تجربه شخصی من در یادگیری زبان انگلیسی

این مطلب یه تجربه شخصیه اما از اونجایی که من هم دوتا زبان یاد گرفتم و هم تدریس کردم یک زبان رو شاید تجربه ام بتونه مفید تر باشه در زمینه یادگیری زبان. در این مطلب سعی میکنم به جای نصیحت و مطالب تئوریک به چیزهای عملی مهم در زمینه یادگیری زبان بپردازم.

من به شخصه چطور انگلیسی یاد گرفتم؟

من یادگیری زبان انگلیسی رو به طور اموزشگاهی در سن ۱۹ سالگی شروع کردم. هنوز هم باور دارم اموزشگاه محل خوبیه برای افرادی که وقت و پول کافی رو دارن. آموزشگاه به روند یادگیری نظم میده و به نوعی یک فشار برای یادگیری در ادم ایجاد می کنه. بعد از شروع کار در اموزشگاه من سعی میکردم به ویژه برای ابتدای یادگیری روزی ۱ ساعت تمرین زبان داشته باشم. البته این همیشه اتفاق نمی افتاد ولی به طور متوسط زمانی که برای یادگیری در روز میذاشتم بیش از نیم ساعت در روز بود. روش یادگیری من به این صورت بود که ابتدا برای شروع یک بخش تمام واژه های جدید اون بخش رو یاد میگرفتم، بعد شروع به گوش کردن فایل های صوتی میکردم بدون اینکه به متن ها نگاه کنم. بخش هایی که متوجه نمی شدم رو بارها و بارها تکرار می کردم تا نهایتا بتونم متوجه بشم، بخش هایی که نمی تونستم متوجه بشم رو هم یا از کتاب نگاه میکردم و یا از مدرس سوال می کردم.

مهمترین اصل در یادگیریم این بود که مرزم برای یادگیری یک بخش فقط به خاطر اوردنش نبود. مثلا اگر فقط معنای یک واژه رو به خاطر می آوردم اون رو بلد در نظر نمی گرفتم. برای هر واژه نوع تلفظ و نحوه استفاده رو هم حتما یاد میگرفتم. در مورد فایل های شنیداری (که کمک زیادی به یادگیری میکنن) فایل رو اونقدر گوش میدادم تا بخش های مختلف مکالمات رو تقریبا حفظ بشم. بعد از کاملا یاد گرفتن یک بخش به سراغ بعدی میرفتم. این رویه در طول زمانی که سطوح مبتدی و اولیه رو میگذروندم صادق بود. با بالاتر رفتن سطحم نیاز به تمرین کمتری داشتم اما به جاش فیلمهای با زیر نویس انگلیسی رو تماشا می کردم. سریالهایی مثل “فرندز” که هم جذاب و هم ساده هستن خیلی کمک میکنن. سعی میکردم قسمت های مختلف رو بار و بارها نگاه کنم تا تمام جزئیات رو یاد بگیرم. اگه بگم هر قسمت رو بیش از ۱۰ بار در طول زمان نگاه کردم دروغ نگفتم.

در طول زمان و با جلو رفتن قسمت های سریال، حجم بیشتر و بیشتری از متن ها رو متوجه میشدم بعد از مدتی دیگه نیازی به زیر نویس انگلیسی هم نبود. در نهایت تسلطم روی مکالمه و مهارت شنیداریم اونقدر زیاد شد که تقریبا همه فیلمهای که با لهجه امریکایی صحبت میکردن رو بدون زیر نویس هم می فهمیدم. البته این رو بگم که لهجه افراد، میتونه در متوجه شدن خیلی تاثیر بذاره. هنوز هم فیلمهایی هستن که برای نگاه کردنشون باید از زیر نویس استفاده کنم چون لهجه های غلیظی دارن. این موضوع تا حد زیادی طبیعیه، در فارسی هم گاهی وقتی افراد با لهجه صحبت میکنن ممکنه ادم متوجه حرف هاشون نشه. هرچی بیشتر به مکالمه با اون لهجه گوش بده مهارتش توی اون بیشتر میشه. پس هر لهجه باید به طور جداگانه یاد گرفته بشه.

