کمی در مورد سرمایه گذاری خطرپذیر

اصطلاح سرمایه گذاری خطر پذیر مدتیه به جمع واژه های مورد استفاده در اکوسیستم استارتاپی افزوده شده. این اصطلاح و مفهومی که به نوعی با خودش داره برای طرز فکر سنتی ما بسیار عجیب به نظر میرسه. در اینجا میخوام کمی در رابطه با مفهوم سرمایه گذاری خطر پذیر بنویسم.

سرمایه گذاری یعنی چی؟

داستان پینوکیو در ساده ترین شکل مفهوم سرمایه گذاری رو نشون میداد. اونجایی که پینوکیو با امید در اومدن درخت پول، سکه هاش رو کاشت. (البته اون سرمایه گذاری اصلا موفقیت امیز نبود، اما باز هم یه سرمایه گذاری بود) سرمایه گذاری یعنی ادم با امید رشد سرمایه، مقداری سرمایه فعلی رو برای کاری خرج کنه. پس حتی خرید ماشین هم میتونه یه سرمایه گذاری باشه، در صورتی که با امید گرون شدنش انجام بشه.

سرمایه گذاری خطر پذیر چیه اونوقت؟

عنوان این نوع از سرمایه گذاری کمی غلط اندازه، کلا ما چیزی به نام سرمایه گذاری غیر خطر پذیر نداریم. دلیلش هم اینه که شما وقتی داشته فعلیت رو برای رشد آینده میذاری همیشه ریسک میکنی چون هیچ وقت نمیتونی اینده رو پیش بینی کنی. اینکه نمی شه آینده رو پیش بینی کرد به طور کلی هر نوع سرمایه گذاری رو (یا در مفهوم کلی تر هر کاری) همراه با ریسک میکنه. پس تفاوت اصلی بیشتر در میزان این خطره تا وجود و عدم وجودش.

حتی در بازارهایی که به طور سنتی در ایران تصور سوددهی در موردشون وجود داره مثل مسکن، خطر از دست دادن سرمایه نسبتا بالاست. خیلی ها را میبینیم که خونه ای رو خریدن یا ساختن و الان نمی تونن به قیمتی که میخوان بفروشن یا حتی اگه هم بفروشن نمی تونن به درستی محاسبه کنن که از این فروش چقدر سود نصیبشون شده (با احتساب خواب پول، هزینه های جانبی و ریسکی که کردن).

اصطلاح سرمایه گذاری خطر پذیر در واقع چیه؟

این اصطلاح در واقع اشاره داره به نوعی از سرمایه گذاری که در اون مقدار ریسک سرمایه گذاری کمی بالاتره. و البته سرمایه گذار از ابتدا از ریسک اطلاع داره. این نوع سرمایه گذاری در مقابل سرمایه گذاری سنتی قرار میگیره که در اون سرمایه گذار تا جای ممکن به دنبال کاهش میزان ریسکه و حفظ سرمایه اس.

سرمایه گذاری خطر پذیر در ایران

به شخصه من تا به حال سرمایه گذار خطر پذیر واقعی در ایران ندیدم. بیشتر سرمایه گذارهای ایرانی به شدت به دنبال کاهش ریسک هستن. میزان و نوع طرحهایی که برای سرمایه گذاری داده میشه معمولا به نوعیه که سطح ریسک رو برای سرمایه گذار گاهی حتی کمتر از سرمایه گذاری در مسکن میکنه. چیزی که به نظر میرسه بیشتر سرمایه گذارهای ایرانی رو میترسونه، ترس از اطلاعاته. اینکه سرمایه گذار میدونه داره در این مسیر ریسک میکنه مفهومی نسبتا ناشناخته اس. این در مقابل مسیر سنتی سرمایه گذاری قرار میگیره که در اون سرمایه گذار معمولا بدون دونستن ریسک ها سرمایه گذاری می کرد و در طول مسیر تازه با مشکلات آشنا میشد.

بیشتر سرمایه گذارهای ایرانی عادت دارن، در ابتدای مسیر با این تصور که این کار ۱۰۰% سوده خواهد بود مسیر رو شروع کنن. گرچه در عمل در خیلی از بازارهای داخلی ریسک سرمایه گذاری حتی از ۵۰% هم پایین تره.

دید فیزیکی به مفهوم سرمایه

نکته دومی که در مورد سرمایه گذاری سنتی باید دید، طرز فکر شدید فیزیکی به مفهوم سرمایه اس. برای سرمایه گذار سنتی، اینکه پولی که پرداخت میکنه به طور مستقیم به یک ماده، خونه، جنس و … تبدیل بشه خیلی قابل درک تره تا اینکه به یک نرم افزار، ایده یا برند تبدیل بشه. تبدیل پول با یک مفهوم انتزاعی در فرهنگ سرمایه گذاری ایرانی هنوز بسیار غریبه اس. این بخش به طور مستقیم رابطه ای با سرمایه گذاری خطر پذیر نداره، اما از اونجایی که بیشتر ایده های استارت اپی بیشتر شکل ارزشهای انتزاعی دارن تا ارزشهای واقعی، این مفهوم هم به نوعی به پیچیدگی سرمایه گذاری خطر پذیر اضافه میکنه.

تجربه من در دریافت سرمایه

ما از ابتدای کار خودمون، همه چیز رو به نوعی برنامه ریزی کرده بودیم که روند ادامه کار به گرفتن سرمایه وابسته نباشه. همین موضوع گرچه سرعت رشد ما رو محدود کرد اما ریسک شکست رو برای ما بسیار کم کرد. واقعیت اینه که احتمال دریافت سرمایه در اکوسیستم داخلی ایران اونقدر کمه که اتکا بهش میتونه ریسک کار رو خیلی خیلی زیاد میکنه. طبق چیزی که من محاسبه کردم، احتمال دریافت سرمایه در اکوسیستم استارت اپی ایران، از احتمال قبول شدن در یکی از رشته های دانشگاه شریف در کنکور سراسری به مقدار قابل توجهی کمتره. من به شخصه دوست ندارم موفقیت یا عدم موفقیت کسب و کارم رو به همچین پارامتر بعیدی پیوند بزنم.

چرا رضایت جامعه مهم است؟

اخبار رو که دنبال میکنیم، یکی از نکاتی که به سادگی میشه برداشت کرد اینه که مسئولین کشور ما اهمیت زیادی به رضایت مردم در کشورشون نمی دن. میشه اینطور برداشت کرد که نحوه مدیریت سیستم سیاسی ما بر اساس ساختار کشورهای کمونیستی طراحی شده (که البته هیچ کدوم عاقبت خوبی نداشتن). از طرفی در کشورهای پیشرفته تر جهان، رضایت عمومی جامعه همیشه و به نحوی در اولویت قرار میگره. اینکه مردم در نهایت چی میخوان گاهی حتی از منطق هم جلوتر می افته و میشه گفت نظام های سیاسی اروپایی تا حد زیادی براساس خواسته مردم اداره میشن.

اشاره به این نکته بسیار مهمه که خواسته مردم، الزاما همیشه چیزی نیست که به نفعشونه. این رو خیلی از سیاستمدارهای غربی هم میدونن، اما احتمالا ارزش بالا نگه داشتن رضایت عمومی براشون اونقدر بالاست که روی اون ریسک نمیکنن. باید توجه کرد که دموکراسی در واقع محصول این سیستم های سیاسیه نه تولید کنندشون. هر سیستم سیاسی ای میتونه به سادگی به یک دیکتاتوری تبدیل بشه، اما سیاستمدارهای غربی به طور داوطلبانه دموکراسی رو انتخاب میکنن چون از طریق اون میشه رضایت عمومی رو بالا نگه داشت.

رضایت عمومی چه اهمیتی داره؟

درآمد دولت

اولیت اهمیت رضایت عمومی در تاثیرش بر درآمدهای دولته. بیشتر کشورهای غربی تقریبا تمام درامدشون رو از محل مالیات جذب میکنن. ایران هم مدتیست در تلاش برای افزایش درامدهای مالیاتیه. مفهوم مالیات یعنی، مردم در ازای ارائه خدماتی که دولت بهشون ارائه می کنه به اون پول میدن. ساختار دریافت مالیات در همه کشورها یه چیز اجباریه. دولت بستری از حداقل خدمات رو بسته به سیستم اقتصادی کشور ایجاد میکنه و براساس اون مالیات میگیره. هرچی خدمات بیشتر باشن (سیستم های سوسیالیستی) مالیات هم بالاتره و هرچی خدمات کمتر باشن (سیستم های کاپیتالیستی) مالیات کمتره. واقعیت اینه که گرفتن مالیات از مردم اصلا کار راحتی نیست. با وجود اینکه این پول به اجبار از مردم گرفته میشه اما خیلی از مردم به طرق مختلف از پرداخت اون سرباز میزنن.

تحقیقات نشون داده میزان تمایل مردم در پرداخت مالیات رابطه مستقیمی با رضایت عمومی اونها از سیستم حکومتی داره. هرچه تمایل مردم برای پرداخت مالیات کمتر باشه، هزینه های دریافت اون بیشتر میشه چراکه دولت مجبوره تحقیقات وسیعتری رو برای دریافتش انجام بده و از طرفی سیستم مالیاتی هم سریعتر فاسد میشه، چراکه افراد بیشتری حاضرن برای نپرداختن مالیات رشوه بدن. پس نارضایتی مردم، در نهایت میتونه به طور مستقیم برای دولت هزینه ساز بشه.

امنیت ملی

امنیت یه کشور در دنیای مدرن از طریق دو دستگاه وابسته اما مجزا ایجاد میشه: دستگاه انتظامی / نظامی و دستگاه اطلاعاتی

دستگاه نظامی انتظامی

وظیفه دستگاه انتظامی یا نظامی دفاع مستقیم از کشور در مقابل حملاته. در این دستگاه عده ای افراد با سلاح مشغول به کار هستن که در صورت حمله نیروهای خارجی یا وجود آشوب داخلی، اون رو دفع میکنن (معمولا از طریق اعمال خشونت). دستگاه نظامی از عده ای افراد تشکیل شده، این افراد گذشته از پولی که از حکومت دریافت می کنن، به واسطه ایدئولوژی که به اون ها داده میشه اقدام به حمایت از یه کشور یا حکومت میکنن. در واقع مجبور کردن کسی به اینکه به زور جونش رو برای دفاع از دیگران به خطر بندازه اصلا کار راحتی نیست.

افراد مشغول در این دستگاه میتونن از کیفیت های متفاوتی برخوردار باشن. طبیعتا هرچی قدرت جذب این دستگاه ها بالاتر باشه میتونن افراد توانمندتری رو جذب کنن و در نهایت موثرتر عمل کنن. با افزایش نارضایتی انگیزه افراد برای خدمت کردن در دستگاه های نظامی و انتظامی کاهش پیدا میکنه، این انگیزه باید از طریق پرداخت کردن پول بیشتر جبران بشه. در غیر این صورت تنها افرادی جذب این دستگاه ها میشن که چاره دیگه این نداشته باشن و این یعنی جذب نیروهای بی کیفیت در دستگاه نظامی-انتظامی. استخدام این افراد در طول زمان میتونه به موثر بودن این دستگاه ها اسیب بسیار زیادی بزنه. از طرفی به علت اینکه انگیزه افراد جذب شده دراین دستگاه ها صرفا مالی بوده، گسترش فساد مالی-اداری و بی انگیزگی در اجرای وظایف در اونها هم به مراتب بالاتره.

دستگاه اطلاعاتی

ساختار دستگاه اطلاعاتی به مراتب پیچیده تر از دستگاه نظامی-انتظامیه. دستگاه اطلاعاتی، به جمع اوری اطلاعات (معمولا مرتبط با امنیت کشور) می پردازه و گاهی هم وظایف اجرایی محدودی برای کاهش تهدیدها انجام میده. تاثیر افزایش نارضایی روی دستگاه امنیتی میتونه به مراتب بیشتر باشه. با افزایش نارضایتی، جذاب نیروهای قابل اعتماد برای حکومت بسیار سختتر میشه و احتمال استخدام جاسوسهای دو جانبه در سیستم به مراتب بالا میره. به علت ناراضی بودن مردم از حکومت هم، عده به مراتب بیشتری حاضر به تامین اطلاعات برای دستگاه های اطلاعاتی خارجی خواهند بود چون اعتماد و اعتقادی به دستگاه داخلی وجود نداره.

در حال حاضر برآورد دقیقی از تعداد جاسوسهای فعال کشورهای خارجی در ایران وجود نداره ولی به سادگی میشه گفت که جذب یک جاسوس در ایران برای یک کشور خارجی، به مراتب ساده تر از جذب یک جاسوس خارج از ایران برای دستگاه اطلاعاتی ایرانه. کشورهای دیگه با بالا بردن رضایت عمومی جامعه، خودشون رو نسبت به این خطرات ایمن میکنن در حالی که مسئولین ما ترجیح میدن از طریق ایجاد محدودیت های بیشتر برای مردم، اونها رو تادیب کنن.

تجربه شخصی من در یادگیری زبان انگلیسی

این مطلب یه تجربه شخصیه اما از اونجایی که من هم دوتا زبان یاد گرفتم و هم تدریس کردم یک زبان رو شاید تجربه ام بتونه مفید تر باشه در زمینه یادگیری زبان. در این مطلب سعی میکنم به جای نصیحت و مطالب تئوریک به چیزهای عملی مهم در زمینه یادگیری زبان بپردازم.

من به شخصه چطور انگلیسی یاد گرفتم؟

من یادگیری زبان انگلیسی رو به طور اموزشگاهی در سن ۱۹ سالگی شروع کردم. هنوز هم باور دارم اموزشگاه محل خوبیه برای افرادی که وقت و پول کافی رو دارن. آموزشگاه به روند یادگیری نظم میده و به نوعی یک فشار برای یادگیری در ادم ایجاد می کنه. بعد از شروع کار در اموزشگاه من سعی میکردم به ویژه برای ابتدای یادگیری روزی ۱ ساعت تمرین زبان داشته باشم. البته این همیشه اتفاق نمی افتاد ولی به طور متوسط زمانی که برای یادگیری در روز میذاشتم بیش از نیم ساعت در روز بود. روش یادگیری من به این صورت بود که ابتدا برای شروع یک بخش تمام واژه های جدید اون بخش رو یاد میگرفتم، بعد شروع به گوش کردن فایل های صوتی میکردم بدون اینکه به متن ها نگاه کنم. بخش هایی که متوجه نمی شدم رو بارها و بارها تکرار می کردم تا نهایتا بتونم متوجه بشم، بخش هایی که نمی تونستم متوجه بشم رو هم یا از کتاب نگاه میکردم و یا از مدرس سوال می کردم.

