توجه شما رو به موفقیت ها و پیروزی ها جلب میکنه (این خصوصیت ذهنی خیلی از انسانهاست) پس شما در شروع کار خیلی از مشکلات رو نمیبینید. بعد از شروع کار معمولا با کله به سنگ می خورید و متوجه مشکلات می شید. این مشکلات شما رو بدبین میکنه و در بقیه مسیر احتمالا خیلی دید خیلی واقعی تری به مشکلات خواهید داشت. این دید واقعیه که شما رو توی مسیر پیشرفت قرار میده. در واقع اون خوشبینی اولیه تنها برای شروع کار به درد می خوره. اگر سعی کنید در تمام طول فعالیت خوشبین بمونید، مشکلات بدون اینکه متوجه بشید شما رو از پا می ندازن.

شماره ۶ – به کتابها و سخنرانهای موفقیت اعتماد نکنید. نویسنده های کتابهای موفقیت و سخنرانهای کلاس های موفقیت بیش از اینکه به فکر موفقیت شما باشن به فکر جیب خودشون هستن. اونها هیچ وقت تصویر واقعی ای برای شما از چیزی که در انتظارتونه ایجاد نمی کنن. اونها همیشه در مورد مثالهای موفقشون صحبت می کنن اما هیچ وقت در مورد افرادی که در مسیر شکست خوردن حرف نمیزنن (مگر برای تصدیق حرفهای خودشون). معمولا این افراد شما رو توی یک مغلطه ساده می ندازن، به این عبارت نگاه کنید: “آدم اگه چیزی رو واقعا بخواد بهش می رسه”. خب اگه شما شکست هم بخورید اون به نحوی بهتون میگه که شما واقعا اون چیز رو نمی خواستید یا واقعا براش تلاش نکردید و شما هیچ وقت نمی تونید بدونید واقعا تلاش کردن دقیقا چقدر تلاش کردنه. کتابهای موفقیت فقط یه دید مبهم از یه دنیای رویایی رو به شما میدن، دنیایی که با دونستن رمزهای ساده توش میشه موفق شد. گول این افراد رو نخورید.

شماره ۷ – نیازی نیست همه ریسک های بزرگ کنن. گاهی ممکنه در طول زندگی شما شرایط خیلی خوبی برای ریسک پیدا نکنید، در این صورت نیازی نیست الکی خودتون رو به خطر بندازید. ترس یک موتور درونی برای دفاع از انسانه، اگر واقعا بی خاصیت بود در ذهن انسان شکل نمی گرفت.خیلی از ادمهای اطراف ما زندگی های بدون ریسکی داشتن و ادمهای نسبتا موفقی هم بودن. شما می تونید در همین ایران (با همین وضعیت گند اقتصادی) بدون ریسک، کاری با درآمد متوسط داشته باشید، خونه بخرید (البته بعد از چندین سال) و خانواده تشکیل بدید. طبیعتا همه ما چشممون به افراد پولدار و موفقه و دوست داریم جای اونا باشیم اما باید همزمان اونهایی که شکست خوردن رو هم دید.

زبان آلمانی چقدر به فارسی نزدیک است؟

این سوالیه که خیلی ها از من پرسیدن. با توجه به ریشه مشترک بین ایران و آلمان (در مورد آریایی بودن آلمانی ها اینجا نوشتم) فرض اینه که احتمالا این زبان ها به نحوی به هم نزدیک باشن.

آیا فارسی و آلمانی به نزدکیند؟

در شکل کوتاه باید بگم خیر. البته نزدیک بودن دو زبان یه چیز نسبیه. اگر در مقایسه بین چینی و فارسی بخواهیم صحبت کنیم، فارسی به آلمانی نزدیکتره اما به صورت کلی فارسی فاصله خیلی زیادی از بیشتر زبان های اروپایی داره و ریشه هندی-اروپایی مشترک این زبان ها هم اونطوری که فکر می کنید کاری انجام نمیده. در ادامه در مورد شباهت ها و تفاوت های دو زبان آلمانی و فارسی بیشتر صحبت می کنم:

شباهت های فارسی و آلمانی

  • هر دو زبان افعال رو صرف می کنند: مشابه فارسی در آلمانی هم افعال صرف می شوند. در المانی افعال دو شکل صرف در زمان حال و گذشته دارند. زمانهای دیگر از طریق تغییر شکل فعل و استفاده از فعل کمکی ساخته می شوند.
  • کلمات بن غیر قابل تغییر دارند: در آلمانی هم مشابه فارسی بن افعال در طول صرف تقریبا بدون تغییر می ماند (به جز افعال بی قاعده). این نکته تقریبا در تمام زبان های هندی-اروپایی مشترک است.
  • از زمان حال به جای آینده استفاده می شود: مشابه فارسی در آلمانی هم برای اشاره به آینده در زبان محاوره ای از زمان حال ساده استفاده می شود (در فارسی حال استمراری)

همونطور که میبینید تعداد تشابه ها خیلی زیادی نیست. تشابهات در بین واژه ها هم بسیار کم است. در فارسی به ندرت واژه های آلمانی یافت می شود (نهایتا در سطح واژه ای مثل “اتوبان”)