کل روندی که گفتم چیزی حدود ۳ سال طول کشید، از ابتدای کار تا فیلم دیدن هم چیزی حدود ۲ سال. البته افرادی هم هستن که در طول یکسال زبان انگلیسی رو با مهارت قابل قبول یاد میگیرن. اما اینکه با چه سرعتی جلو بریم تا حد زیادی به زمانی که به طور روزانه میذاریم بستگی داره. چون در اون زمان من دانشجو هم بودم و بعدش سر کار هم رفتم، نمی تونستم زمان زیادی برای یادگیری روزانه بذارم. روند یادگیری انگلیسی من هنوز هم تکمیل نشده، اما در حال حاضر بیشتر واژه های جدید یاد میگیرم. به ویژه واژه هایی که از نظر فنی در مطالبی که میخونم بهشون بر میخورم.

به نظر من چه نکاتی باعث میشه افراد در یادگیری انگلیسی موفق نباشن؟

به نظر من چند نکته متفاوت نسبتا ساده وجود دارن که افرادی که میخوان انگلیسی یاد بگیرن گاهی بهش توجه نمی کنن و این موضوع باعث میشه نتونن روند یادگیری موفقی داشته باشن:

  1. توقع اشتباه از زمان یادگیری: معمولا افرادی که میبینم موفق به یادگیری زبان نشدن، زمان به مراتب کمتری از چیزی که مورد نیاز بوده بهش اختصاص دادن و توقع بیش از حدی هم داشتن. یادگیری یه زبان جدید برای یه فرد ناآشنا حدود ۳ تا ۵ سال زمان نیاز داره. این البته تا سطح پیشرفته است. اما حداقل به یک سال زمان برای رسیدن به سطح متوسط نیازه و این در صورتیه که به طور متوسط یه زمان نیم ساعته برای یادگیری اختصاص داده بشه. تبلیغاتی که ادعا میکنن میتونن به شما در سه ماه زبان یاد بدن یا با روزی ده دقیقه شما رو متحول کنن معمولا در ایجاد این توقع تاثیر زیادی دارن.
  2. مطلع نبودن از روند ساختاری ذهن در یادگیری: خیلی از کسایی که یادگیری انگلیسی رو شروع میکنن، ابتدای کار از اینکه خیلی کند جلو میرن می نالن. اما در این مورد دوتا نکته بسیار مهم وجود داره. اول این که مغز به طور کلی در یادگیری کنده. باید زمان بگذره تا اطلاعات در ذهن جای بگیرن و این زمان رو نمیشه با چیز دیگه ای جایگزین کرد. دوم اینکه در ابتدای یادگیری بخش زیادی از قدرت ذهنی شما به آشنا شدن عمومی با ساختارهای زبانی صرف میشه. یعنی ذهن شما درگیر این موضوعه که این زبان جدید اصلا چطوریه و چطور کار میکنه، پس سرعت یادگیری خیلی کمتره، با جلو رفتن و آشنا شدن با این اصول اولیه، سرعت یادگیری شما به مراتب بیشتر میشه. پس هرچی سطح شما بالاتر میره به طور ناخوداگاه سرعت یادگیری شما هم بیشتر میشه.
  3. قیف برعکس: بازی های کامپیوتری ما رو با یه روند قیف مانند آشنا کردن که توش همه چیز به سادگی شروع میشه و به سمت سخت شدن میره. در زندگی واقعی این موضوع در خیلی موارد برعکسه. در واقع شروع خیلی از کارها از ادامه دادنشون خیلی سخت تره. در مورد زبان انگلیسی هم این موضوع صادقه. طبیعتا ابتدای کار خیلی سخت تر از بقیه مسیره، پس باید سعی کرد به هر نحو ممکن در مسیر یادگیری باقی موند تا قسمت سخت بگذره و به قسمت راحت تر برسیم.
  4. منابع آموزشی اشتباه: چند وقت پیش برای کاری در فروشگاه انتشارات جنگل بودم. یکی از مشتری ها داشت از یه فروشنده مشاوره میگرفت برای کتاب یادگیری زبان برای شروع زبان انگلیسی. کتاب ۵۰۴ و کتاب Essential words for TOEFL رو بهش پیشنهاد کرد. در صورتیکه شما هم بخواید یادگیری زبان رو با چنین کتابهایی شروع کنید، احتمالا موفق نخواهید بود. منابع آموزشی زبان باید حتما با توجه به سطح و مهارتی که میخواید یاد بگیرید انتخاب بشن. در صورتی که اطلاعات کافی رو ندارید حتما از افرادی که تجربه داشتن کمک بگیرید. (در اینجا برخی از منابع خوب رو معرفی کردیم)
  5. مقایسه خود با دیگران: من به شخصه ادم خیلی سریعی در یادگیری نبودم و نیستم. طبیعتا زمانی که کلاس میرفتم افرادی بودن که خیلی سریعتر همه چیز رو یاد میگرفتن البته خیلی از اونها در طول مسیر، یادگیری رو ول کردن و من در نهایت از اونها جلو افتادم. داستان خرگوش و لاکپشته. اگر سرعت شما کمتره مهم نیست. کافیه زمان بیشتری رو برای یادگیری بذارید و در نهایت شما هم نتیجه ای مشابه بقیه میگیرید. تحقیقات این رو هم نشون میده که یادگیری با سرعت کمتر، ثبات اون رو افزایش میده پس اهسته یاد گرفتن میتونه مفید هم باشه.
  6. انگیزه بی ثبات: اینکه بتونید انگیزه خودتون رو در طول این روند طولانی یادگیری حفظ بکنید بسیار مهمه. این یکی از اصلی ترین دلایلیه که من یادگیری در اموزشگاه رو موثر میدونم. اموزشگاه باعث میشه در طول زمان انگیزه افراد ثابت بمونه. در صورتی که اقدام به خودآموزی زبان هم میکنید باید سعی کنید رو طول زمان یادگیری (حداقل ۱ سال اول) انگیزه خودتون رو بالا نگه دارید.