مهمترین اصل در یادگیریم این بود که مرزم برای یادگیری یک بخش فقط به خاطر اوردنش نبود. مثلا اگر فقط معنای یک واژه رو به خاطر می آوردم اون رو بلد در نظر نمی گرفتم. برای هر واژه نوع تلفظ و نحوه استفاده رو هم حتما یاد میگرفتم. در مورد فایل های شنیداری (که کمک زیادی به یادگیری میکنن) فایل رو اونقدر گوش میدادم تا بخش های مختلف مکالمات رو تقریبا حفظ بشم. بعد از کاملا یاد گرفتن یک بخش به سراغ بعدی میرفتم. این رویه در طول زمانی که سطوح مبتدی و اولیه رو میگذروندم صادق بود. با بالاتر رفتن سطحم نیاز به تمرین کمتری داشتم اما به جاش فیلمهای با زیر نویس انگلیسی رو تماشا می کردم. سریالهایی مثل “فرندز” که هم جذاب و هم ساده هستن خیلی کمک میکنن. سعی میکردم قسمت های مختلف رو بار و بارها نگاه کنم تا تمام جزئیات رو یاد بگیرم. اگه بگم هر قسمت رو بیش از ۱۰ بار در طول زمان نگاه کردم دروغ نگفتم.

در طول زمان و با جلو رفتن قسمت های سریال، حجم بیشتر و بیشتری از متن ها رو متوجه میشدم بعد از مدتی دیگه نیازی به زیر نویس انگلیسی هم نبود. در نهایت تسلطم روی مکالمه و مهارت شنیداریم اونقدر زیاد شد که تقریبا همه فیلمهای که با لهجه امریکایی صحبت میکردن رو بدون زیر نویس هم می فهمیدم. البته این رو بگم که لهجه افراد، میتونه در متوجه شدن خیلی تاثیر بذاره. هنوز هم فیلمهایی هستن که برای نگاه کردنشون باید از زیر نویس استفاده کنم چون لهجه های غلیظی دارن. این موضوع تا حد زیادی طبیعیه، در فارسی هم گاهی وقتی افراد با لهجه صحبت میکنن ممکنه ادم متوجه حرف هاشون نشه. هرچی بیشتر به مکالمه با اون لهجه گوش بده مهارتش توی اون بیشتر میشه. پس هر لهجه باید به طور جداگانه یاد گرفته بشه.

کل روندی که گفتم چیزی حدود ۳ سال طول کشید، از ابتدای کار تا فیلم دیدن هم چیزی حدود ۲ سال. البته افرادی هم هستن که در طول یکسال زبان انگلیسی رو با مهارت قابل قبول یاد میگیرن. اما اینکه با چه سرعتی جلو بریم تا حد زیادی به زمانی که به طور روزانه میذاریم بستگی داره. چون در اون زمان من دانشجو هم بودم و بعدش سر کار هم رفتم، نمی تونستم زمان زیادی برای یادگیری روزانه بذارم. روند یادگیری انگلیسی من هنوز هم تکمیل نشده، اما در حال حاضر بیشتر واژه های جدید یاد میگیرم. به ویژه واژه هایی که از نظر فنی در مطالبی که میخونم بهشون بر میخورم.

به نظر من چه نکاتی باعث میشه افراد در یادگیری انگلیسی موفق نباشن؟

به نظر من چند نکته متفاوت نسبتا ساده وجود دارن که افرادی که میخوان انگلیسی یاد بگیرن گاهی بهش توجه نمی کنن و این موضوع باعث میشه نتونن روند یادگیری موفقی داشته باشن:

  1. توقع اشتباه از زمان یادگیری: معمولا افرادی که میبینم موفق به یادگیری زبان نشدن، زمان به مراتب کمتری از چیزی که مورد نیاز بوده بهش اختصاص دادن و توقع بیش از حدی هم داشتن. یادگیری یه زبان جدید برای یه فرد ناآشنا حدود ۳ تا ۵ سال زمان نیاز داره. این البته تا سطح پیشرفته است. اما حداقل به یک سال زمان برای رسیدن به سطح متوسط نیازه و این در صورتیه که به طور متوسط یه زمان نیم ساعته برای یادگیری اختصاص داده بشه. تبلیغاتی که ادعا میکنن میتونن به شما در سه ماه زبان یاد بدن یا با روزی ده دقیقه شما رو متحول کنن معمولا در ایجاد این توقع تاثیر زیادی دارن.
  2. مطلع نبودن از روند ساختاری ذهن در یادگیری: خیلی از کسایی که یادگیری انگلیسی رو شروع میکنن، ابتدای کار از اینکه خیلی کند جلو میرن می نالن. اما در این مورد دوتا نکته بسیار مهم وجود داره. اول این که مغز به طور کلی در یادگیری کنده. باید زمان بگذره تا اطلاعات در ذهن جای بگیرن و این زمان رو نمیشه با چیز دیگه ای جایگزین کرد. دوم اینکه در ابتدای یادگیری بخش زیادی از قدرت ذهنی شما به آشنا شدن عمومی با ساختارهای زبانی صرف میشه. یعنی ذهن شما درگیر این موضوعه که این زبان جدید اصلا چطوریه و چطور کار میکنه، پس سرعت یادگیری خیلی کمتره، با جلو رفتن و آشنا شدن با این اصول اولیه، سرعت یادگیری شما به مراتب بیشتر میشه. پس هرچی سطح شما بالاتر میره به طور ناخوداگاه سرعت یادگیری شما هم بیشتر میشه.
  3. قیف برعکس: بازی های کامپیوتری ما رو با یه روند قیف مانند آشنا کردن که توش همه چیز به سادگی شروع میشه و به سمت سخت شدن میره. در زندگی واقعی این موضوع در خیلی موارد برعکسه. در واقع شروع خیلی از کارها از ادامه دادنشون خیلی سخت تره. در مورد زبان انگلیسی هم این موضوع صادقه. طبیعتا ابتدای کار خیلی سخت تر از بقیه مسیره، پس باید سعی کرد به هر نحو ممکن در مسیر یادگیری باقی موند تا قسمت سخت بگذره و به قسمت راحت تر برسیم.
  4. منابع آموزشی اشتباه: چند وقت پیش برای کاری در فروشگاه انتشارات جنگل بودم. یکی از مشتری ها داشت از یه فروشنده مشاوره میگرفت برای کتاب یادگیری زبان برای شروع زبان انگلیسی. کتاب ۵۰۴ و کتاب Essential words for TOEFL رو بهش پیشنهاد کرد. در صورتیکه شما هم بخواید یادگیری زبان رو با چنین کتابهایی شروع کنید، احتمالا موفق نخواهید بود. منابع آموزشی زبان باید حتما با توجه به سطح و مهارتی که میخواید یاد بگیرید انتخاب بشن. در صورتی که اطلاعات کافی رو ندارید حتما از افرادی که تجربه داشتن کمک بگیرید. (در اینجا برخی از منابع خوب رو معرفی کردیم)
  5. مقایسه خود با دیگران: من به شخصه ادم خیلی سریعی در یادگیری نبودم و نیستم. طبیعتا زمانی که کلاس میرفتم افرادی بودن که خیلی سریعتر همه چیز رو یاد میگرفتن البته خیلی از اونها در طول مسیر، یادگیری رو ول کردن و من در نهایت از اونها جلو افتادم. داستان خرگوش و لاکپشته. اگر سرعت شما کمتره مهم نیست. کافیه زمان بیشتری رو برای یادگیری بذارید و در نهایت شما هم نتیجه ای مشابه بقیه میگیرید. تحقیقات این رو هم نشون میده که یادگیری با سرعت کمتر، ثبات اون رو افزایش میده پس اهسته یاد گرفتن میتونه مفید هم باشه.
  6. انگیزه بی ثبات: اینکه بتونید انگیزه خودتون رو در طول این روند طولانی یادگیری حفظ بکنید بسیار مهمه. این یکی از اصلی ترین دلایلیه که من یادگیری در اموزشگاه رو موثر میدونم. اموزشگاه باعث میشه در طول زمان انگیزه افراد ثابت بمونه. در صورتی که اقدام به خودآموزی زبان هم میکنید باید سعی کنید رو طول زمان یادگیری (حداقل ۱ سال اول) انگیزه خودتون رو بالا نگه دارید.

در نهایت اگر میخواید یادگیری زبان رو شروع بکنید این کار رو هرچه سریعتر شروع کنید و برای یادگیری در یک روند طولانی مدت و با ثبات برنامه ریزی کنید. سعی کنید از وقت های اضافه و تلف شده تون در روز برای یادگیری استفاده کنید و مطمئن باشید در طول زمان حتما به نتیجه می رسید.

آیا زبان های ترکی و آذری یکی هستند؟

این سوال به واسطه حساسیتی که در مورد قومیت ها در کشور ما وجود دارد زیاد پرسیده می شود اما زیاد پاسخ داده نمی شود. در این مطلب من سعی می کنم کمی در رابطه با این دو زبان صحبت کنم تا بتوانیم متفاوت بودن یا نبودن آنها را قضاوت کنیم. اما پیش از آن باید به این نکته اشاره کنم که چه این دو زبان را یکی در نظر بگیریم و چه نگیریم تفاوتی در ارزش اقوام ایرانی یا ترک ایجاد نخواهد کرد. این تحلیل تنها برای بررسی زبان هاست و باید توجه داشت که زبان یک مفهوم علمی-عملی است، گرچه به واسطه رابطه آن با مفاهیم وطن پرستانه، گاهی تحلیل ان پیچیده می شود.

در این مطلب ما به زبان ترکی در ترکیه با عنوان ترکی استانبولی اشاره می کنیم. گرچه معمولا وقتی از زبان ترکی صحبت می شود منظور زبان مردم ترکیه است اما زبان ترکی در واقع یک گستره بزرگ از زبان ها را شامل می شود و میتوان گفت زبان های آذری، ترکمنی و اویغور و … هم به نوعی زبان ترکی هستند.

کمی در مورد تاریخچه ترکی استانبولی و آذری

زبان های ترکی استانبولی و آذری در ریشه اصلی در واقع یک زبان بودند. هرچه بیشتر به عقب برگردیم تفاوت های این دو زبان کمتر می شود.  گرچه تفاوت در لهجه همیشه بین این مناطق وجود داشت و هنوز هم وجود دارد (همانطور که تفاوت در لهجه حتی بین آذری ها ایران هم زیاد هست) بیشتر تفاوت این دو زبان در واقع پس از از بین رفتن امپراتوری عثمانی ایجاد شد. در ترکیه مدرن به واسطه احساسات وطن پرستانه و مدرن گرایانه، تغییراتی در زبان ایجاد شد تا به واسطه آن ابتدا خط نوشتاری ترکی از عربی به لاتین تغییر کند و سپس در یک سلسله تغییرات تلاش شد واژه های فارسی و عربی وارد شده در زبان ترکی استانبولی با واژه های قدیمی ترکی یا واژه های جدید ساخته شده با ریشه ترکی جایگزین شود.

باید توجه داشت که این تغییرات تنها در ترکیه انجام می شد پس مردم ساکن آذرباییجان (در ایران و در شوروی) از این تغییرات مصئون ماندند. این موضوع یکی از جنبه های جداکننده اصلی این زبان ها/گویش ها بود. با گذشت زمان و ورود واژه های مرتبط با تکنولوژی به سه کشور ایران، شوروی (و بعدا اذرباییجان) و ترکیه هر کدام از این واژه های جدید به نحوی وارد زبان های ترکی شدند و این موضوع هم تفاوت های آنها را بیشتر کرد. باید به این موضوع هم توجه کرد که شوروی تلاش زیادی برای جداکردن نژادی مردم منطقه آذرباییجان می کرد. مردم این منطقه نسبت به مردم ایران بیشتر با واژه های روسی سر و کار داشتن و حتی خط نوشتاری آن سیلیریک شد، پس تفاوت هایی در این منطقه هم نسبت به آذرباییجان ایران ایجاد شد (گرچه این تفاوت ها نسبت به تفاوت ترکی اذرباییجان و ترکی استانبولی کمتر است).

در نهایت میتوان گفت نحوه صحبت کردن مردم آذرباییجان در واقع شکلی از زبان ترکی است که پیش از ایجاد تغییرات در ترکیه، در امپراتوری عثمانی هم وجود داشت. اما با ایجاد این تغییرات تفاوت ها در بین این زبان ها بیشتر شده است.

تفاوت های ترکی استانبولی و آذری در کدام بخش هاست؟

هیچ مرز مشخصی برای اینکه نشان دهیم کجا میتوان دو زبان را از هم متفاوت دانست و کجا می توان تنها آنها را لهجه هایی از هم خواند وجود ندارد. معمولا برای این کار از فهم بین زبانی یا نوع نوشتار استفاده می کنند. یعنی سوال می کنند آیا فردی که در ایران به آذری صحبت می کند می تواند با یک نفر که از ترکی استانبولی صحبت می کند را بفهمد یا کسی که در ترکیه می تواند یک متن نوشته شده به آذری را بخواند یا خیر. حال این تفاوت ها را به طور جداگانه بررسی میکنیم:

  • فهم مشترک: یک ترک اذری در ایران تا حد زیادی از مفهوم یک مکالمه به زبان ترکی استانبولی اطلاع پیدا میکند، البته اگر این مکالمه کمی رسمی باشد یا در مورد موضوعات فنی و علمی باشد احتمالا فرد آذری زبان، معنی حرف فرد ترکیه ای را متوجه نخواهد شد. این موضوع در مورد همه اذری زبان ها هم صادق نیست. افرادی که از تبار آذری در تهران متولد شده اند و خیلی با فرهنگ (سینما، موسیقی و …) ترکیه رابطه ندارند ممکن است اصلا نتوانند با یک ترکیه ای ارتباط برقرار کنند.
  • تفاوت های ریشه ای و گرامری: تفاوت های گرامری بین آذری و ترکی استانبولی خیلی کم است. در واقع گرامر این زبان ها تا حد زیادی یکسان است. بیشتر تفاوت ها در بین واژه هایی است که در آذری و ترکی استفاده می شود. بنابراین اگر یک آذری بخواهد ترکی استانبولی یاد بگیرد، میتواند این کار را به سرعت انجام دهد. تنها کافیست کمی با لهجه و کلمات آن آشنا شود.
  • تفاوت در خط نوشتاری: تفاوت در خط یکی از مهمترین تفاوت ها بین این ترکی استانبولی و آذری است. مردم ایران ترکی را به خط عربی می نویسند در حالی که مردم ترکیه آن را به خط لاتین می نویسند. گرچه بسیاری از آذری زبان های ایران میتوانند ترکی لاتین را بخوانند (به واسطه آشنایی با زبان انگلیسی یادگیری الفبای آنها بسیار ساده است) اما در بین مردم ترکیه به ویژه در بین نسل جوان کمتر کسی میتواند ترکی را به خط عربی بخواند. در ترکیه تنها آشنایی با خط عربی به واسطه تعالیم اسلامی است و خواندن ترکی به این زبان برای آنها بسیار مشکل است.