تفاوت های فارسی و آلمانی

  • آلمانی جنسیت اسامی دارد: اسامی در زبان آلمانی می توانند یکی از سه جنسیت مذکر، مونث یا خنثی را داشته باشند. همه اسامی جنسیت دارند، موضوعی که فارسی زبانها با آن آشنا نیستند. حنسیت اسامی قاعده خاصی ندارد پس باید آن را حفظ کنید.
  • آلمانی فعل کمکی دارد: در زبان آلمانی افعال کمکی کاربرد گسترده ای دارند. برای ساختن بخش بزرگی از زمان ها، یا جملات مجهول از افعال کمکی استفاده می شود.
  • آلمانی یک زبان حالت محور است: این خصوصیت آلمانی برای کسانی که حتی انگلیسی و فرانسه هم خوانده باشند جدید است. در زبان آلماین بسته به اینکه اسم چه جایگاهی در جمله دارد (فاعل، مفعول مستقیم/غیر مستقیم یا اسم ملکی) حالتی برایش تعریف می شود که بر روی خصوصیات آن تاثیر می گذارد.
  • در آلمانی صفات تطبیق داده می شوند: نسبت دادن صفات در آلمانی با فارسی بسیار متفاوت است. بسته به خصوصیات اسمی که صفت به آن نسبت داده شده (تعداد، جنسیت و حالت) صفت پسوندهای متفاوتی میگیرد. به این خصوصیت صرف صفت یا تطبیق صفت گفته می شود.
  • در آلمانی شکل جمع اسامی قاعده ندارد: حالت جمع اسامی در آلمانی قاعده یکپارچه ای ندارد. حالت جمع هر اسم باید به طور جداگانه یاد گرفته شود.
  • در آلمانی حروف تعریف معرفه داریم: در آلمانی برای شکل معرفه اسامی هم حرف تعریف وجود دارد (مانند the در انگلیسی و “ال” در عربی).
  • ضمایر در آلمانی متفاوت هستند: در آلمانی در شکل سوم شخص مفرد سه ضمیر متفاوت برای سه جنسیت وجود دارد. گذشته از آن با توجه به حالت اسمی که ضمیر جایگزینش می شود باید از شکل مناسب ضمیر استفاده کرد.
  • در آلمانی افعال عبارتی داریم: افعال عبارتی یا Phrasal افعال هستند که از چند بخش تشکیل شده اند. این افعال در آلمانی می توانند تفکیک پذیر یا تفکیک ناپذیر باشند. (ممکن است از انگلیسی با آنها اشنا باشید)
  • در آلمانی افعال انعکاسی داریم: افعال انعکاسی افعالی هستند که از طریق اضافه شدن یک ضمیر انعکاسی به فعل اصلی ساخته می شوند و معنایی متفاوت از فعل اصلی دارند. در ابتدا ممکن است ساختار این افعال خیلی عجیب به نظر برسد.
  • زمان ها در آلمانی متفاوت استفاده می شوند: ساختار استفاده از زمان ها و شکل ایجاد آنها تا حدی مشابه انگلیسی است. اما اشتراک خیلی کمی بین زمان های آلمانی و فارسی وجود دارد.
  • آلمانی با رسم خط لاتین نوشته می شود: آلمانی برخلاف فارسی که با رسم الخط عربی نوشته می شود، به صورت لاتین نوشته می شود.

آیا آلمانی به انگلیسی نزدیک است؟

نزدیکی آلمانی و انگلیسی به مراتب بیشتر از فارسی و آلمانی است. به ویژه در بحث ریشه واژه ها و قواعد گرامری، در طول یادگیری زبان المانی نزدیکی زیادی بین واژه ها و ساختارهای گرامری حس خواهید کرد که کمک زیادی به یادگیری سریع زبان می کند.

آیا ایرانی ها آریایی هستن؟

جواب دادن به سوال برای حتی مردم شناس ها هم سخته اما من سعی میکنم در این مطلب کمی در مورد اطلاعاتی که در این رابطه وجود داره صحبت کنم. در کوتاه ترین جواب میشه گفت ایران های فعلی احتمالا نزدیک ترین مردم به آریایی هایی هستند که به صورت قومی مورد اشاره قرار گرفتن.

اصلا واژه آریایی از کجا اومده؟

در زبان شناسی برای اشاره به اشتراکات بین زبانی در دسته بزرگی از زبان های دنیا که شامل تقریبا تمام زبان های اروپایی و زبان های ایرانی و هندی میشه از اصطلاح زبان های هندی-اروپایی استفاده میشه. از اونجایی که برخی از قدیمی ترین متون به جا مونده از ریشه مشترک این زبان ها به سانسکریت هستن برخی مردم شناس ها (در قرن نوزده) نتیجه گرفتن که احتمالا میشه ریشه قومی این افراد رو از طریق همین متون سنسکریت به دست اورد.

در برخی از متون سنسکریت باستانی، این اقوام برای اشاره به خودشون از واژه “آریایی” استفاده می کردن. در نتیجه این نتیجه گیری در اون زمان صورت گرفت که احتمالا قومی که همه مردم فعلی اروپا، هند و ایران از اون ریشه گرفتن “قوم آریایی” نام داشته (که با توجه به تحقیقات جدید زیاد درست نیست).