در نهایت اگر میخواید یادگیری زبان رو شروع بکنید این کار رو هرچه سریعتر شروع کنید و برای یادگیری در یک روند طولانی مدت و با ثبات برنامه ریزی کنید. سعی کنید از وقت های اضافه و تلف شده تون در روز برای یادگیری استفاده کنید و مطمئن باشید در طول زمان حتما به نتیجه می رسید.

پیر شدن

داشتم یه ویدئوی جدید از جیم کری می دیدم اولین چیزی که متوجه شدم این بود که واقعا چقدر پیر شده. وقتی الان بهش نگاه میکنم من خودمم دیگه اونقدر جوون نیستم. ۳۰ سالگی یعنی احتمالا نصف زندگی مفیدم گذشته. یه واقعیت دیگه اینه که هرچی به اخر زندگی نزدیک تر میشیم سرعت حرکتش بیشتر میشه.

یادمه وقتی بچه بودم برای گذشتن ۱۰ دقیقه تا پیش از شروع برنامه کودک چقدر منتظر می موندم. انگار ثانیه ها کند تر می گذشت (البته از نظر علمی هم بسیار ممکنه که زمان برای یه بچه دیرتر بگذره) الان ساعت ها اونقدر سریع می گذره که ادم متوجه گذر زمان نمیشه. به هر حال چیز مهمی که بیشتر فکرم رو مشغول می کنه، اینه که ما احتمالا اولین نسلی هستیم که به طور جمعی به ابزاری برای ابراز خودمون دسترسی داریم. میتونیم افکارمون رو بنویسیم، می تونیم در مورد خودمون صحبت کنیم و گذر عمرمون رو توی فضای اینترنت ببینیم.