آیا ترکی استانبولی و آذری دو زبان متفاوت هستند؟

جواب به این سوال یک مرز مشخص علمی ندارد. می توان گفت تفاوت های ترکی استانبولی و آذری آنقدر هست که بتوان آنها را دو زبان جداگانه دانست (به ویژه به واسطه تفاوت در نوشتار) اما در عین حال آنها دو زبان متفاوت نیستند بلکه دو زبان بسیار به هم نزدیک و هم خانواده هستند. تعریف زبان ها معمولا با مفهوم کشورها هم پیوند زیادی دارد. مثلا تفاوت بین دو زبان هندی و اردو حتی کمتر از ترکی استانبولی و آذری است اما به واسطه متفاوت بودن دو کشور هند و پاکستان معمولا به آن ها به صورت دو زبان متفاوت اشاره می شود. در مقابل لهجه های عربی در بین کشورهای عربی بسیار متفاوت هستند. عربی مردمی که در مراکش زندگی می کنند گاهی آنقدر با مردم عربستان و خاورمیانه متفاوت است که نمی توانند زبان محاوره ای همدیگر را بفهمند اما با این حال به هر دوی آنها عربی گفته می شود.

یکی دانستن یا ندانستن این زبان ها چه اهمیتی دارد؟

یکی دانستن یا ندانستن این زبان ها در واقع اهمیت زیادی ندارد. اما برای افرادی که علاقه زیادی به مفاهیم نژادی دارند، اینکه این دو زبان یکی باشند یا نباشند می تواند بسیار مهم باشد. این موضوع به این دلیل است که مفهوم نژاد بسیار مبهم است و برای رفع ابهام آن معمول از عامل زبان استفاده می شود. پس یکی دانستن این دو زبان به نحوی امکان اتصال نژادها بین دو کشور را ایجاد می کند. من وارد این مسئله نخواهم شد که این موضوع درست است یا خیر، چون معمولا فحش های زیادی در مکالمات در این مورد رد و بدل می شود و من هم علاقه ای به درگیری در این مورد ندارم.

خود سانسوری

تظاهر تقریبا در همه فرهنگ های انسانی عمل ناهنجار یا ناخوش آیندی به شمار میره، درحالی که در واقعیت تظاهر بخشی از واقعیت اجتماعی همه انسان هاست. تقریبا همه انسان های نرمال دارای حداقل دو شخصیت درونی و بیرونی هستن. همه ما به نوعی عیب های خودمون رو از دیگران می پوشونیم. این موضوع اونقدر نرماله که به یک نرم اجتماعی تبدیل شده. همه ما قبول کردیم که رفتار ما در هر محیط باید با توجه به شرایط اون محیط باشه. از طرفی تنها خودمون هستیم که با بخش بزرگی از اشکالات، اشتباهات و نقص هامون سر و کله میزنیم.

اینکه در هر مرحله از یک رابطه اجتماعی باید چه سطحی از خودمون رو نشون بدیم یک مسئله پیچیده و حساسه که همه داریم به نوعی باهاش سرو کله میزنیم. از اونجایی که نداشتن اطلاعات در مورد یک نقص به معنای عدم وجودش تلقی میشه، هرقدر ما کمتر در مورد خودمون اطلاعات بدیم کمتر نقص های خودمون رو نشون دادیم و کمتر مورد قضاوت قرار میگیریم. همین موضوع باعث به وجود اومدن نوع عمیقی از خود سانسوری میشه، گاهی این ترس اونقدر زیاده که افرادی ترجیح میدن هیچ بعد عمومی ای نداشته باشن. در نهایت بسته به اینکه در چه فرهنگی بزرگ شدیم و چه هنجارهایی داشتیم، ما ظاهری مطابق با همون هنجارها ارائه میدیم.

بیشتر ما سعی میکنیم در مورد مسائلی که تا حدی حساس و پیچیده هستن زیاد اظهارنظر نکنیم. حداقل این موضوع در مورد چهره عمومی ما وجود داره. اینکه مثلا دوست نداریم عقاید سیاسی خودمون رو بگیم، چون ممکنه امروز یا زمانی در آینده احمقانه به نظر برسن.

این نوع از خودسانسوری، به نظر عمیق ترین و رایج ترین شکل سانسوره. شاید یکی از دلایلی که مردم ترجیح میدن بیشتر صحبت کنن تا بنویسن اینه که اطلاعات نوشته شده برای همیشه باقی می مونن و برای همیشه نسبت به قضاوت شدن آسیب پذیر هستن. شاید کسی ۱۰ سال دیگه بیاد و نظر سیاسی من رو بخونه و به نظرش یه احمق برسم. همین مسئله ساده باعث میشه بخش بزرگی از اطلاعات درونی افراد جامعه هیچ وقت منتشر نشه.

گاهی که من هم میخوام چیزی بنویسم قبلش به این فکر میکنم که چیزی که مینویسم ممکنه احمقانه به نظر برسه یا نه. یا اینکه چیزی که مینویسم چقدر نسبت به گذشت زمان امکان تغییر داره، گرچه سعی میکنم تا جای ممکن چیزی که در لحظه بهش فکر میکنم رو بنویسم اما این نوع از طرز فکر به هر حال روی من تاثیر میذاره. با این حال صرف نوشتن یا حتی صحبت کردن بخشی از تفکرات ما رو بیرون میریزه. شاید اگه دید بازتری نسبت به تفکرات دیگران داشتیم، امکان مطرح شدن تفکرات مختلف بیشتری وجود داشت و این خودسانسوری کمتر میشد.

تاثیر ایدئولوژی

این موضوع که حکومت فعلی کشور از نظرهایی لنگ می زنه یا با مشکلات متعددی روبه روست چیزی نیست که حتی سیاست مدارهای فعلی هم کتمان کنن. گاهی به مشکلات متفاوتی در این رابطه اشاره میشه اما از دید من مشکل فعلی کشور بسیار ریشه ای تر از مشکلاتیه که بهشون اشاره میشه. ریشه مشکلات به نوعی مرتبط با رابطه حکومت و ایدئولوژی اونه.

نظام های حکومتی، برای حکومت کردن بر مردم به دو بازوی متفاوت هم مکمل نیاز دارن:

  • قدرت یا authority
  • ایدئولوژی یا باور که میشه همون ideology

مفهوم قدرت برای همه ما شناخته شده است. چیزی که حکومت فعلی بسیار به اون اتکا کرده. قدرت معمولا از طریق نیروهای اطلاعاتی، انتظامی و در سطح بالاتر نظامی اعمال میشه. حکومت از طریق اعمال قدرت می تونه مردم رو وادار به اجرای تفکرات و دستوراتش بکنه و از طرفی از اشوب جلوگیری کنه. در حال حاضر اعمال قدرت بخش بزرگی از تلاش حکومت برای نگه داشتن نفوذش در کشوره، که البته خودش به مشکلات بسیار عدیده منجر شده.

اینکه ایدئولوژی چکار میکنه کمی پیچیده تره. ایدئولوژی در واقع به مجموعه ارزش ها و تفکراتی اطلاق میشه که کشور بر مبنای اونها اداره میشه. مثلا در جمهوری اسلامی، حکومت از یک ایدئولوژی تقریبا اسلامی (به دلایلی نمیشه گفت تمام اسلامی) برای اداره کشور استفاده میکنه. این ایدئولوژی به سیاست مدارها نشون میده در مورد تصمیمات مهم کشوری چه جانبی رو بگیرن و چه قوانینی رو تصویب کنن.

چرا جمهوری اسلامی در بعد ایدئولوژیک با مشکل رو به رو شد

مشکل اصلی در بعد ایدئولوژیک در جمهوری اسلامی دقیقا در ابتدای انقلاب اتفاق افتاد. این انقلاب از تعدادی افراد کلیدی برای تبیین ایدئولوژی استفاده می کرد و تعدادی از افراد هم بودن که بازوهای اجرایی این ایدئولوژی بودن. برای اشاره به بعضی از  افراد کلیدی در تبیین ایدولوژی جمهوری اسلامی میشه از این سه فرد نام برد:

  • شهید مطهری
  • شهید مفتح
  • شهید بهشتی

همینطور که از واژه شهید در ابتدای نام این افراد مشخصه این افراد دیگه زنده نیستن. در واقع انقلاب اسلامی این افراد رو در همون ابتدای مسیرش از دست داد. با از دست دادن این افراد کلیدی، تنها اعضای اصلی باقی مونده از گروه افراد انقلابی، افراد اجرایی بودن. افراد اجرایی انقلاب در اون زمان تصمیم گرفتن ایدئولوژی تولید شده در همون زمان رو برای بقیه انقلاب به کار ببرن. طبیعتا اون طرز فکر در اون زمان با طرز فکر اکثریت مردم منطبق بود. در زمان انقلاب، طرز فکر انقلاب یک طرز فکر محبوب در بین مردم بود و این افراد هم ایدئولوژی نظام رو  بر همین اساس طراحی کرده بودن.

با گذشت زمان، ایدئولوژی جامعه تا حدی دچار تغییر شد اما در نظام فرد یا افرادی با قدرت کافی برای ایجاد تغییر در ایدئولوژی نظام وجود نداشت. پس نظام به اجرا و تولید قوانین با توجه به ایدئولوژی اولیه انقلاب ادامه داد. این موضوع باعث شد با گذشت زمان، قوانین تولید شده و اجرا توسط حکومت منطق خودشون رو در جامعه از دست بدن. بسیاری از انتقادهایی که توسط جوانان به قوانین میشه در واقع به علت عقب ماندگی ایدئولوژیک حکومته، و این شکاف رفته رفته در حال افزایشه.

برای جبران کردن این شکاف، حکومت به جای اصلاح ایدئولوژی قبلی و تغییر اون مطابق با نظر فعلی جامعه، اقدام به اعمال اون توسط قدرت میکنه. در واقع حکومت سعی میکنه ایدئولوژی محبوب در ۴۰ سال پیش رو با استفاده از زور به مردم امروز تحمیل کنه. این موضوع در مرحله اول باعث نفرت از این ایدئولوژی و در مرحله بعد نفرت از حکومت میشه.

شاید اگر یکی یا سه نفر از افراد کلیدی ای که بالا بهشون اشاره شد الان زنده بودن، اولین کاری که انجام میدادن تغییرات اساسی در ایدئولوژی حکومت و اصلاح اون با توجه به شرایط فعلی جامعه بود. اما متاسفانه این افراد دیگه نیستن، باید دید حکومت تا چه زمانی میتونه فاصله بین ایدئولوژی خودش و مردم رو از طریق قدرت جبران کنه.

فردگرایی و زندگی مدرن

فرهنگ زندگی مدرن خیلی خوبه. به همراه خودش مفاهیمی رو داره که به پیشرفت بشر کمک میکنه و در کنارش رفاه رو به شدت افزایش میده. این فرهنگ از مفاهیم مختلفی تشکیل شده که یکیش فردگرایی یا individualism ه. فرد گرایی مفهوم بسیار بزرگیه اما به طور کلی بر روی خود  به جای گروه تمرکز میکنه. فردگرایی مخالف رفتار اجتماعی نیست اما به نوعی فرد رو بر جمع مقدم میکنه.

برای اینکه بتونم کمی در مورد تاثیر فرد گرایی توضیح بدم لازمه که تاثیرش در برخی از بعدهای زندگی رو نشون بدم. برای مثال میتونیم نحوه رفتار اعضای یه خانواده در یه خانواده سنتی ایرانی با یه خانواده مدرن ایرانی رو مقایسه کنیم. در خانواده سنتی ساختار خانواده به مراتب یکپارچه تره. اعضای خانواده به مراتب بیشتر در داخل خانواده معنی دارن تا به صورت افراد مجزا به همین دلیل هم رابطه و دخالت اونها در زندگی طرفین خیلی بیشتره (در فرهنگ قدیمی بچه ها معمولا با عنوان بچه فلانی شناخته میشن). یه پدر یا مادر سنتی به طور شخصی اهداف مشخصی در زندگی خودش نمی بینه و اهدافش در زندگی با اهداف خانواده یکیه. برای بچه ها این موضوع با گذشت سن کمتر میشه اما زمانی که خانواده خودشون رو تشکیل میدن همین ساختار برای اونها هم تکرار میشه.

در خانواده مدرن، این مفاهیم خیلی کم رنگ تر میشن. هر عضو خانواده به نوعی به دنبال اهداف خودش هم هست. مثلا ممکنه مادر خانواده دوست داشته باشه پیشرفت شغلی بکنه یا پدر خانواده تفریحات خارج از خانواده با دوستانش داشته باشه. برای بچه ها هم روند جدا شدن از خانواده خیلی زودتر و خیلی عمیق تر اتفاق می افته.

این شکل از فرهنگ مدرن در درون خودش باعث پیشرفت و رفاه شخصی میشه، اما از طرفی اسیب هایی هم داره. یکی از دلایل اصلی افزایش طلاق در جوامع مدرن، همین رواج فردگراییه. افراد در درون خانواده به جای اینکه نگه داشتن خانواده رو اولویت اول زندگیشون بدونن، رفاه خودشون رو اولویت اولیه میدونن که در نهایت گاهی منجر به تقابل منافع میشه (البته نمیشه گفت الزاما طلاق چیز بدیه!)

فردگرایی در مفهوم کار

در محیط کار هم مفهوم فردگرایی خیلی شدیده. من به شخصه هیچ وقت نتونستم با شکل تشدید شده از فرد گرایی در محیط کار کنار بیام اما بخش بزرگی از فرهنگ موفقیت به نوعی بر پایه فردگرایی ایجاد شده. مثلا همه افرادی که به نوعی داستان موفقیت افراد بزرگ در تجارت مثل بیل گیتس یا استیو جابز رو نقل میکنن، نوعی از فرهنگ افراطی از فردگرایی رو منتقل میکنن. فرهنگی که توی اون فقط فرد اصلی مهم بوده. در این فرهنگ همه میخوان استیو جابز باشن. اون افرادیکه در هر زمان و به هر نحو با استیو جابز کار کردن و به اون کمک کردن در این داستان ها هیچ نقشی ندارن و هیچ نفعی هم نبردن.