این تحقیقات مردم شناسانه به نحوی در دوران ابتدای قرن بیست صورت می گرفت. در اون زمان به ویژه در مرکز اروپا، سطح خیلی زیادی از وطن پرستی تندرو وجود داشت که سعی در شناسایی ریشه های اصیل مردم و جدا کردن چیزی به نام “مردم غیر اصیل” از اون رو داشت. اونها از تحقیقات گفته شده بالا یک نتیجه گیری عجیب کردن که در ادامه بهش اشاره می کنم:

“مردم اصیل جهان از نسل آریایی ها هستن. آریایی ها اقوامی بودن که در گذشته در برخی مناطق جهان پخش شدن. در حال حاضر در قسمت های مختلف اروپا افراد متفاوتی از نسل آریایی ها وجود دارن، اما تنها نژادی که به طور کامل از آریایی ها تشکیل شده نژاد آلمانی هاست. ما باید خلوص نژادی خودمون رو از طریق از بین بردن یا بیرون ریختن افراد غیر آریایی (معمولا برای اشاره به یهودی ها) از کشورمون افزایش بدیم.”

این نظریه ممکنه در حال حاضر عجیب به نظر برسه اما در اون زمان اطلاعات علمی محدودتر بود و تعصب ملی گرایانه تندرو بسیار زیاد بود. نتیجه اش رو هم که همه می دونن.

آریایی های واقعی چه کسانی هستند؟

در واقعیت تنها گروه هندی-ایرانی از مجموعه اقوام هندی-اروپایی به خودشون “آریایی” می گفتن. در مورد دیگر اقوام هیچ سندی وجود نداره. با توجه به اشاره ها به این اصطلاح، مردم “آریایی” احتمالا مردمی بودن که در هند و ایران و کشورهای میانی مثل پاکستان فعلی ساکن بود. پس میشه گفت حداقل از نظر ریشه ایرانی ها، هندی ها، افغانستانی ها و پاکستانی ها رو میشه آریایی نامید. در ضمن اینطور می گن که اسم “ایران” هم به نوعی از واژه آریا گرفته شده و  ایران به معنای کشور “آریایی” هاست.

آیا آلمانی ها هم آریایی هستن؟ یعنی ایرانی و آلمانی ها از یه ریشه هستن؟

سند دقیقی برای رابطه بین اقوام اروپایی و آریایی ها وجود نداره. گرچه این اقوام از نظر زبان با ما اشتراک دارن و شاید حتی از نظر نژادی، اما اگر نژاد یا قوم مشترکی هم بین اروپا و ایران وجود داشته باشه اسم اون “آریایی” نیست (گرچه در برخی کتابهای درسی هم به اشتباه به این نام به اون ها اشاره میشه). پس اروپایی ها و البته آلمانی ها آریایی نیستن (اینو از ظاهرشون هم میشه به سادگی تشخیص داد). البته می دونم که وقتی از این موضوع اطلاع پیدا کنید و بفهمید که اریایی ها فقط هندی ها و ایرانی ها هستن یه دفعه درجه کلاس این واژه افت شدیدی می کنه، اما کاری نمیشه در این مورد کرد.

حساسیت های در مورد استفاده از واژه آریایی

در اروپا و به ویژه در آلمان، واژه “آریایی” رابطه مستقیمی با فاشیسم و نژاد پرستی داره. معمولا افراد متمایل به تفکرات نئونازی از این واژه استفاده می کنن پس سعی کنید به هیچ عنوان برای اشاره به ریشه مشترک ایران-آلمان نگید که ما هر دو “آریایی” هستیم.

  • برای اطلاعات بیشتر در مورد جزئیات میتونید مقاله ویکی پدیا در مورد اقوام آریایی رو هم بخونید. (این لینکشه)

آینده انرژی و نفت

به نظر من مردم ایران باید با دقت بالایی اخبار مرتبط با انرژی رو دنبال کنن. روند تغییرات در بازار انرژی تاثیر زیادی روی اقتصاد کشور ما داره. از اونجاییکه ایران در بخش بزرگی از قرن اخیر بیشتر درامدش رو از فروش نفت و فرآورده های نفتی به دست می آورده، اینکه اینده انرژی به چه سمتی می ره می تونه تاثیر زیادی رو آینده مردم ایران داشته باشه.

نگران کننده برای ما، جذاب برای بیشتر دنیا

این عنوانیه که میشه به پیشبینی ها آینده انرژی در جهان داد. با توجه به روند پیشرفت در بخش های مختلف صنعتی، به نظر نمی رسه شکل سنتی از فروش نفت بتونه برای سال های زیادی جوابگوی اقتصاد ما باشه. شاید بشه گفت ایران نهایتا ۱۰ سال وقت برای فروش نفت داره و بعد از اون، فروش نفت دیگه سود چندانی برای تولید کننده ها ایجاد نمی کنه. عربستان از همین حالا برای فروش هرچه بیشتر نفت دور برداشته، شاید چون می دونه بعد از گذشت این دوره طلایی دیگه مشتری زیادی برای نفت باقی نخواهد موند.