احتمالا صدها سال بعد یکی از تفریحات مردم این خواهد بود که چیزهای جالب و افراد جالب رو از درون تاریخ پیدا کنن. توی فضای قدیمی نت بگردن و اطلاعات رو زیر و رو کنن تا یه ادم زیرخاکی جالب پیدا کنن و ببینن چطور فکر می کرده. شاید هم ما اونقدر کوته فکر و ضعیف به نظر برسیم که هیچ چیز جالبی برای نسل بعدی خودمون نداشته باشیم. تولید همه چیز داره اونقدر اسون میشه که ارزش همه تولیدات به صفر میرسه، حتی افکار هم اونقدر زیاد تولید میشن که دیگه چیزی که در گذشته بوده هیچ ارزشی نداره.

به هر حال به نظرم چیز جالبیه که ۱۰ سال دیگه بشینم و چیزی که امروز نوشتم رو بخونم. یا حتی ۲۰ سال دیگه بچه ام بشینه و چیزی که باباش نوشته رو بخونه.

موتوری ها

در تهران (و احتمالا در خیلی شهرهای بزرگ دیگه) مشکل بزرگی وجود داره به نام “موتوری ها”. موتوری ها واقعا یه مسئله بزرگ برای همه هستن. چه سواره و چه پیاده همه به نوعی درگیر مشکل هستن. طبق معمول هم پلیس رسما هیچ کاری با موتورها نداره. این موضوع چند سالیه که شدت هم گرفته و اصلا هیچ تذکری هم داده نمی شه. موتور به سادگی جلوی پلیس از چراغ رد میشه و میره.

احتمالا از رئیس پلیس پرسیم میگه خب ما نمی تونیم کنترل کنیم. واقعیت اینه که فلسفه پلیس اینه که این کار رو انجام بده. من به شخصه سالیانه مبلغ زیادی مالیات میدم تا بتونم از مزایاش استفاده کنم که یکیش نظم عمومیه. موتورها نظم عمومی رو به طور کامل هم ریختن. این تنها محدود به رفت و امد و ترافیک نمیشه. در همه زمینه ها با مشکلات موتورها درگیریم.

مشکلاتی که موتورها دارن!

اولین مشکل موتورها به خود راننده برمیگرده و اونم ایمنی فوق العاده پایین موتوره. فرقی نمیکنه از چه موتوری استفاده بشه. موتور کلا روی دوتا چرخ سواره و در بهترین حالت اولین اتفاقی که بعد از تصادف می افته اینه که راننده موتور با سر به جلو پرت میشه. بدن راننده در هنگام رانندگی خیلی اسیب پذیره و ممکنه با خورن به جایی به راحتی پاها یا دست ها بشکنه. قانون گذاشتن کلاه هم که رسما توسط ۸۰% موتوری ها رعایت نمیشه. اینکه کسی در حادثه اسیب ببینه فقط به خودش مربوط نمیشه. اون ادم بخشی از سرمایه اجتماعی این کشوره، گرچه از نظر دولت جون انسانها ارزشی نداره اما واقعیت اینه که برای بزرگ شدن اون ادم از خزانه کشور کلی هزینه شده و باید از جونش مراقبت بشه. پس اگر تصادف کنه و اسیب ببینه به منی که مرتبط نبودم هم ضربه خورده.

مشکل دوم در به هم ریختن نظم ترافیکیه. موتورها رسما هیچ قانونی رو رعایت نمی کنن. دقیقا میشه گفت هیچ قانونی. خیابون یه طرفه، چراغ راهنمایی، پیاده رو یا هر چیز دیگه. هیچ قانونی برای رانندگی یه موتور وجود نداره و وقتی ادم توی خیابونه هر لحظه ممکنه یه موتور از سمتی توی مسیرش قرار بگیره.

مشکل سوم در الودگی صوتیه. میزان صدایی که موتورها تولید می کنن فوق العاده زیاده. اگر خونه یا دفترتون کنار خیابونی باشه که توش حرکت می کنن به سادگی این صدا وارد میشه و همیشه ازار دهنده اس.