این شکل از فرد گرایی در فرهنگ مدرن، نوعی از فرهنگ عدم اتحاد و اعتماد رو ایجاد میکنه. طبیعتا هیچ کس دوست نداره در محیطی که همه امتیازات تنها برای یک فرد شمرده میشه، نقش نفر دوم رو داشته باشه. هر کس تلاش میکنه تا رویای خودش رو به شخصه شروع کنه، اما ساختن رویاها نیاز به افراد دیگه داره و بدون اونها نهایتا همه چیز از هم میپاشه.

این بخش از فردگرایی مردن رو من خیلی زیاد در فرهنگ استارتاپ ها میبینم. نه فقط در ایران، در همه دنیا فرهنگ استارت اپی به شکل بسیار شدیدی مبتنی بر یک فردگراییه که در اون نهایتا یک نفر (یا دسته بسیار کوچکی از افراد) منفعت کامل از حاصل تلاش گروه بزرگی از افراد رو میبرن.

کمونیسم در دوره ای تلاش کرد فرهنگی از رفتار جمعی و منفعت اشتراکی رو ایجاد کنه اما همه می دونیم که به نتیجه قابل قبولی نرسید. این یه واقعیته که فردگرایی به مراتب رویایی تر و انگیزه ساز تر از منفعت اشتراکیه. اما ممکنه این تب از فردگرایی نهایتا در جایی کمرنگ تر بشه و یا جاش رو به یه فرهنگ جدید بده.

فروش بدون واسطه

یه دوره ای ایجاد مغازه های “عرضه مستقیم”، “فروش بدون واسطه” و … خیلی باب شده بود. هر مغازه ای که شروع به کار می کرد به نظرش می رسید که مشکل گرون بودن اجناس در بازار به علت زیاد بودن واسطه هاست و با کم کردن واسطه ها میشه اجناس رو با قیمت کمتری به دست مشتری رسوند.

الان همین ایده ها در بین فروشگاه های اینترنتی خیلی قوی شده. همه میخوان فروشگاه اینترنتی فروش مستقیم و بدون واسطه بزنن که از یه طرف محصول رو بگیرن از تولید کننده و مستقیم به مصرف کننده بدن. اما معمولا بعد از اینکه کار شروع میشه و کمی زمان میگذره این ایده متوقف میشه یا در بهترین حالت تغییر شکل پیدا میکنه.

چرا واسطه ها به وجود میان؟

ساختارهای توزیعی، نسبتا پیچیده هستن. بدون درک درست از اتفاقی که داره می افته نمیشه همینطوری یه بخش از بازار رو حذف کرد. در واقع اگه از اول به اون بخش نیازی نبود خود به خود حذف میشد. با توجه به تجربه من در بازارهایی که درش حضور داشتم (بیشتر تجهیزات الکتریکی، دلایل زیر برای ایجاد واسطه ها وجود داره):

۱- فروش چکی: فروشنده خرد معمول سرمایه کافی برای خرید جنس رو نداره. بنابراین جنس رو به صورت چکی میخره. از اونجایی که باید جنس رو موجود کرد، نمیتونه مستقیما پولی که از مشتری میگیره رو برای خرید جنس بذاره چون باید پیش از خرید مشتری جنس توی مغازه اش وجود داشته باشه. پس اینجا یه سری واسطه به وجود میان که جنس رو به صورت چکی از بالادست میخرن و به صورت چکی به مشتری دست پایین میدن. این واسطه ها در واقع نقش مدیریت ریسک رو برای تولید کننده یا وارد کننده ایجاد میکنن. چون اگه تعدادی از چک ها برگرده این واسطه ها بدون مشکل به روند کارشون ادامه میدن و البته با توجه به کمتر بودن مشتری هاشون امکان پیگیری کردن طلب ها رو هم دارن.

۲- مشکلات در ارسال: سیستم ارسال مرسولات در ایران مشکل داره. کافیه یکبار یک جنس رو با پست ارسال کنید تا به این موضوع پی ببرید. بقیه روشهای ارسال هم نسبتا پر هزینه هستن. این موضوع باعث میشه فروشنده ها و حتی فروشگاه های اینترنتی نتونن مستقیما از مشتری سفارش بگیرن و سریع جنس رو از بالا دست بخرن و برای مشتری ارسال کنن. در نتیجه مجبور خواهند بود جنس رو موجود کنن که باعث به وجود اومدن الزام خرید چکی میشه.

۳- کم بودن حاشیه سود/درآمد: در واقع حاشیه سود در ساختار توزیع در ایران به ویژه در بین فروشنده های جز اونقدرم بالا نیست. میشه گفت در مجموع میزان درآمد فروشنده های جز بالا نیست. این موضوع باعث میشه فروشنده ها نتونن به خوبی رشد کنن و تمام کشور پر از فروشنده های کوچیکی باشه که با درآمد پایین به سختی کسب و کارشون رو اداره می کنن. اگه حاشیه سود خرده فروشی به اندازه کافی بالا بود، خود وارد کننده ها اقدام به ایجاد فروشگاه میکردن و به طور مستقیم محصولات رو میفروختن. اما با شرایط فعلی اونا ترجیح میدن فروش رو به فروشنده های خرد بسپارن (درواقع توزیع اینطوری ارزون تر تموم میشه).

۴- بالا بودن ریسک کسب و کار: ریسک کسب و کارها در ایران به علت بی ثباتی اقتصادی بسیار بالاست. با هر تغییر سریعی در اقتصاد تعداد زیادی از شبکه های توزیع که سالها زمان برای ایجادشون گرفته شده بوده خرد میشن. کافیه مدتی در بازار کار کنید تا ببنید افراد مختلف چقدر سریع برشکسته میشن و جاشون به افراد جدید میدن. این موضوع باعث میشه واسطه های بیشتری در بازار شکل بگیرن تا به نوعی بتونن این ریسک رو در طول یک نوار از توزیع کننده های سریالی تقسیم کنن. اینطوری میزان آسیبی که از بی ثباتی اقتصادی به سیستم توزیع میخوره بین این واسطه ها تقسیم میشه و هرکدوم اسیب کمتری میبینن.

آیا واسطه ها انگل هستن؟

نظام توزیع بخشی از سیستم اقتصادی هر کشوریه. از اونجایی که اقتصاد ما بی ثبات و ضعیف بوده و هزینه نیروی انسانی توش پایینه، نظام توزیع مون هم نتونسته شکل مناسبی به خودش بگیره اما در نهایت هر طوری به واسطه ها نگاه کنیم اونها بخشی از نظام توزیع در کشور هستن و به عنوان بخشی از نظام توزیع ما بهشون نیاز داریم. در صورتی که برای سالها کشور ما ثبات اقتصادی داشته باشه، این واسطه ها به طور ناخودگاه از بین میرن. اما تا زمانی که این ثبات وجود نداره، به واسطه ها نیاز خواهد بود و اونها هم باقی خواهند موند.

چی شد که تلگرام اینقدر دردسر ساز شد؟

داستان دردسر ساز شدن تلگرام رو باید از تاریخ رسانه در ایران شروع کرد ولی ما میریم کمی جلوتر و از ۴۰ سال پیش شروع میکنیم (برای اصلاح قبل از اون کمی دیگه دیر شده!). ۴۰ سال پیش در اوایل انقلاب، وضعیت کشور بسیار حساس شده بود. برای مدت حدود ۱ تا ۲ سال آزادی بی حدی برای رسانه ها وجود داشت. همه نظرات خودشون رو میگفتن و مخاطب های متفاوتی هم برای هر نظری وجود داشت. نهایتا اوضاع کمی به هم ریخت و گروه ها مسلح روبه روی همدیگه قرار گرفتن. نتیجه این شد که تمام رسانه های عمومی شامل روزنامه ها، تلویزیون، رادیو و حتی انتشاراتی ها به شدت تحت کنترل قرار گرفتن و هرچیزی که به نحوی با ایدئولوژی حاکم متفاوت بود حذف شد. شاید بشه گفت در اون زمان با توجه به فضای هرج و مرج این کار خیلی هم دور از منطق نبود (من قضاوتی در این رابطه نمی کنم).

کنترل رسانه ها در اون زمان بسیار موثر بود و خیلی زود طبقات بزرگی از مردم معمولی جذب ایدئولوژی حاکم شدن و کشور اتحاد بیشتری پیدا کرد (البته اتفاقا دیگه ای هم افتاد که من وارد اونا نمی شم). این دوران رو میشه “دوران طلایی رسانه های دولتی” هم نامید. کمی بعد از محدود کردن بقیه رسانه ها تمام مخاطبان بدون رقیب در دست رسانه های دولتی به ویژه صداو سیما بودن. برنامه های خوبی هم در طول دهه ۶۰ تولید شد.

بعد از گذشت مدتی به واسطه عدم وجود رقابت کیفیت رسانه های دولتی کاهش پیدا کرد. البته این کاهش کیفیت هنوز هم تاثیری روی مخاطبین رسانه های دولتی نداشت چون مردم چاره ای به جز استفاده از رسانه های دولتی نداشتن. همه این رسانه ها با مدیران تنبل و بی کفایت پر شدن و افراد با کفایت هم انگیزه خودشون رو برای کار کردن از دست دادن. در یک فضای بی رقابت هیچ فرقی نمی کرد که چه برنامه ای تولید بشه، به هر حال مردم باید نهایتا همون رو نگاه میکردن.

ماهواره وارد می شود!

ماهواره قبلا هم وجود داشت، اما از اوایل دهه ۸۰ استفاده از اون خیلی بیشتر شد، این موضوع به دو دلیل بود، اول ارزون شدن سخت افزار مورد نیاز برای اون و دوم تجربه افرادی که قبلا ماهواره داشتن. با پایین اومدن بیشتر و بیشتر کیفیت برنامه های تلویزیون استفاده از ماهواره به واسطه تفاوت زیاد کیفیت برنامه ها برای مردم به صرفه بود. مردم حاضر بودن ریسک داشتن ماهواره رو هم بپذیرن ولی به جاش برنامه های مفرح ببینن.

حتی با شروع این موج هم تلویزیون به فکر افزایش کیفیت نیوفتاد. همچنان برنامه های کسل کننده و بی کیفیت با هزینه های تولید بالا به مردم تحویل داده میشد. مدیران تلویزیون هم با سرعت زیادی عوض می شدن و افراد به قولی “مومن” جاشون رو میگرفتن که توانمندی کافی برای تولید برنامه های خوب رو نداشتن و فقط بیشتر با ایدئولوژی حکومت (که حالا خیلی با طرز فکر مردم فاصله پیدا کرده بود) نزدیک بودن.

به جای بالا بردن کیفیت برنامه ها، مسئولین به فکر جمع کردن دیش ها افتادن. این موضوع در چند فاز اجرایی شد اما نه تنها تاثیر مثبتی نداشت بلکه مردم دیگه رو از چیزی به نام ماهواره آگاه کرد. در واقع همه کنجکاو شدن ببینن این چیزی که ممنوعه چیه اصلا.

شبکه های اجتماعی وارد می شوند!

در حالی که مسئولین در حال فکر برای محدود کردن استفاده از ماهواره بودن تکنولوژی همینطور پیشرفت کرد و یه دفعه یه مسیر بسیار جدید و خیلی سریعتر برای انتقال اطلاعات به وجود اومد. شبکه های اجتماعی بسیار سریع تمام بازار رسانه ای کشور رو گرفتن. از اونجایی که رسانه های کشور تا به امروز بدون رقیب کار کرده بودن، به هیچ عنوان امادگی رقابت با این شبکه های جدید رو نداشتن. جالبه مجددا به جای عوض کردن مدیران  قبلی و اوردن نیروهای توانمند، مسئولین به همون روش بکر قبلی رو اوردن. یک به یک شبکه های اجتماعی مثل توئیتر، فیس بوک و هرچیزی که نحوی امکان انتقال اطلاعات در اون وجود داشت فیلتر شدن.

تلگرام وارد می شود!

شبکه های اجتماعی مبتنی بر تلفن های هوشمند، فاز جدیدتر رسانه ها بودن. زمانیکه تلگرام برای اولین بار از کانال هاش رو نمیایی کرد در مدت چندین ماه تقریبا همه رسانه های دیگه شکست خوردن. تقریبا همه مردم اطلاعات رو از طریق تلگرام به دست می اوردن. دسترسی به همه رسانه ها در تلگرام ازاد بود. از اونجا که رسانه های داخلی توانایی رقابت رو نداشتن اصلا نتونستن از این فضا به خوبی استفاده کنن. در مقابل رسانه های با تجربه ای مثل بی بی سی خیلی سریع مخاطبشون رو جذب کردن (اینم بگم که به نظر من بی بی سی گذشته از دیدگاهش واقعا یک رسانه حرفه ایه).

مسئولین نابغه مجددا همون روش رو پیش گرفتن. طبیعتا با توجه به ضعف در رسانه های داخلی هیچ تفاوتی نمیکنه که چقدر مسیرهای مختلف بسته بشن. موضوع اصلی اینه که مفهوم رقابت ازاد برای مسئولین ما تعریف نشده و به خودشون اونقدر اعتقاد ندارن که باور داشته باشن در یک رقابت ازاد برنده میشن. پس تمام تلاش خودشون رو می کنن که نهایتا از طریق محدود کردن فضا به نحوی مخاطب رو به دست بیارن. اما این کار با گذشت زمان سخت و سخت تر میشه.

پیر شدن

داشتم یه ویدئوی جدید از جیم کری می دیدم اولین چیزی که متوجه شدم این بود که واقعا چقدر پیر شده. وقتی الان بهش نگاه میکنم من خودمم دیگه اونقدر جوون نیستم. ۳۰ سالگی یعنی احتمالا نصف زندگی مفیدم گذشته. یه واقعیت دیگه اینه که هرچی به اخر زندگی نزدیک تر میشیم سرعت حرکتش بیشتر میشه.

یادمه وقتی بچه بودم برای گذشتن ۱۰ دقیقه تا پیش از شروع برنامه کودک چقدر منتظر می موندم. انگار ثانیه ها کند تر می گذشت (البته از نظر علمی هم بسیار ممکنه که زمان برای یه بچه دیرتر بگذره) الان ساعت ها اونقدر سریع می گذره که ادم متوجه گذر زمان نمیشه. به هر حال چیز مهمی که بیشتر فکرم رو مشغول می کنه، اینه که ما احتمالا اولین نسلی هستیم که به طور جمعی به ابزاری برای ابراز خودمون دسترسی داریم. میتونیم افکارمون رو بنویسیم، می تونیم در مورد خودمون صحبت کنیم و گذر عمرمون رو توی فضای اینترنت ببینیم.