در بازار انرژی چه اتفاقای داره می افته

اولین نکته ای که باید بهش اشاره کرد اینه که بیشتر نفت مصرفی جهان در حال حاضر سوزونده میشه. مصرف نفت برای تولید مواد پلیمری خیلی کمتر از میزان استفاده از اون به عنوان سوخته، پس اگه نفت به عنوان سوخت دیگه مطرح نباشه، قیمتش به شدت پایین خواهد اومد.

یکی از بزرگترین کاربردهای نفت، سوزوندنش به عنوان سوخت برای تولید برق و گرماست. با توجه به امارهای اقتصادی همین حالا هم (بدون توجه به تاثیر بر روی محیط زیست) تولید برق از انرژی خورشیدی از تولیدش از نفت ارزون تر در میاد. اینکه کشورهای بزرگ چرا الان اقدام به تولید برق از نور خورشید نمی کنن عموما به دو دلیله: یکی اینکه هزینه زیادی برای تولید نیروگاه های فسیلی قبلی انجام شده و هزینه جایگزینی اونها با پنل های خورشیدی زیاده پس ترجیح میدن صبر کنن تا نیروگاه های فعلی فرسوده بشن و بعد جایگزینشون کنن. دومین دلیل، به تکنولوژی باتری ها برمیگرده. متاسفانه نیروگاه های خورشیدی تنها در طول روز برق تولید می کنن (و در تابستان بیش از زمستان) پس باید به نحوی در زمان پیک تولید، برق برای مصرف ذخیره بشه. از اونجایی که تکنولوژی باتری های فعلی امکان ذخیره حجم زیاد از انرژی با قیمت مناسب رو نداره تا زمان ایجاد این تکنولوژی، استفاده از پنل های خورشیدی محدود میشه.

کاربرد بزرگ دیگه نفت استفاده از اون برای تولید سوخت خودروهاست. البته همین حالا هم تسلا خودروهای برقی ای تولید کرده که در سطح یک ماشین بنزینی امکانات دارن (و حتی بیشتر) و به طور کامل با برق کار می کنن. در حال حاضر تقریبا همه شرکت های بزرگ تولید خودرو برنامه های وسیع برای تولید خودروی برقی دارن و به نظر میرسه تا ۱۰ سال آینده سهم بزرگی از خودروها تنها با برق کار کنن. در بازار خودرو هم یکی از دلایل محدود بودن استفاده از خودروهای برقی تکنولوژی باتری های اونهاست که سرعت شارژ و ظرفیت محدودی داره.

همینطورکه به نظر میرسه تمام بازار انرژی به نوعی وابسته به یک تغییر اساسی در تکنولوژی باتری هاست. بعد از این تغییر احتمالا فروش نفت به مراتب سخت تر خواهد شد.

ایران چه خواهد کرد؟

در حال حاضر که به نظر نمی رسد برنامه طولانی مدتی برای کاهش وابستگی کشور به درآمد نفتی وجود داشته باشد، یا اگر وجود داشته باشه حرکت در مسیر اجراش صورت نمی گیره. با وجود اینکه دولت ادعا می کنه تنها ۴۰% از بودجه از محل فروش نفت حاصل می شه اما باید دید چقدر از درآمد ارزی کشور از نفت ایجاد می شه. باتوجه به محدودیت های ارزی فعلی، برای کسب و کارهای داخلی کوچک فروش محصول در خارج از کشور تقریبا غیر ممکن است. درصد بسیار محدودی از کارخانه ها فروش خارجی دارن، بنابراین درآمد ارزی ایران به طور کامل به فروش نفت وابسته است. در صورت ارزان شدن نفت (که از همین حالا هم شروع شده) ایران درآمد خارجی اش را از دست می دهد و مردم برای خرید محصولات خارجی با مشکلات بیشتری روبه رو می شوند.

چیزی به نام کمیت تولید علم

این مقاله رو همراه با خنده در ایسنا میخوندم. اشاره کرده که ایران رتبه یک در رشد کمیت تولید علم رو داره. من تا به امروز نمی دونستم که کمیت تولید علم چیه ولی فکر می کنم ظاهرش چیزی شبیه افرادی باشه که اطراف میدون انقلاب فروش مقاله ISI رو داد می زنن.

این مصداق دقیق سنجش کیلویی مقادیره.  علم میتونه اخرین چیزی باشه که به طور کیلویی سنجیده میشه و البته به لطف مسئولین این هم اجرایی شده. سالهاست در زمینه های مختلف اقتصادی و سیاسی از همین زمینه های سنجش استفاده میشه و نتایج هم بسیار امیدبخش هستن، در حالی که در درون جامعه و از دیدگاه عملی، نتایج بسیار ضعیف هستن.