احتمالا صدها سال بعد یکی از تفریحات مردم این خواهد بود که چیزهای جالب و افراد جالب رو از درون تاریخ پیدا کنن. توی فضای قدیمی نت بگردن و اطلاعات رو زیر و رو کنن تا یه ادم زیرخاکی جالب پیدا کنن و ببینن چطور فکر می کرده. شاید هم ما اونقدر کوته فکر و ضعیف به نظر برسیم که هیچ چیز جالبی برای نسل بعدی خودمون نداشته باشیم. تولید همه چیز داره اونقدر اسون میشه که ارزش همه تولیدات به صفر میرسه، حتی افکار هم اونقدر زیاد تولید میشن که دیگه چیزی که در گذشته بوده هیچ ارزشی نداره.

به هر حال به نظرم چیز جالبیه که ۱۰ سال دیگه بشینم و چیزی که امروز نوشتم رو بخونم. یا حتی ۲۰ سال دیگه بچه ام بشینه و چیزی که باباش نوشته رو بخونه.

آیا غذای تراریخته سرطان زاست؟

پیش از اینکه به این سوال پاسخ بدم کمی در مورد محصولات تراریخته توضیح میدم. محصولات تراریخته به طور ساده، به دسته ای از محصولات کشاورزی گفته میشه که DNA اونها به نحوی غیر طبیعی با هدف ایجاد خصوصیات بهتر تغییر داده شده.

تغییر ژنیتیکی با چه هدفی انجام میشه؟

تغییرات ژنیتیکی در محصولات کشاورزی معمولا با دو هدف انجام میشه:

  • مقاوم کردن گیاه به نوع یا انواعی از افت: در طول سمپاشی برای از بین بردن علف های هرز، در صورتی که خود گیاه به اون سم مقاوم نباشه، خود گیاه هم به همراه آفت از بین میره. به همین دلیل تغییراتی در گیاه به وجود آورده میشه تا دیگه به اون نوع خاص از آفت اسیب پذیر نباشه. در نهایت این کار باعث میشه بهره وری در تولید محصول به شدت بالا بره و البته استفاده بهتری از سم پاشی بشه.
  • مقاوم کردن اونها به نوعی آفت: در صورتی که گیاه نوعی آفت مشخص داشته باشه. با تغییرات اندک ژنتیکی نوعی سم مختص اون آفت در گیاه تولید میشه تا دیگه به اون نوع از آفت اسیب پذیر نباشه. شاید اینکه در گیاه سم ایجاد میشه ابتدا کمی ترسناک به نظر بیاد اما من لیستی از گیاهانی که دارای سم داخلی برای دور کردن آفت هستن رو می نویسم تا ببینید این موضوع چقدر در طبیعت رایجه: چای، قهوه کاکائو، و … . این گیاهان همه دارای سم هستن اما در طبیعت ممکنه چیزی که برای موجود سمیه برای دیگری نباشه (مثلا کاکائو برای سگ سمیست).
  • ایجاد تغییرات برای وقف دادن گیاه با شرایط سخت تر آب و هوایی: از طریق ایجاد تغییرات ژنتیکی میشه مقدار آب مورد نیاز یا دمای حیات گیاه رو تغییر داد. از این طریق میشه زمین های بد آب و هوای بیشتری رو زیر کشت برد و تولید محصولات رو افزایش داد.
  • اضافه کردن ویتامین ها یا مواد مغزی به گیاه: این کار خیلی کمتر از دو مورد قبلی انجام میشه اما برای برخی از گیاهان اجرا شده. با این کار میشه برخی مواد مغزی و مورد نیاز بدن رو در گیاه تولید کرد تا از انواع سوء تغذیه جلوگیری بشه.

مگه قبلا که مردم بدون محصولات تراریخته زندگی میکردن مشکلی داشتن؟

واقعیت اینه که جمعیت جهان به مراتب بیشتر شده و البته استانداردهای زندگی هم به مراتب ارتقا پیدا کردن. در زمان قدیم، حتی تا همین صد سال پیش افراد زیادی در کشور خودمون ایران به خاطر گرسنگی میمردن (الان اگر این موضوع وجود داشته باشه هم خیلی کم شده). از طرفی میزان زمین های قابل کشت در جهان خیلی بیشتر نشدن. در واقع انسان چاره ای به جز افزایش بهره وری تولیدات کشاورزی نداره. ایجاد محصولات تراریخته یکی از بهترین روش های این کار خواهد بود. در صورتی که امکان استفاده از چنین فن آوری هایی وجود نداشته باشد قیمت غذا انقدر بالا میرود که طبقه فقیر جامعه دیگر امکان خرید غذا ندارند.

از کجا معلومه که محصولات تراریخته سرطانزا نیستن؟

موسسات بهداشتی در جهان به شدت با تردید به تولید این مواد نگاه می کنن و آزمایشات سنگینی برای اثبات خطرزا نبودن آنها انجام میشه. در صورتی که خطر بزرگی در استفاده از آنها وجود داشت مطمئنا از تولید آنها جلوگیری می شد. شاید فکر کنید شرکت های بزرگ تنها به فکر سود خود هستند اما طبیعتا دولت ها اجازه استفاده از محصولاتی که به مردم آسیب میرساند را نمی دونن.

البته این واقعیت وجود داره که ایجاد تغییرات در گیاهان ممکن است با ریسک هایی (به ویژه برای محیط زیست) همراه باشه. اما این ریسک ها انقدر زیاد نیستن که نیاز به نگرانی عمومی در رابطه با این محصولات وجود داشته باشه. مردم میتوانن به سادگی از این محصولات استفاده کنند. در واقع همین حالا هم بخش بزرگی از تولیدات کشاورزی جهان از طریق گیاهان تراریخته انجام می شن.

اگر اینطور نیست پس چرا اینقدر مخالفت با این محصولات وجود داره؟

در واقعیت زمانی که اولین بار استفاده از واکسن مرسوم شد، مقاومت اجتماعی بسیار بسیار بیشتری با اون وجود داشت. هر تغییر علمی جدیدی که به نوعی با زندگی ما رابطه دارد برای مردم بسیار حساس است و یک شایعه کوچک کافیست تا حساسیت زیاد مردم را در پی داشته باشه. ما حالا میبینیم که وجود واکسن جان چند نفر رو نجات داده. بهتره در این رابطه کمی به دانشمندان اعتماد داشته باشیم و اجازه بدیم مضر بودن یا نبودن این محصولات رو اونا شناسایی کنن (منظور از دانشمندا مجری تلویزیون یا ماهواره نیست!).

قیمت واقعی دلار چقدر است؟

در اقتصاد آزاد مفاهیم مرتبط با ارزش همیشه نسبی هستن و همین موضوع هم جواب ما رو کلی طولانی میکنه. (منم دوست داشتم جواب همون شوهر عمه ای که گفته دلار واقتی ۱۲۰۰۰ هزار رو بدم و بحث رو تموم کنم.)

ارزش در اقتصاد چطور شناسایی می شود؟

ارزش در اقتصاد ازاد به طور پایه بر اساس موازنه عرضه و تقاضا مشخص می شود. این یعنی هیچ چیزی به طور مطلق ارزشی ندارد و فاصله عرضه و تقاضای هرچیزی با توجه به برخی اصول ساده، ارزش واقعی آن در بازار را ایجاد می کند. پس در شکل ایده آل اگر من ساعتی داشته باشم که هیچ کس در جهان آن را نخواهد ساعت من مطلقا بی ارزش است. البته محاسبه بالاترین ارزش ساعت من کمی پیچیده است.

ارزش ارز چطور مشخص می شود؟

ساختارهای اقتصادی بسیار پیچیده هستند و من در اینجا نسخه بسیار ساده شده را توضیح می دهم پس جزئیات بسیار زیاد دیگری هم در این بین وجود دارد، اما در یک اقتصاد مدرن میتوان گفت ارزش یک ارز بر اساس دو المان میزان پول چاپ شده و میزان تولید ناخالص داخلی مشخص می شود. البته این در صورتی که تمام تولید ناخالص داخلی یک کشور قابل معامله باشد (مثلا کشور تحریم نباشد). بیایید دو کشور بسیار کوچک را فرض کنیم و ارزش ارز بین ان دو را بررسی کنیم:

کشور شماره یک ارزی به نام “ریال” دارد. در این کشور کل دارایی یک گوسفند است. این کشور ۱۰۰ ریال پول چاپ کرده است. کشور دوم ارزی به نامه “دلار” دارد. کل دارایی کشور دوم چهار گوسفند است. این کشور ۱۰۰ دلار پول چاپ کرده. حال اگر بخواهیم “ریال” را با “دلار” عوض کنیم چطور ارزش ان را حساب می کنیم. طبیعتا در این مثال ساده ارزش دلار ۴ برابر ریال است (چون دارایی کشور دوم نسبت به پول چاپ شده اش چهار برابر اولی است) پس هر ۴ ریال می شود یک دلار.

این شکل بسیار ساده نشان دهنده نحوه ایجاد توازن در ساختار ارزها بود. پس هر قدر پول بیشتری چاپ شود ارزش ارز کمتر می شود و از طرف دیگر هر قدر اقتصاد یک کشور بزرگتر باشد ارزش پولش بیشتر می شود.

چرا دلار و ریال این مسخره بازی را دارند؟

این موضوع به مفهومی به نام تعادل اقتصادی برمیگردد، ارزش واقعی دو ارز زمانی معنی پیدا می کند که تعادل اقتصادی بین آن ها وجود داشته باشد. تعادل اقتصادی به معنای یک نظام ساختار یافته از تجارت بین کشورهاست که تعادل را بین کالا و ارز به وجود می آورد. متاسفانه چنین نظامی بین ایران و بیشتر کشورهای جهان وجود ندارد پس در کشور ما دلار ارزش واقعی مشخصی ندارد و ارزش آن میتواند به سرعت افزایش پیدا کند.

با فرض مثال گفته شده بالا اگر کسی در خیابان داد بزند که من یک دلار شما را با ۸ ریال عوض می کنم، شما چه فکری می کنید:

“خب اگر من بابت یک دلار ۸ ریال دریافت کنم با فرض اینکه گوسفند در کشور همسایه ۴ ریال است (با فرض ۰ بودن تعرفه صادرات) من گوسفند را از انجا میاورم و کلی هم سود می کنم”

طبیعتا با کاهش ارزش پول یک کشور، تجار کشورهای دیگر (کشورهایی که پول انها با ارزش شده) برای خرید محصولات به این کشور هجوم می آورند. مثلا فرض کنید یک امریکایی با دلار فعلی میتواند چقدر محصولات از ایران را ارزان بخرد یا چقدر در ایران تفریح کند. اما این اتفاق نمی افتد و دلیلش هم یک واژه بسیار آشناست: “تحریم”.

به علت وجود تحریم های اقتصادی کسی برای خرید محصولات ایرانی وارد ایران نمی شود و این موضوع باعث کاهش بیش از حد ارزش پول ایران می شود. تنها محصولی که از ایران خریداری می شود نفت است، بنابراین تنها دولت است که بر دریافت ارز مدیریت دارد و همه می دانند مدیریت دولتی چه طبعاتی داشته.

افزایش قیمت دلار تا کجا می تواند ادامه داشته باشد؟

در صورتی که تحریم و عدم ارائه ارز توسط دولت ادامه پیدا کند محدودیتی برای افزایش قیمت دلار وجود ندارد. از طرفی بی ثباتی اقتصادی خود میتواند باعث تمایل بیشتر مردم برای تبدیل پول خود به دلار شود که تقاضا برای دلار و عرضه برای ریال را افزایش میدهد و خود باعث افزایش قیمت دلار می شود (چیزی که در حال حاضر در حال رخ دادن است).

چطور ارزش ریال به دلار افزایش می یابد؟

بهترین روش کوتاه مدت ارائه ارز توسط دولت است. دولت نفت را به دلار می فروشد (حداقل اگر تحریم ها این امکان را بدهد) پس تقریبا تمام درآمد نفتی دولت به صورت دلار خواهد بود. ارائه بخشی از ذخایر ارزی می تواند قیمت ارز را کاهش دهد. البته به واسطه شوک وارد شده به اقتصاد، احتمالا حتی اگر دولت به اندازه قبل هم دلار عرضه کند، قیمت دلار به همان اندازه کاسته نخواهد شد (این شاید برای دولت رضایت بخش هم باشد).

بهترین روش طولانی مدت هم رشد تولید خواهد بود. کشور باید بتواند گذشته از نفت محصولات بیشتری را تولید کند که کشورهای خارجی برای خرید آن تمایل دارند. در صورتی که مدیریت این محصولات به وسیله بخش خصوصی صورت گیرد احتمالا ثبات اقتصادی بیشتری در ایران اتفاق می افتد چون مجموعه های کوچک در مجموع می توانند یک مجموعه بزرگ و با توازن را ایجاد کنند.

 

  • نکاتی که من به آن اشاره کردم با توجه به اصول کلاسیک و پایه علم اقتصاد بود. در اقتصاد مدرن مفاهیم مرتبط بر ارزش گذاری به مراتب پیچیده تر و البته دقیقتر می شوند.

چرا ولخرجی برای اقتصاد خوب است؟

چرخش مالی بالا یکی از خصوصیات هر اقتصاد سالمی به شمار میره. این خصوصیت اونقدر بدهیه که حتی در دوره پیدایش اسلام هم برای ارتقا اون “خمس” ایجاد شده. چرخش مالی یعنی هر کس پولش رو به نفر بعدی بده. این پول به صورت دائم در دست افراد قرار بگیره و استفاده های مختلفی ازش بشه.

طبیعتا مفیدترین استفاده از پول، سرمایه گذاری تولیدی خواهد بود (در اقتصاد ما حداقل). اما واقعیت اینه که هر نوعی از خرج کردن پول به نوعی برای اقتصاد مفیده (اگر خرج کارهای غیر قانونی نشه). پس حتی کسی که در آمریکا از پولش برای خرید الکل استفاده می کنه در نهایت به نوعی به اقتصاد کمک کرده (کاری به بعد اخلاقیش ندارم).

در اینجا یکی از اهداف دولت ها این خواهد بود که در جامعه مسیرهای بسیار متفاوتی برای اقشار مختلف مردم ایجاد کنن تا به نحوی پولشون رو خرج کنن. هر طبقه اجتماعی با هر سلیقه باید بتونه به نوعی پولش رو برای چیزی که دوست داره خرج کنه و همین موضوع نهایتا کشور رو در مسیر یک اقتصاد سالم قرار میده.