نگاهی دقیق تر به کمیت تولید علم

کمیت تولید علم دقیقا با توجه به تعداد مقالات تولید شده در کشور اندازگیری میشه. این امار نشون میده که چرا کسی با تولید تقلبی مقالات در کشور مقابله نمی کنه. درصد قابل توجهی از مقالات دانشگاه ها، همین مقالاتی هستن که در میدون انقلاب فروخته میشن. این مقالات با هدف تولید واقعی علم ساخته نشدن بلکه فقط با هدف ایجاد یک عدد ساخته شدن. در واقع حتی اگر در این مقالات یک ایده مبتکرانه هم وجود داشته باشه (که طبیعتا در مقاله‌ی فروشی دیده نمی شه) به واسطه عدم وجود بستر امکان استفاده از اون نیست.

دلیل افزایش تولید مقالات در ایران در واقع خواست دولت بوده. ساختار همه چیز در وزارت علوم به نحوی شکل گرفته که تنها عدد مقالات تولید در کشور افزایش پیدا کنه. برای استاد تمام شدن در یک دانشگاه، استاد باید تعداد مشخصی مقاله داشته باشه. در واقع اگر فردی واقعا بخواد روی مقاله کار کنه از دیگران عقب می افته پس بهترین روش گرفتن اون تعداد مقاله به هر نحوی است. دانشجوها هم به همین روش تعدادی مقاله تولید میکنن تا بتونن در سطح دکترا تحصیل کنن یا وارد یک دانشگاه خوب بشن.

از کجا معلوم این مقالات واقعا علم نباشن؟

اولین دلیل عدم وجود تجهیزات در دانشگاه های کشوره. در زمینه برق (رشته تخصصی من) دستگاه های مورد نیاز برای انجام ازمایشات برق در تقریبا هیچ دانشگاهی در کشور وجود نداشت. البته من در سطح بالاتر از لیسانس تحصیل نکردم ولی دوستانی که کردند در این رابطه گفتن. بخش بزرگی از نتایج پایان نامه ها از طریق شبیه سازی در نرم افزار به وجود اومده بود. فاصله شبیه سازی تا واقعیت فیزیکی طبیعتا خیلی زیاده و البته نرم افزار نمی تونه نتایجی رو نشون بده که از قبل وجود نداشتن.

دومین دلیل عدم وجود دانش پایه برای جذب و دریافت علمه. از مجموع دانشجویان فوق لیسانس و بالاتره کشور من به جرئت می تونم بگم شاید نهایتا در بهترین حالت نصفشون تسلط کافی برای استفاده از منابع به زبان انگلیسی رو داشته باشن. یکی از دوستانم از تجربه شخصیش در کلاس ارشد در دانشگاه ازاد می گفت، که همه دانشجوها مقالات منبع رو برای خوندن به دارالترجمه می دادن. با کیفیت پایین ترجمه، طبیعتا مفهوم اصلی مقاله از بین میره و دانشجو حتی نمی فهمه توی اون مقاله چی نوشته شده. البته اوضاع طبیعتا در دانشگاه های خوب کشور مثل امیرکبیر و شریف و … بهتره اما باید دید چند درصد این مقالات در اون دانشگاه ها تولید شدن.

سومین دلیل نبود فرهنگ آکادمیک در کشوره. ما ابتدا و از دوران ابتدایی روند تولید علم رو یاد نمی گیریم. ساختار مدارس و دانشگاه ها در ایران برپایه روخوانیه. در هیچ بخشی از تحصیلاتم من به خاطر ندارم قرار بوده باشه چیزی رو خارج از مفاهیم کتاب یاد بگیریم. ساختار آموزشی همیشه به این صورته که مقداری مشخص از محتوا در اختیار دانش آموز و یا دانشجو قرار می گیره و باید اون رو یاد بگیره. هیچ وقت امکان ایجاد تغییر در اون ایجاد نمیشه. نمیشه کسی رو که ۱۰ سال اینطوری اموزش دیده یه دفعه به یک دانشمند یا پژوهشگر تبدیل کرد.

تولید علم برای استفاده در کدام بخش؟

در نهایت باید با خودمان صادق باشیم. بستر فنی و صنعتی کشور ما اصلا امکان استفاده از علم در سطوح بالا را ندارد، به همین دلیل هم فارغ التحصیلان دکترای کشور در رشته های مهندسی معمولا در زمینه های نارتبط با سطح تحصیلات خود کار می کنند یا در بهترین حالت مدرس شده اند. ما در کشور تقریبا هیچ وسیله ای در بعد تکنولوژیک را تولید نمی کنیم که خارج از ایران تولید نشود (البته خیلی از کشورها همینطور هستند). ما بستر استفاده از علم را هم نداریم و حتی اگر مقاله ای با ارزش علمی بالا در ایران تولید شود باید برای اجرایی شدن به یک شرکت خارجی واگذار شود. به همین دلیل پژوهشگران ایرانی به صورت سیلی دائمی از کشور خارج می شوند. فرقی هم نمی کند که تعداد مقالات ما چه تعداد باشد، زمانیکه تاثیر آن روی اقتصاد ما صفر باشد.

دستگاه قضایی و تاثیر بر سیستم اقتصادی

معمولا انتقاد به دستگاه قضایی رو توی کشور ما خیلی جدی می گیرن. فک می کنم این یکی از معدود جرم هایی که واقعا جدی گرفته می شه. ولی به عنوان کسی که بیش از ۱۰ ساله تو این کشور کاره می کنه و بیش از ۵ ساله کسب و کار داره باید بگم که دستگاه قضایی حداقل از دید یه فعال اقتصادی واقعا افتضاحه!

عملکرد ضعیف دستگاه قضایی به طور مستقیم روی روند اقتصادی کشور تاثیر میذاره و یکی از مشکلات اصلی راه اندازی کسب و کار در ایران به نظر من ضعف دستگاه قضاییه. در اینجا می خوام کمی در رابطه با دلیل این موضوع توضیح بدم.

دستگاه قضایی چطور کسب و کارها رو نابود می کنه!

من حدود یک سال در لاله زار بودم و مدت ها هم در بازارهای مختلف تجربه فعالیت داشتم. چیزی که مینویسم تجربه شخصی خودم و چیزیه که به چشم در طول سالیان دیدم. بعضی از مهمترین ها رو به صورت یک به یک نام می برم:

  • ضعف در پیگیری طلب: شما اگه از کسی توی کشور ما طلبکار باشید و اسناد دقیق این طلب مثل چک یا سفته هم داشته باشید باز هم پوستتون کنده میشه تا پولتون رو بگیرید. روند گرفتن پول (تازه اگر چک برگشتی که یکی از معتبر ترین نوع اسناده داشته باشید) حدود ۲ سال طول می کشه به طور متوسط. یعنی خیلی ساده ممکنه یه نفر بیاد الان به طور چکی از شما چیزی بخره و پولشو نده و برای گرفتن پول شما باید دوسال دوندگی کنید. تازه باید بخشی از مبلغ چک رو به حساب دستگاه قضایی بریزید (یعنی به طرز عجیبی دستگاه قضایی از این موضوع درآمد داره). به همین دلیل کلا وکلا توصیه می کنن طلب های زیر ۳-۴ میلیون رو بیخیال پیگیری قضاییشون بشید. من به چشم خودم حداقل ۵ کسب و کار رو دیدم که به واسطه همین برگشت خودن چک مشتریان، برشکسته شدن. از اونجایی که چکی کار کردن در کشور بسیار هم رایجه، هر سال تعداد زیادی ادم اینطوری بدبخت میشن.

این فقط به مردم محدود نمیشه، حتی بانک ها هم نمی تونن طلب هاشون رو از طریق دستگاه قضایی بگیرن، به همین خاطرم به مردم وام نمی دن، چون اگه کسی وام بگیره و پرداخت نکنه، بازپس گیری پول ازش واقعا سخته.

  • ضعف در رسیدگی به پرونده های کلاهبرداری: کلاهبردار شدن در ایران خیلی ساده است. ساده ترین شکلش اینه که شما یه دسته چک بگیری و شروع کنی به خرید کردن، بعدم پول مردم رو ندی. دستگاه قضایی هیچ مکانیسمی برای شناسایی روندهای طولانی کلاهبرداری نداره مگه اینکه به طرز خاص و تابلویی انجام بشه. من به شخصه ادمی رو میشناسم که بیش از ۲۰۰ میلیون پول مردم رو همینطوری خورده و جالبه که الانم ازاده و کسب و کارم داره (و هنوزم همینکارو می کنه).

در شکل استاندارد، دستگاه قضایی باید در صورت افزایش تعداد جرایم یک نفر، روند اون رو پیگیری کنه تا مشخص بشه ایا این فرد همیشه این کار رو می کنه یا نه. ولی این زحمت رو به خودش نمیده، حداقل از دید افرادی که خارج از سیستم قضایی هستن که چنین چیزی به نظر نمی آد.

  • نیاز به پیگیری شخصی در تمام مراحل: احتمالا فیلم “گرگهای وال استریت” رو دیدید. اگر اون ادم توی ایران بود با سیستم فعلی هیچ وقت بازداشت نمی شد. توی فیلم یه کارآگاه مسئول بازداشت اون فرد میشه، اما در ایران در مورد پرونده های کلاه برداری یا طلب خود شاکی باید به طور شخصی پیگیری رو انجام بده. این خیلی عجیبه که حکم جلب افراد به خود شاکی داده میشه، خود شاکی بعد باید به کلانتری مراجعه کنه و سرباز بگیره و خودش بره و متهم رو جلب کنه. مگر در پرونده های جدی، شاکی باید خودش تمام مراحل کار رو انجام بده. فک کنید تو فیلم گرگ های وال استریت همه شاکی ها باید خودشون با سرباز میرفتن دنبال کلاهبردار (بیشتر شبیه “واکینگ دد” میشد).

شما برای پیگیری یک پرونده ساده باید رسما از کارتون بزنید و خودتون همه مراحل رو پیگیری کنید مگر اینکه پول خوبی به یک وکیل بدید تا اون کار رو براتون پیگیری کنه.