اینجاست که ما به مشکل میخوریم. در کشور ما مسیر سالم برای خرج کردن پول برای بخش قابل توجهی از جامعه وجود نداره. خیلی از مردم دقیقا نمی دونن پولشون رو باید کجا خرج کنن (این البته محدود به افرادی میشه که پولی دارن!)، چون محلی مطابق سلیقه اون افراد وجود نداره. پس یکی از دو حالت زیر پیش میاد:

۱- اون فرد تفریحش رو خارج از ایران پیدا میکنه که نهایتا به این می انجامه که پول از کشور خارج بشه. این موضوع البته اونقدر هم بد نیست. طبیعتا نیازی که در داخل کشور ارضا نشده باید یه جای دیگه بشه.

۲- اون فرد پول رو بدون استفاده مفید نزد خودش نگه میداره. این حالت حتی از قبلی هم خطرناک تره. برای فردی که دانش یا جرات کافی برای سرمایه گذاری نداره، این پول تنها میتونه در انواع دلالی کاربرد داشته باشه یا نهایتا وارد سیستم بانکی بشه تا از بابت سود دریافت بشه. (اگر فکر می کنید که بانک ها به نوعی استفاده مفیدی از نقدینگی در کشور میکنن باید بگم که اونا خیلی بهتر از دلال ها نیستن) هر دو گزینه به نوعی به رکود اقتصاد داخلی منجر میشن. (حداقل در مورد اول برای یه کشور دیگه خوب میشه.)

من هر بار که خرج الکی بابت چیزی که دوست دارم می کنم (که البته خیلی اتفاق نمی افته) به این فکر می کنم که به اقتصاد کشورم کمک کردم!

شاخص یا ضریب جینی

شاخص یا ضریب جینی، یکی از شاخص هایی است که به دلایل نامشخص در کشور ما برای اشاره به میزان رفاه در جامعه استفاده می شود. معمولا غیر ممکن است که در یکی از مناظرات انتخاباتی، عنوان ضریب جینی به گوش شما نخورد. در این مطلب کمی در مورد این ضریب صحبت می کنیم.

ضریب جینی چه مشخصه اقتصادی ای را نشان می دهد؟

در علم اقتصاد از ضریب جینی برای نشان دادن فاصله درامدی طبقات متفاوت جامعه استفاده می شود. من وارد ساختار محاسبه این ضریب نمی شوم (ساختار محاسبه آن خیلی پیچیده نیست) و در مورد کلیات ان صحبت می کنم. اما در مورد کلیت آن صحبت می کنم. در حال حاضر کشورهای جهان ضریب جینی بین ۲۵ تا ۶۵ دارند (ضریب جینی کمتر از ۲۰ یا بیش از ۷۰ بسیار بعید است). هر قدر مقدار این ضریب کمتر باشد یعنی فاصله درآمد پردرآمد ترین افراد جامعه با کم درآمدترین افراد جامعه کمتر است. طبیعتا هرقدر این ضریب بیشتر باشد، این فاصله هم بیشتر است.

چرا ضریب جینی رابطه ای با رفاه یا رشد اقتصادی ندارد؟

ضریب جینی هیچ مشخصه اقتصادی ای به جز فاصله طبقاتی را نشان نمی دهد. برای مثال ضریب جینی افغانستان ۲۹٫۴ (امار سال ۲۰۰۸) بوده و ضریب جینی ایالات متحده در چند سال اخیر حدود ۴۰ بوده (در طول ۱۰ سال اخیر خیلی تغییر نکرده است). پس گرچه افغانستان از نظر این ضریب در جایگاه بهتری نسبت به ایالات متحده قرار گرفته اما این مثال نشان میدهد که این ضریب چقدر با رفاه اجتماعی یا بهبود اقتصاد فاصله دارد. در واقع در شرایط بد اقتصادی یکی از المان هایی که به سرعت تغییر می کند همین ضریب جینی است. چون در صورت بروز ناامنی، ابتدا اقشار پردرامد از کشور خارج می شوند و در نتیجه ضریب جینی بهبود پیدا می کند.

برای رفع این مشکل بهتر است ضریب جینی در کنار یک المان ساده اقتصادی دیگر مثل GDP Per Capita برای کشورهای مختلف مقایسه شوند. در این صورت می توان بهتر از وضعیت رفاهی عمومی در کشور آگاه شد. البته اگر این کار را در ایران انجام دهیم نتایج خیلی خوبی نمیگیریم چون تولید ناخالص داخلی ایران در سالهای اخیر رشد خوبی نداشته و البته جمعیت کشور رشد بالایی داشته، پس سیاست مداران ترجیح می دهند از این امار استفاده نکنند.

در صورتی که علاقه دارید ضریب جینی کشورهای مختلف را با هم مقایسه کنید، میتوانید به این مقاله از ویکیپدیا مراجعه کنید:

https://en.wikipedia.org/wiki/List_of_countries_by_income_equality

کمی در مورد پلورالیسم!

اولین بار که من واژه “پلورالیسم” (معادل فارسی ان تکثرگرایی است) را خواندم حدود ۱۲ سال پیش بود. در دوره دانشجویی گاهی مقالات مرتبط با رشته خودم را بهبود می دادم. یکی از کاربران که اتفاقا به نظر خیلی منطقی بود، یک بنر (مطمئن نیستم اسمش بنر بود!) در صفحه اش گذاشته بود که “من طرفدار پلورالیسم سیاسی هستم!” من با خواندن ان برای اینکه بفهمم پلورالیسم دقیقا چیست مجبور شدم ده ها صفحه مطلب بخوانم. گاهی که به بحث های فلسفی نگاه می کنم، به نظر دانستن مفهوم پلورالیسم می تواند به روند آنها کمک کند. به نظرم کلا درک پلورالیسم می تواند خیلی از مشکلات اجتماعی را حل کند.

پلورالیسم اصلا یعنی چه؟

مفهوم پلورالیسم بسیار گسترده است. انواع متفاوتی از این مفهوم در علوم مختلف مثل پلورالیسم سیاسی، اجتماعی، فلسفی، دینی و … ایجاد شده اند، اما ریشه همه آنها تا زیادی مشابه است. پلورالیسم به این اصل اشاره می کند که نیاز نیست ما الزاما طرز فکر دیگران را بفهمیم یا قبول کنیم، اما میتوانیم این حق را برای دیگران نگه داریم که طرز فکری متفاوت با ما داشته باشند.

مثلا در پلورالیسم سیاسی، ممکن است من لیبرال باشم، اما این حق را برای دوست محافظه کارم قائلم که طرز فکر متفاوت خود را داشته باشد. این به معنی قبول طرز فکر او توسط من نیست. من فقط این را پذیرفته ام که افراد میتوانند طرز فکرهای متفاوتی داشته باشند. پلورالیسم دینی هم به طور مشابه امکان همزیستی دین ها در کنار هم را فراهم می کند. افراد با دو دین متفاوت نیازی نیست الزاما طرز فکر طرف مقابل را درست بدانند، کافیست حق اعتقاد به چیزی متفاوت را برای دیگران قائل شویم.

پلورالیسم در ریشه از این طرز فکر نشات گرفته که واقعیت می تواند وجوه متفاوتی داشته باشد و اعتقاد به یک وجه آن الزاما به معنی اشتباه دانستن دیگری نیست. باید به این نکته هم اشاره کرد که پلورالیسم تکثرگرایی در مقابل انحصار گرایی قرار می گیرد.

پلورالیسم چطور به حل مشکلات کمک می کند؟

تکثر اعتقادات و نظرات یک خصوصیت انسانی است. پس هیچ وقت جامعه به طور یکپارچه دارای یک نظر نخواهد بود. برای جلوگیری از نزاع بین افراد معتقد به هر طرز فکر، دو راه حل وجود دارد: ۱ – محدود کردن امکان ابراز تفکرات متفاوت از طریق اعمال زور (که همه با ان اشنا هستیم) ۲ – قبول تفاوت تفکرات و اجازه ابراز هر عقیده

باید به این نکته اشاره کرد که پلورالیسم در بعد سیاسی، الزامی به تقسیم قدرت بین تفکرات متفاوت ندارد. اما هر تفکر میتواند به طور ازادانه نظر خود را ابراز کند. در صورتی که این تفکر توسط اکثریت پذیرفته شد، در صورتی که حکومت دموکراتیک باشد خود به خود این تفکر قدرت را در دست خواهد گرفت.

نگاه کردن به جامعه ما حتی در ساده ترین سطوح (مثل کامنت های یک پست در اینستاگرام) این را نشان میدهد که مفهوم تکثر گرایی فکری در فرهنگ ما کاملا ناآشنا است. حتی در بین مخالفان سیاسی، اینکه کسی بخواهد طرفدار حکومت باشد به معنی زیر سوال رفتن تمام طرز فکر اوست. در این شرایط هر کس که از نظری با ما مخالف باشد، تمام منطق، شعور و اخلاق او زیر سوال خواهد بود. با وجود چنین طرز فکری تفاوتی بین حکومت ها نخواهد بود چون این مردم هستند که مجددا ساختاری ناپذیرا برای تفاوت افکار را ایجاد می کنند.

در قدم اول باید بپذیریم که هر کس می تواند طرز فکر متفاوت خودش را داشته باشد و حتی در صورت غلط بودن این طرز فکر، این موضوع تاثیری بر روی دیگر جنبه های زندگی او نخواهد داشت.

آیا افزایش حداقل حقوق مشکلات کارگران را حل می کند؟

دوباره پایان سال شد و بحث بر روی افزایش حقوق سال آینده کارگران بالا گرفت. کارفرمایان، کارگران و دولت هر کدام نظر خاص خودشان را در این مورد دارند. بحث اصلی در رابطه با افزایش حداقل حقوق این است که تاثیر آن بر روی وضعیت معیشت و وضعیت کلی جامعه چه خواهد بود. اگر افزایش حداقل حقوق بتواند به جامعه کمک کند حداقل دولت باید از آن حمایت کند. (پیشنهاد دولت برای افزایش حقوق ۱۸ درصد بوده که نسبتا مناسب است.) همه بخش مثبت افزایش حداقل حقوق را به خوبی می شناسند، افزایش حقوق باعث می شود پول بیشتری به طبقه کارگر برسد و طبیعتا وضعیت زندگی آنها بهتر می شود. پس من بیشتر بخش منفی افزایش حقوق را بررسی می کنم.

اصلا چرا باید چیزی به نامه حداقل حقوق وجود داشته باشد؟

در واقع در یک اقتصاد آزاد و ایده آل، نیازی به تعیین حداقل حقوق از طرف دولت وجود ندارد. کارفرما برای انجام کارش به افراد نیاز دارد و بسته به توانایی آنها به آنها دستمزدی را پیشنهاد می دهد. اما مشکل زمانی ایجاد می شود که متوجه میشویم گاهی (خیلی از وقت ها) تعداد افراد اماده به کار از تعداد شغل ها بیشتر است. مخصوصا در شغل هایی که به تخصص کمتری نیاز دارند، همیشه افراد اماده به کار زیادی وجود دارند. در صورتیکه در این شرایط انتخاب حقوق به صورت ازاد گذاشته بشود، کارفرما تا جای ممکن حقوق را پایین می آورد و کارگر مجبور است با حقوق بسیار پایینی کار کند. سوسیالیسم (که اینقدر هم منفور شده) باعث شد حقوق حداقلی برای کارگران ایجاد شود و حداقلی از حقوق برای آنها تعیین شود تا از آسیب دیدن این قشر جلوگیری شود.

حداقل حقوق را باید بر چه مبنایی مشخص کرد؟

برای مشخص کردن حداقل حقوق ابتدا باید توجه داشت که هر قانونی برای اجرای دقیق نیازمند منطقی بودن است (در غیر این صورت هزینه های اجرا بسیار بالا می رود). اگر اختلاف حداقل حقوق تعیینی دولت و حداقل حقوق واقعی جامعه (چیزی که در حالت بدون محدودیت می توانست وجود داشته باشد) زیاد باشد، کارفرماها رفته رفته قانون را زیر پا گذاشته و کارگران را به صورت غیر قانون و ارزان استخدام می کنند. در این صورت ریسک جریمه شدن، ارزش استخدام کارگر ارزان را خواهد داشت و از طرفی کارگری که به صورت غیر قانونی استخدام شده از بقیه خدمات مثل بیمه تامین اجتماعی هم محروم می ماند (این قبلا در ایران تجربه شده). حالت بد دیگر این است که دولت سختگیری بالایی در اجرای قانون به خرج دهد و کارفرمایان توان پرداخت حقوق را نداشته باشند که به برشکستگی آنها و بیکاری کارگران منجر شود. پس دولت مجبور است سطح افزایش حداقل حقوق را در سطحی محدود نگه دارد.

به این مسئله هم توجه داشته باشید که افزایش حداقل حقوق بر روی قیمت تمام شده محصولات تولید داخل هم تاثیر می گذارد و خود تورم آفرین هم هست. همین تورم میتواند به نوعی همان افزایش را مجددا از سفره کارگر بردارد و در نهایت هیچ کمکی به کارگران نشده.

حقوق واقعی کارگران چه زمانی افزایش می یابد؟

افزایش واقعی حقوق کارگران نیازمند دو پیش نیاز است:

  • اول باید آمار بیکاری آنقدر پایین باشد که رقابتی بین کارفرمایان برای استخدام کارگر ماهر ایجاد شود. همین حالا هم در برخی بازارها کارفرما مجبور است با توجه به نیازش پرداختی بالایی به کارگر داشته باشد، چون با مبلغ کم کارگر راضی به کار کردن نمی شود. پس تا زمانی که بیکاری بالاست و درخواست برای کار زیاد، کارگران بر سر استخدام شدن رقابت می کنند و در نتیجه دستمزد واقعی آنها پایین می ماند.
  • موضوع دوم و بسیار مهم هم میزان درآمد ناشی از کار یک نیرو برای کارفرماست که خود مشکلی جدی در ایران به شمار می رود. با توجه به بسته بودن اقتصاد ایران و واردات زیاد، امکان ایجاد پول زیادی توسط یک کارفرما به ازای هر کارگر وجود ندارد. برای مثال اگر کارفرمایی به ازای کار کردن هر یک از نیروهایش ۲ میلیون تومان با توجه به هزینه ای که در محل کار کرده و ریسکی که در کسب و کارش می کند نمی تواند پرداختی بالاتر از ۱ میلیون به کارگر داشته باشد. میزان پول جاری در اقتصاد ایران نسبت به جمعیت در حال کارش کم است. بنابراین به صورت کلی درآمد ناشی از کار یک نیرو خیلی زیاد نخواهد بود. این موضوع به ویژه در بازارهای تولیدی بسیار تاثیر گذار است. در صورتی که دولت حداقل حقوق کارگران را بیش از حد افزایش دهد، کارفرما با توجه به درآمد محدودش دیگر توان پرداخت حقوق را ندارد.