  • فساد اداری: من نمی دونم اشاره به این موضوع جرمه یا نه، ولی من خودم شاهد دریافت رشوه در سیستم قضایی بودم. به نظر میاد بسیار هم رایجه چون خیلی از وکلا به همین روش پرونده ها رو حل می کنن. در واقع صف های طولانی پرونده ها می تونه با پرداخت یه مبلغ ناقابل جابه جا بشه. این فساد باعث میشه عدالت اقتصادی از بین بره که نهایتا منجر عدم تمایل به فعالیت اقتصادی میشه.
  • عدم امکان شکایت از ضابطین و مسئولین قضایی: من در این رابطه جست و جو هم کردم، متاسفانه در اینترنت حتی یک مورد رسیدگی قضایی به پرونده یک قاضی (در پرونده های غیر سیاسی) ندیدم. این احتمالا به دلیل تخلف نکردن نیست، چون در هر دستگاهی تخلف صورت می گیره بلکه به علت عدم امکان شکایت از مسئولین قضاییه کشوره و البته جالبه که پرونده های زیادی در مورد شکایت از وکلا وجود داره. حتی با انتقاد در ساده ترین شکلش (مثل همین مطلبی که من نوشتم) ممکنه به تند ترین روش برخورد بشه. طبیعتا هر دستگاهی که از انتقاد و اصلاح دور بشه به سمت ضعف میره.

در نهایت هر دستگاهی از مجموعه ای از افراد تشکیل شده، همون افراد در شرایط خوب می تونن بهترین خروجی رو داشته باشن، اما درحال حاضر حداقل از بعد اقتصادی دستگاه قضایی کشور ما خیلی ضعیف عمل می کنه و خسارتی بزرگ به اقتصاد کشور وارد میکنه که در دیدرس خیلی ها قرار نمی گیره.

موتوری ها

در تهران (و احتمالا در خیلی شهرهای بزرگ دیگه) مشکل بزرگی وجود داره به نام “موتوری ها”. موتوری ها واقعا یه مسئله بزرگ برای همه هستن. چه سواره و چه پیاده همه به نوعی درگیر مشکل هستن. طبق معمول هم پلیس رسما هیچ کاری با موتورها نداره. این موضوع چند سالیه که شدت هم گرفته و اصلا هیچ تذکری هم داده نمی شه. موتور به سادگی جلوی پلیس از چراغ رد میشه و میره.

احتمالا از رئیس پلیس پرسیم میگه خب ما نمی تونیم کنترل کنیم. واقعیت اینه که فلسفه پلیس اینه که این کار رو انجام بده. من به شخصه سالیانه مبلغ زیادی مالیات میدم تا بتونم از مزایاش استفاده کنم که یکیش نظم عمومیه. موتورها نظم عمومی رو به طور کامل هم ریختن. این تنها محدود به رفت و امد و ترافیک نمیشه. در همه زمینه ها با مشکلات موتورها درگیریم.

مشکلاتی که موتورها دارن!

اولین مشکل موتورها به خود راننده برمیگرده و اونم ایمنی فوق العاده پایین موتوره. فرقی نمیکنه از چه موتوری استفاده بشه. موتور کلا روی دوتا چرخ سواره و در بهترین حالت اولین اتفاقی که بعد از تصادف می افته اینه که راننده موتور با سر به جلو پرت میشه. بدن راننده در هنگام رانندگی خیلی اسیب پذیره و ممکنه با خورن به جایی به راحتی پاها یا دست ها بشکنه. قانون گذاشتن کلاه هم که رسما توسط ۸۰% موتوری ها رعایت نمیشه. اینکه کسی در حادثه اسیب ببینه فقط به خودش مربوط نمیشه. اون ادم بخشی از سرمایه اجتماعی این کشوره، گرچه از نظر دولت جون انسانها ارزشی نداره اما واقعیت اینه که برای بزرگ شدن اون ادم از خزانه کشور کلی هزینه شده و باید از جونش مراقبت بشه. پس اگر تصادف کنه و اسیب ببینه به منی که مرتبط نبودم هم ضربه خورده.

مشکل دوم در به هم ریختن نظم ترافیکیه. موتورها رسما هیچ قانونی رو رعایت نمی کنن. دقیقا میشه گفت هیچ قانونی. خیابون یه طرفه، چراغ راهنمایی، پیاده رو یا هر چیز دیگه. هیچ قانونی برای رانندگی یه موتور وجود نداره و وقتی ادم توی خیابونه هر لحظه ممکنه یه موتور از سمتی توی مسیرش قرار بگیره.

مشکل سوم در الودگی صوتیه. میزان صدایی که موتورها تولید می کنن فوق العاده زیاده. اگر خونه یا دفترتون کنار خیابونی باشه که توش حرکت می کنن به سادگی این صدا وارد میشه و همیشه ازار دهنده اس.

مشکل چهارم در آلودگیه هواست. اونطوری که شهرداری اعلام کرد موتورها نه تنها الودگی کمتری نسبت به ماشین ندارن بلکه بیشتر هم الودگی ایجاد می کنن.

چرا همه موتوری شدن؟

چون طبق معمول همه چیز طوری چیده شده که چاره دیگه ای نیست. در تهران شکل ترافیکی شهر، محدوده بزرگ طرح ترافیک و خیلی چیزهای دیگه باعث شده که موتور یه وسیله ایده آل باشه. از اونجایی که قانونی هم برای روندنش وجود نداره میشه با سرعت زیادی با استفاده از موتور توی شهر حرکت کرد.

فک نمی کنم تلاشی برای حل این مشکل بشه. این هم مثل بقیه مشکلات می مونه تا در نهایت خود مردم کاری بکنن.

فرهنگ کم کاری

به نظر نمیرسه این از گذشته در فرهنگ ما بوده باشه، چون ایرانی ها از قدیم به عنوان افرادی سخت کوش شناخته می شدن اما در حال حاضر یک فرهنگ بسیار قالب برای از زیر کار در رفتن در جامعه وجود داره.

همه کسایی که سربازی رفتن به طور واضح این فرهنگ رو دیدن. سربازا به انواع دغل بازی دست میزنن تا به نوعی از زیر کوچکترین کاری که بهشون محول می شه شونه خالی کنن. یه طوری انگار کار کردن طاعونه! نهایتا هم میان و از خاطرات از زیر کار در رفتنشون با افتخار صحبت می کنن. شاید ادم معتقد باشه که خب کار سربازی کلا فایده ای نداره اما موضوع در واقع این نیست. میزان انرژی ای که برای فرار کردن از زیر کار صرف میشه معمولا کمی از کار کردن نداره، به علاوه اون کاری که یه نفر از زیرش در میره نفر بعدی باید انجام بده. در نهایت موضوع اصلی اینه که سخت کار کردن یا به نوعی “حمالی کردن” یک ضد ارزش خیلی قوی در فرهنگ فعلی ما به حساب میاد.

محیط کار ایده آل از نظر فرهنگ فعلی چیه؟

من این رو از خیلی ها شنیدم. به نظرم در دید خیلی از مردم ایران این محیط کار ایده آله. جاییکه از صب تا عصر هیچ کاری نکنی و زیر باد کولر نشسته باشی و یه حقوق خیلی خوب هم بگیری. در واقع در محیط کار نیازی به یادگیری چیزهای جدید و حتی امکان پیشرفت شغلی نیست. همین که بتونیم کار نکنیم و حقوق بگیریم کاملا خوبه.

اتفاقا من یکی از همین افرادی که ۲۰ سال در یک محیط کار ایده ال کارکرده بود رو هم می شناختم. با سابقه ۲۰ سال در سایپا، در سن ۴۰ سالگی رسما در محیط کار خصوصی هیچ مهارتی نداشت. حتی توان این رو نداشت که یک کار ساده کارگری پیدا کنه (چون به نظرش به شانش نمی خورد)

این فرهنگ از کجا ناشی میشه؟

این فرهنگ به نظر من اول از سیستم آموزشی ناشی میشه. حتی توی مدرسه هم بچه هایی که درس نمی خوندن رو به حمال شدن و رفتگر شدن تهدید می کردن. در واقع بدترین حالت شغلی در فرهنگ ما اینه که یک نفر کار فیزیکی سنگینی انجام بده. عجیبه که دزدی، مال مردم خوری و کلاهبرداری هیچ وقت به عنوان کار بد مورد اشاره قرار نمی گیرن. به طور ناخودآگاه در ذهن کودک این ذهنیت ایجاد میشه که انجام کار زیادی به ویژه کار فیزیکی بدترین حالت زندگیه و باید تا جای ممکن ازش دوری کنه. حتی اگه دزدی کنه بهتره تا اینکه کارگر باشه.

اگه با خودمون صادق باشیم می بینیم که همه ما دلسوزی بیشتری برای یه کارگر داریم تا یه گدا، یا حتی یه دزد. ما جایگاه کارگر رو خیلی پایین می دونیم. این یعنی کارگری چقدر از فرهنگ ما دور شده.

شرم ما از کار کردن فیزیکی

چند وقت پیش به طور اتفاقی یه پست تلگرامی دیدم که توش با تعجب در مورد مدیری در ژاپن نوشته بود که خودش کف زمین رو تمیز می کرد. من با دیدنش به این فکر کردم که چقدر تفاوت فرهنگی وجود داره بین کشورها. در شرق اینکه فردی با هر جایگاه کار فیزیکی سختی رو انجام بده نه تنها شرم اور نیست بلکه باعث افتخار هم هست. در فرهنگ اونها سخت کوشی یه ارزشه و تنبلی ضد ارزش. تعجب ما تنها به خاطر تفاوت فرهنگیه در حالیکه کاری که اونا می کنن در واقع منطقی تره. به همین دلیلم هست که هم از نظر شخصی از در بعد ملی از ما جلوتر هستن (اسیایی ها حتی در جاهای دیگه دنیا خیلی سریع پیشرفت می کنن).

ارزشی به عنوان سختکوشی

فرقی نمی کنه ادم کجای دنیا کار کنه یا زندگی کنه. سخت کوشی همه جای دنیا یه مهارت بسیار موثر برای پیشرفته. از این نظر میگم مهارت که در واقع طرز فکر ماست که ما رو سخت کوش یا تنبل می کنه، و البته اگر توجه کافی رو توی محیط تحصیلی و کاری نکنیم خیلی ساده این مهارت رو از دست میدیم. اگر ادم خودش رو با این مهارت عادت بده همیشه و همه جا خواهان خواهد داشت.