راه حل اصلی چیست؟

راه حل اصلی این است که به جای دعوا بر سر حداقل حقوق دولت تلاش خود را برای ریشه کن کردن بیکاری و گسترش اقتصاد ایران بیشتر کند. در صورتی که مشکلات اقتصادی ایران حل نشود، هر قدر هم که افزایش حقوق کارگران بیشتر باشد کمکی به معیشت آنها نخواهد کرد. در رابطه با بهبود شرایط راه اندازی کسب و کار هم باید کاری انجام شود (تا به حال که فقط وعده هایی داده شده) تا با افزایش تعداد کسب و کارها امکان پیدا کردن محیط های کاری مناسب برای کارگران را فراهم کند.

بقیه جهان در این رابطه چه وضعیتی دارند

شاید فکر کنید در بقیه جهان حداقل حقوق کارگر خیلی بالاست اما اصلا اینطور نیست. نقشه زیر حداقل حقوق کارگران در اروپا را نشان میدهد، توجه داشته باشید که در یبشتر کشورهای شرق اروپا هزینه های زندگی از ایران خیلی بالاتر است.

حداقل حقوق کارگری در اروپا
حداقل حقوق کارگری در اروپا به یرو

کمی در مورد عملکرد آقای ضرغامی در صداو سیما

افراد مختلف ممکنه از داخل صداوسیما اطلاعاتی در مورد نحوه عملکرد اقای ضرغامی در طول حدود ۱۰ سالی که مدیریت این سازمان رو داشت بدن. من میخوام از به عنوان یک بیننده تلویزیون در مورد روندی که در طول اون من از یه تماشاگر ثابت تلویزیون به یک فرد کاملا بی تفاوت به تلویزیون تبدیل شد، شرح بدم.

صدا و سیما قبل از اقای ضرغامی چطور بود؟

عمر من به مدیران پیش از اقای لاریجانی، خیلی قد نمیده. در مورد عمکرد اقای لاریجانی در صداوسیما هم نقدهای زیادی وجود داره. مخصوصا که ایشون بودن که اولین بار صدا و سیما رو جناحی کردن. اما در اون زمان همچنان درصد قابل توجهی از مردم تلویزیون نگاه میکردن. در طول اون مدت شبکه های تلویزیونی مثل شکه چهار (که من خیلی دوست داشتم) ایجاد شدن. چاپ روزنامه جام جم شروع شد (که البته در اون زمان نسبتا قابل قبول بود) و برخی از بهترین سریالهای تلویزیونی تولید شدن. مخصوصا در دوره اقای لاریجانی بود که پخش موسیقی در تلویزیون زیاد شد، که گرچه به خواننده های محدودی مثل محمد اصفهانی، عصار و … محدود می شد، اما باز هم قابل قبول بود. در این دوره مجموعه هایی از سریال های طنز هم پاگرفتن. بعضی از این مجموعه ها مثل برره رو من واقعا دوست داشتم.

به نظر میرسید لاریجانی دید نسبتا واقعی ای به تلویزیون داره. در اون زمان البته مردم مذهبی تر از الان بودن اما تلویزیون هم سعی می کرد تقریبا با ساختار فکری جامعه حرکت کنه. البته نمیشه گفت در اون زمان لاریجانی ساختار شکنی خاصی انجام میداد (سانسور همچنان وجود داشت) اما تولید برنامه های مفرح اولین اولویت تلویزیون بود.

ورود آقای ضرغامی

طبیعتا تاثیر کار هر مدیری در مجموعه بزرگی مثل صداو سیما تا یکسال معلوم نمیشه. بعد از اومدن اقای ضرغامی اولین اقدامشون حذف پخش موسیقی از تلویزیون بود. تقریبا تمام نماهنگ هایی که تا قبل از تلویزیون پخش میشد حذف شدن. سریال های طنز هم یک به یک کم شدن تا جایی که تقریبا هیچ سریال طنزی تولید نمی شد. پخش فیلم های سینمایی خارجی هم محدود شد (تا قبل سعی می شد تا جای ممکن فیلمها با سانسور پخش بشه).

من نمی دونم این به دلیل روند جایگزینی مدیران داخلی تلویزیونی بود یا یک سیاست کاملا عمدی که یک به یک کارگردان های خوب همکاریشون رو با تلویزیون قطع کردن. حتی مهران مدیری (که من خیلی ازش خوشم هم نمیاد) برای سالها در تلویزیون فعالیت نمی کرد. در همین زمان تلویزیون شروع به ساخت سریال های آموزشی خودش کرد که توی همشون به نحوی ایدولوژیهای خاص به تماشاگر القا می شد. در کل به نظر می رسید اولویت تلویزیون از یک دستگاه مفرح و آموزشی به یک ماشین پروپاگاندا تغییر کرده. همه برنامه های تلویزیونی به نحوی در تلاش برای القا چیزی به تماشاگر بودن. اخبار تلویزیون به نحوی جهت دار شد که دیگه غیر قابل تماشا می شد (من همین حالا هم نمی تونم بدون نیاز به کوبیدن سر به دیوار ده دقیقه اخبار تلویزیون رو تماشا کنم)

تعجبی نداشت که محبوبیت تلویزیون رفته رفته کمتر شد. مردم به سادگی اینترنت و شبکه های ماهواره ای رو با تلویزیون جایگزین کردن. حرکت های بی نتیجه ای هم برای جلوگیری از این روند (مثل فیلتر کردن وبسایت های پرطرفدار یا جمع کردن دیش ها) انجام شد که طبیعتا بی نتیجه بود.

اقای ضرغامی در مجموع یه دستگاه نسبتا موفق رو تحویل گرفتن و یه خرابه بسیار پر هزینه رو به مدیر بعدیش تحویل داد. جالبه که ایشون الان توئیترهای انتقادی هم از عملکرد سازمان ها و دستگاه های دیگه منتشر می کنه. خسارتی که عملکرد ضعیف اقای ضرغامی به بزرگترین سازمان رسانه ای کشور زد به هیچ عنوان قابل جبران نیست. افرادی که بعد از ضرغامی در اون جایگاه قرار گرفتن تنها به بازسازی تخروبه ها مشغول هستن. داره تلاش میشه بعضی از کارگردان ها و بازیگران قدیمی دوباره به تلویزیون برگردن، برنامه هایی با هدف تفریح ساخته بشن و صدا و سیما کمی از محبوبیتش رو برگدونه.

این رو هم باید گفت که از نظر بیطرفی یا انتشار اخبار درست، صداو سیما هنوز هم وضعیت خیلی بدی داره. صدا و سیما هنوز هم به هیچ عنوان تصویر درستی از واقعیت اتفاقات در ایران نمیده. این البته از روی زرنگی نیست، بلکه از روی بی تجربگی مدیران این مجموعه و عدم اطلاع اونها از نحوه عملکرد رسانه هاست. رسانه ای که قابل اعتماد نباشه به هیچ دردی نمیخوره!

چرا اقتصاد ایران آشفته است؟

برای چنین سوالی طبیعتا دلایل بی شماری وجود داره اما در این مطلب تنها از دید بسیار کلی به وضعیت اقتصاد ایران نگاه می کنیم و وارد جزئیات نمی شیم.

نوع اقتصاد ایران چیست؟

این سوالیه که حتی اقتصاددان ها هم نمی تونن بهش جواب بدن. به نظرم وزیر اقتصاد هم نخواهد تونست به ایران سوال جواب درستی بده. ایران شکل یکپارچه ای از یک اقتصاد سوسیالیستی یا کاپیتالیستی نداره (البته هیچ کشوری دقیقا اینطور نیست اما در شکل قانونی یکپارچه تر هستن). در واقع اقتصاد ما به طرز عجیب و به هم ریخته ای ترکیبی از این دوتاست که امکان شناسایی رو از ما گرفته.

سوسیالیستی یعنی چی؟ کاپیتالیستی یعنی چی؟

در یه اقتصاد سوسیالیستی مالیات ها بالا هستن و دولت مدیریت بیشتری در روند کار شرکت های خصوصی می کنه، قوانین کار سختگیرانه تر پیگیری میشن و در مقابل دولت خدمات اولیه رو به صورت رایگان به مردم ارائه میده، خدماتی مثل تحصیل، درمان، بازنشستگی، … همگی دارای سوپسید بالا یا حتی رایگان هستن. در برخی کشورهای سوسیالیستی حتی بیمه بیکاری بالا هم پرداخت میشه. در شکلهای قوی تر ممکنه خدمات بیشتری مثل مسکن هم رایگان باشن. نمونه هایی از کشورهای سوسیالیستی یا نسبتا سوسیالیستی کشورهای اروپای مرکزی و اسکاندیناوی هستن.

برعکس در یک اقتصاد کاپیتالیستی یا سرمایه داری، مالیات ها پایین هستن و دولت دخالت کمتری در ساختار کار در کشور داره. در مقابل خدمات هم کمتر زیر نظر دولت انجام میشن، مثلا مدارس و بیمارستان های دولتی کم هستن و در صورت وجود خدمات دولتی، این خدمات به صورت محدودتری انجام میشن.

چی شد اقتصاد اینطور شد؟

در سالهای دهه ۵۰ درآمد نفتی ایران به شدت بالا رفت. این به شاه امکان حرکت به سمت یک اقتصاد سوسیالیستی رو میداد (با این فرض که این موضوع اعتراضات رو کم میکنه که البته نکرد) در یک سلسله تغییرات، سیستم درمانی کاملا رایگان ایجاد شد، دانشگاه های رایگان گسترش داده شدن و ساختار استخدامی استوارتری ایجاد شد. در مقابل شاه نتونست سیستم مالیاتی ایران رو گسترش بده و البته هزینه های اضافه رو از محل فروش نفت پرداخت کرد.

در ابتدای انقلاب درخواست برای حتی سوسیالیستی تر شدن اقتصاد خیلی زیاد بود. مردم توقع داشتن که چیزهای بیشتری رایگان بشه (با توجه به روندی که تا اون موقع جلو رفته بود) و البته قول های زیادی هم داده شد. پایه های اقتصادی ایران در اون زمان بر اساس یک سیستم کاملا سوسیالیستی ایجاد شد. حتی قانون اساسی دولت رو موظف به تامین کار برای همه مردم کرد. در همین بهبهه، جنگ شروع شد و روند اجرایی کشور برای سالهای زیادی به عقب افتاد.

بعد از جنگ هاشمی رئیس جمهور شد و دید مطابق قانون اساسی حجم زیادی از وظایف بر روی دوش دولته که باید انجام بده، جمعیت هم به مراتب بیشتر شده بود و این مشکلاتی رو به ویژه در بخش درمان و آموزش ایجاد کرده بود. از طرفی فروش نفت کمتر هم شده بود و ایران نظام مالیاتی دقیقی هم نداشت. هاشمی تصمیم گرفت سیستم اقتصادی ایران رو به سمت یه اقتصاد سرمایه داری ببره. این کار رو از طریق خصوصی کردن بخشی از شرکتهای دولتی شروع کرد و از طرف دیگه از دادن خیلی از خدمات اولیه شونه خالی کرد. بیمارستانهای دولتی خدماتشون رو کمتر کردن و چیزهایی مثل کمک به مدرسه (که از زمان جنگ شروع شده بود) و … ادامه پیدا کرد، تعاونی ها و کپن ها کم رنگ شدن و رفته رفته از بین رفتن.

همه این کارها بدون ایجاد تغییر در قانون اساسی انجام شد. در واقع در قانون اساسی هنوز هم دولت موظف به ایجاد کار، دادن خدمات تحصیلی و درمانی رایگان و حتی تامین مسکن بود اما این کار رو نمیکرد. دولت در طول این زمان تلاش کرد امکان رشد اقتصاد در بخش خصوصی رو ایجاد کنه و بیشتر بر روی زیر ساختهای صنعتی سرمایه گذاری کرد تا ارائه خدمات. دولتهای بعدی هم در ایران تقریبا همین مسیر رو پیش گرفتن، بخش بزرگی از وظایف دولت در قانون اساسی دیگر هیچ وقت اجرا نشد.

آیا قوانین ابتدای انقلاب در اقتصاد فعلی ایران قابل اجرا هستند؟

در پاسخ کوتاه خیر. ایران ساختار مالیاتی یک کشور سوسیالیستی را ندارد و درآمد نفتی هم کفاف هزینه های دولتی را نمی دهد (به ویژه با توجه به هزینه های نظامی بالایی که انجام می شود). راه حل ایده آل برای شرایط فعلی یک تغییر گسترده اقتصادی به یکی از شکل های زیر است:

حرکت به سمت اقتصاد سوسیالیستی: در این صورت باید درآمدهای مالیاتی کشور بیشتر شود. در ایران در حال حاضر تنها مالیات شرکتها دریافت می شود (که البته نسبتا بالاست). چند سالیست که دولت در تلاش برای دریافت مالیات ارزش افزوده است. این مالیات در حال حاضر ۱۰% است، در بیشتر اقتصادهای سوسیالیستی مالیات بر ارزش افزوده بیش از ۱۵% درصد است (مثلا در آلمان ۱۹% برای خدمات غیر ضروری). شکلهای دیگری از مالیات مانند مالیات بر اشخاص هم معرفی می شوند. در یک اقتصاد سوسیالیستی ممکن است مردم تا ۴۰% درآمدشان را هم مالیات بدهند. از طرف دیگر دولت موظف به تامین رفاه است. همه مدارس باید کاملا رایگان باشند و بیمارستان های دولتی دارای امکانات کاملا رایگان و کامل برای خدمات دهی به مردم باشند. دولت باید بیمه بیکاری به بیکاران پرداخت کند و برای یافتن کار برای آنها تلاش کند.

حرکت به سمت اقتصاد سرمایه داری: دولت مالیات را پایین آورده، شرکت های زیر مجموعه اش را خصوصی می کند و ایجاد بیمارستان ها و مراکز خدمات دولتی متوقف می شود. امکان دخالت های دولتی در همه بخش های اقتصادی گرفته میشود. تعرفه های دولتی پایین اورده می شود و امکان واردات ارزان تر ایجاد می شود. تسهیلات بیشتری به کسب و کارها داده می شود و فضای مناسب برای سرمایه گذاری خارجی در ایران ایجاد می شود.

دولت در واقع چه می کند؟

دولت در حال حاضر در حال افزایش مالیات است (به نظر می رسد قرار است مالیات ارزش افزوده تا ۱۷% بالا رود و ممکن است برنامه هایی برای مالیات بر اشخاص هم وجود داشته باشد) و از این طریق درآمدش را افزایش می دهد. شرکتهای بزرگ دولتی (مثل شرکتهای خودروسازی) هم خصوصی نشده اند و به نظر نمی رسد برنامه ای برای خصوصی سازی آنها وجود داشته باشد. پس دولت حرکتی به سمت اقتصاد سرمایه داری ندارد. میزان تسلط شرکت های شبه خصوصی هم روز به روز در حال افزایش است. باید دید این روند آیا به بهبود خدمات دهی دولت منجر می شود یا اقتصاد ایران همچنان به روند عجیب اجراییش ادامه می دهد.

۷ نکته در رابطه با مهارت محاسبه ریسک

محاسبه ریسک یه مهارت بسیار ارزشمنده که تا حد زیادی اکتسابیه. بیشتر افراد موفقی که من در جامعه دیدم محاسبه ریسک خوبی داشتن و می تونستن در جای مناسب با یک ریسک دقیق به منافع خوبی برسن. اول این رو بگم که من استاد محاسبه ریسک نیستم اما برای خودم روش هایی دارم که تا حدی تجربی و تا حدی ناشی از مطالعه بوده. در این نوشته، میخوام در مورد این روش ها و نحوه اجراشون کمی صحبت کنم.

چیزهایی که باید در زمان محاسبه ریسک در نظر گرفت

شماره ۱ – هر بار که شما ریسک می کنید یک بالاترین دستاورد و یک بالاترین خطر دارید. گرچه معمولا کتابهای موفقیت توصیه می کنن که همیشه به دست آورد نگاه کنید ولی به نظر من حتما باید بالاترین خطر رو در زمان ریسک کردن مد نظر داشته باشید. اگر بالاترین خطر یک موقعیت خیلی خطرناک و تا حدی محتمل بود، بهتره ریسک نکنید. مثلا هرگز در شرایطی که حتی احتمال کمی وجود داره جونتون رو از دست بدید ریسک نکنید یا اگر ممکن بود تمام زندگیتون (در حال حاضر و آینده) اسیب ببینه ریسک نکنید.

در این موارد حتی اگر احتمالا وقوع این اتفاقات کم بود بهتره ریسک نکنید چون ممکنه شما در محاسبه احتمال اشتباه کرده باشید یا بدشانسی بیارید. به این نکته توجه داشته باشید که در هر ریسک، احتمال اتفاق افتادن بالاترین دستاورد کمتر از بالاترین خطره (ذهن افراد معمولا اینطوری گولشون میذنه). شرایط زیر رو در نظر بگیرید:

من یه ادم متاهل هستم که مقدار محدودی پول جمع کردم. این تمام پول منه و همش رو در کسب کار فعلیم سرمایه گذاری می کنم. کاری که من الان کردم کاملا اشتباه بود، چون در حالت شکست تمام زندگی من تحت تاثیر قرار میگیره. حتی اگر موفق هم بشم باز این ریسک اشتباه بوده چون ممکن بود در اثر اجراش زندگیم از بین بره.

شماره ۲ – این فرض کاملا اشتباهه که هر چیزی رو بخواید می تونید با تلاش به دست بیارید. اگر ریسکی که می کنید بر مبنای این استدلال ساخته شده، احتمال شکست زیادی دارید. منابع هر انسان از نظر اجرایی محدوده. شما هیچ وقت نمیتونید در زندگی به همه چیزهایی که میخواستید برسید. باید محدوده توانایی های خودتون رو خوب بشناسید و مطابق اونها ریسک کنید.  شرایط زیر رو در نظر بگیرید:

من برنامه نویسی بلد نیستم و هیچ دیدی هم نسبت بهش ندارم. کسب و کاری رو راه اندازی می کنم که درش نیازه من در یه دوره ۳ ماهه یه برنامه درست کنم. با خودم می گم برنامه نویسی هرقدر هم سخت باشه من نهایتا تلاش میکنم و یادش می گیرم. این ریسک اشتباه بوده چون من میزان توانایی خودم و میزان سختی شرایط رو در نظر نگرفتم و کور کورانه خودم رو وارد یک موضوع کردم. اینجا هم حتی اگر موفق بشم بازم یه ریسک اشتباه کردم.

شماره ۳ – ریسک کردن اونقدری که فکر می کنید هم مثبت نیست. در جامعه، شما همیشه به افراد موفق نگاه می کنید. مثلا به مدیران شرکت ها، صاحبان کسب و کار، ادمهای پولدار و … از دید شما همه این افراد ریسک کردن و تونستن موفق بشن. اما در واقعیت در کنار هر مدیر موفق ۹ مدیر ناموفق هم بودن که اونها هم ریسک کردن ولی موفق نشدن. ریسک کردن همیشه به معنای موفق شدن نیست اگر با مجموعه ای از افراد ناموفق هم صحبت کنید می بینید که اونها هم ریسک کردن ولی خیلی هاشون شکست خوردن. این به معنای سراسر بد بودن ریسک کردن نیست، اما باید پیش از وارد شدن به یه موقعیت با چشم باز بهش نگاه کنید.

شماره ۴ – همیشه نقشه فرار داشته باشید. افرادی که زیادی ریسک می کنن همیشه به طور ناخودآگاه این نقشه رو توی ذهنشون می کشن. شما باید بدترین حالت روندی رو که شروع کردید در نظر بگیرید و یه نقشه برای اون حالت در نظر بگیرید تا بدونید در اون صورت چطور می تونید از آسیب بیشتر جلوگیری کنید. در صورتی که نقشه شما شکست خورد باید امادگی و شجاعت این رو داشته باشید که از مهلکه فرار کنید و کمترین میزان اسیب رو ببینید. اگر قرار باشه هر بار که شکست می خورید، اونقدر ادامه بدید تا تموم بشید، هیچ وقت به اندازه کافی تجربه کسب نمی کنید تا موفق بشید.

شماره ۵ – این بیشتر در مورد آدمهای ایده آل گرا صدق میکنه. معمولا همه چیز از چیزی که اولش فکرش رو می کنید بدتر جلو میره. ذهن شما معمولا توجه شما رو به موفقیت ها و پیروزی ها جلب میکنه (این خصوصیت ذهنی خیلی از انسانهاست) پس شما در شروع کار خیلی از مشکلات رو نمیبینید. بعد از شروع کار معمولا با کله به سنگ می خورید و متوجه مشکلات می شید. این مشکلات شما رو بدبین میکنه و در بقیه مسیر احتمالا خیلی دید خیلی واقعی تری به مشکلات خواهید داشت. این دید واقعیه که شما رو توی مسیر پیشرفت قرار میده. در واقع اون خوشبینی اولیه تنها برای شروع کار به درد می خوره. اگر سعی کنید در تمام طول فعالیت خوشبین بمونید، مشکلات بدون اینکه متوجه بشید شما رو از پا می ندازن.

شماره ۶ – به کتابها و سخنرانهای موفقیت اعتماد نکنید. نویسنده های کتابهای موفقیت و سخنرانهای کلاس های موفقیت بیش از اینکه به فکر موفقیت شما باشن به فکر جیب خودشون هستن. اونها هیچ وقت تصویر واقعی ای برای شما از چیزی که در انتظارتونه ایجاد نمی کنن. اونها همیشه در مورد مثالهای موفقشون صحبت می کنن اما هیچ وقت در مورد افرادی که در مسیر شکست خوردن حرف نمیزنن (مگر برای تصدیق حرفهای خودشون). معمولا این افراد شما رو توی یک مغلطه ساده می ندازن، به این عبارت نگاه کنید: “آدم اگه چیزی رو واقعا بخواد بهش می رسه”. خب اگه شما شکست هم بخورید اون به نحوی بهتون میگه که شما واقعا اون چیز رو نمی خواستید یا واقعا براش تلاش نکردید و شما هیچ وقت نمی تونید بدونید واقعا تلاش کردن دقیقا چقدر تلاش کردنه. کتابهای موفقیت فقط یه دید مبهم از یه دنیای رویایی رو به شما میدن، دنیایی که با دونستن رمزهای ساده توش میشه موفق شد. گول این افراد رو نخورید.

شماره ۷ – نیازی نیست همه ریسک های بزرگ کنن. گاهی ممکنه در طول زندگی شما شرایط خیلی خوبی برای ریسک پیدا نکنید، در این صورت نیازی نیست الکی خودتون رو به خطر بندازید. ترس یک موتور درونی برای دفاع از انسانه، اگر واقعا بی خاصیت بود در ذهن انسان شکل نمی گرفت.خیلی از ادمهای اطراف ما زندگی های بدون ریسکی داشتن و ادمهای نسبتا موفقی هم بودن. شما می تونید در همین ایران (با همین وضعیت گند اقتصادی) بدون ریسک، کاری با درآمد متوسط داشته باشید، خونه بخرید (البته بعد از چندین سال) و خانواده تشکیل بدید. طبیعتا همه ما چشممون به افراد پولدار و موفقه و دوست داریم جای اونا باشیم اما باید همزمان اونهایی که شکست خوردن رو هم دید.

زبان آلمانی چقدر به فارسی نزدیک است؟

این سوالیه که خیلی ها از من پرسیدن. با توجه به ریشه مشترک بین ایران و آلمان (در مورد آریایی بودن آلمانی ها اینجا نوشتم) فرض اینه که احتمالا این زبان ها به نحوی به هم نزدیک باشن.

آیا فارسی و آلمانی به نزدکیند؟

در شکل کوتاه باید بگم خیر. البته نزدیک بودن دو زبان یه چیز نسبیه. اگر در مقایسه بین چینی و فارسی بخواهیم صحبت کنیم، فارسی به آلمانی نزدیکتره اما به صورت کلی فارسی فاصله خیلی زیادی از بیشتر زبان های اروپایی داره و ریشه هندی-اروپایی مشترک این زبان ها هم اونطوری که فکر می کنید کاری انجام نمیده. در ادامه در مورد شباهت ها و تفاوت های دو زبان آلمانی و فارسی بیشتر صحبت می کنم:

شباهت های فارسی و آلمانی

  • هر دو زبان افعال رو صرف می کنند: مشابه فارسی در آلمانی هم افعال صرف می شوند. در المانی افعال دو شکل صرف در زمان حال و گذشته دارند. زمانهای دیگر از طریق تغییر شکل فعل و استفاده از فعل کمکی ساخته می شوند.
  • کلمات بن غیر قابل تغییر دارند: در آلمانی هم مشابه فارسی بن افعال در طول صرف تقریبا بدون تغییر می ماند (به جز افعال بی قاعده). این نکته تقریبا در تمام زبان های هندی-اروپایی مشترک است.
  • از زمان حال به جای آینده استفاده می شود: مشابه فارسی در آلمانی هم برای اشاره به آینده در زبان محاوره ای از زمان حال ساده استفاده می شود (در فارسی حال استمراری)

همونطور که میبینید تعداد تشابه ها خیلی زیادی نیست. تشابهات در بین واژه ها هم بسیار کم است. در فارسی به ندرت واژه های آلمانی یافت می شود (نهایتا در سطح واژه ای مثل “اتوبان”)

تفاوت های فارسی و آلمانی

  • آلمانی جنسیت اسامی دارد: اسامی در زبان آلمانی می توانند یکی از سه جنسیت مذکر، مونث یا خنثی را داشته باشند. همه اسامی جنسیت دارند، موضوعی که فارسی زبانها با آن آشنا نیستند. حنسیت اسامی قاعده خاصی ندارد پس باید آن را حفظ کنید.
  • آلمانی فعل کمکی دارد: در زبان آلمانی افعال کمکی کاربرد گسترده ای دارند. برای ساختن بخش بزرگی از زمان ها، یا جملات مجهول از افعال کمکی استفاده می شود.
  • آلمانی یک زبان حالت محور است: این خصوصیت آلمانی برای کسانی که حتی انگلیسی و فرانسه هم خوانده باشند جدید است. در زبان آلماین بسته به اینکه اسم چه جایگاهی در جمله دارد (فاعل، مفعول مستقیم/غیر مستقیم یا اسم ملکی) حالتی برایش تعریف می شود که بر روی خصوصیات آن تاثیر می گذارد.
  • در آلمانی صفات تطبیق داده می شوند: نسبت دادن صفات در آلمانی با فارسی بسیار متفاوت است. بسته به خصوصیات اسمی که صفت به آن نسبت داده شده (تعداد، جنسیت و حالت) صفت پسوندهای متفاوتی میگیرد. به این خصوصیت صرف صفت یا تطبیق صفت گفته می شود.
  • در آلمانی شکل جمع اسامی قاعده ندارد: حالت جمع اسامی در آلمانی قاعده یکپارچه ای ندارد. حالت جمع هر اسم باید به طور جداگانه یاد گرفته شود.
  • در آلمانی حروف تعریف معرفه داریم: در آلمانی برای شکل معرفه اسامی هم حرف تعریف وجود دارد (مانند the در انگلیسی و “ال” در عربی).
  • ضمایر در آلمانی متفاوت هستند: در آلمانی در شکل سوم شخص مفرد سه ضمیر متفاوت برای سه جنسیت وجود دارد. گذشته از آن با توجه به حالت اسمی که ضمیر جایگزینش می شود باید از شکل مناسب ضمیر استفاده کرد.
  • در آلمانی افعال عبارتی داریم: افعال عبارتی یا Phrasal افعال هستند که از چند بخش تشکیل شده اند. این افعال در آلمانی می توانند تفکیک پذیر یا تفکیک ناپذیر باشند. (ممکن است از انگلیسی با آنها اشنا باشید)
  • در آلمانی افعال انعکاسی داریم: افعال انعکاسی افعالی هستند که از طریق اضافه شدن یک ضمیر انعکاسی به فعل اصلی ساخته می شوند و معنایی متفاوت از فعل اصلی دارند. در ابتدا ممکن است ساختار این افعال خیلی عجیب به نظر برسد.
  • زمان ها در آلمانی متفاوت استفاده می شوند: ساختار استفاده از زمان ها و شکل ایجاد آنها تا حدی مشابه انگلیسی است. اما اشتراک خیلی کمی بین زمان های آلمانی و فارسی وجود دارد.
  • آلمانی با رسم خط لاتین نوشته می شود: آلمانی برخلاف فارسی که با رسم الخط عربی نوشته می شود، به صورت لاتین نوشته می شود.

آیا آلمانی به انگلیسی نزدیک است؟

نزدیکی آلمانی و انگلیسی به مراتب بیشتر از فارسی و آلمانی است. به ویژه در بحث ریشه واژه ها و قواعد گرامری، در طول یادگیری زبان المانی نزدیکی زیادی بین واژه ها و ساختارهای گرامری حس خواهید کرد که کمک زیادی به یادگیری سریع زبان می کند.