مشکل چهارم در آلودگیه هواست. اونطوری که شهرداری اعلام کرد موتورها نه تنها الودگی کمتری نسبت به ماشین ندارن بلکه بیشتر هم الودگی ایجاد می کنن.

چرا همه موتوری شدن؟

چون طبق معمول همه چیز طوری چیده شده که چاره دیگه ای نیست. در تهران شکل ترافیکی شهر، محدوده بزرگ طرح ترافیک و خیلی چیزهای دیگه باعث شده که موتور یه وسیله ایده آل باشه. از اونجایی که قانونی هم برای روندنش وجود نداره میشه با سرعت زیادی با استفاده از موتور توی شهر حرکت کرد.

فک نمی کنم تلاشی برای حل این مشکل بشه. این هم مثل بقیه مشکلات می مونه تا در نهایت خود مردم کاری بکنن.

فرهنگ کم کاری

به نظر نمیرسه این از گذشته در فرهنگ ما بوده باشه، چون ایرانی ها از قدیم به عنوان افرادی سخت کوش شناخته می شدن اما در حال حاضر یک فرهنگ بسیار قالب برای از زیر کار در رفتن در جامعه وجود داره.

همه کسایی که سربازی رفتن به طور واضح این فرهنگ رو دیدن. سربازا به انواع دغل بازی دست میزنن تا به نوعی از زیر کوچکترین کاری که بهشون محول می شه شونه خالی کنن. یه طوری انگار کار کردن طاعونه! نهایتا هم میان و از خاطرات از زیر کار در رفتنشون با افتخار صحبت می کنن. شاید ادم معتقد باشه که خب کار سربازی کلا فایده ای نداره اما موضوع در واقع این نیست. میزان انرژی ای که برای فرار کردن از زیر کار صرف میشه معمولا کمی از کار کردن نداره، به علاوه اون کاری که یه نفر از زیرش در میره نفر بعدی باید انجام بده. در نهایت موضوع اصلی اینه که سخت کار کردن یا به نوعی “حمالی کردن” یک ضد ارزش خیلی قوی در فرهنگ فعلی ما به حساب میاد.

محیط کار ایده آل از نظر فرهنگ فعلی چیه؟

من این رو از خیلی ها شنیدم. به نظرم در دید خیلی از مردم ایران این محیط کار ایده آله. جاییکه از صب تا عصر هیچ کاری نکنی و زیر باد کولر نشسته باشی و یه حقوق خیلی خوب هم بگیری. در واقع در محیط کار نیازی به یادگیری چیزهای جدید و حتی امکان پیشرفت شغلی نیست. همین که بتونیم کار نکنیم و حقوق بگیریم کاملا خوبه.

اتفاقا من یکی از همین افرادی که ۲۰ سال در یک محیط کار ایده ال کارکرده بود رو هم می شناختم. با سابقه ۲۰ سال در سایپا، در سن ۴۰ سالگی رسما در محیط کار خصوصی هیچ مهارتی نداشت. حتی توان این رو نداشت که یک کار ساده کارگری پیدا کنه (چون به نظرش به شانش نمی خورد)

این فرهنگ از کجا ناشی میشه؟

این فرهنگ به نظر من اول از سیستم آموزشی ناشی میشه. حتی توی مدرسه هم بچه هایی که درس نمی خوندن رو به حمال شدن و رفتگر شدن تهدید می کردن. در واقع بدترین حالت شغلی در فرهنگ ما اینه که یک نفر کار فیزیکی سنگینی انجام بده. عجیبه که دزدی، مال مردم خوری و کلاهبرداری هیچ وقت به عنوان کار بد مورد اشاره قرار نمی گیرن. به طور ناخودآگاه در ذهن کودک این ذهنیت ایجاد میشه که انجام کار زیادی به ویژه کار فیزیکی بدترین حالت زندگیه و باید تا جای ممکن ازش دوری کنه. حتی اگه دزدی کنه بهتره تا اینکه کارگر باشه.

اگه با خودمون صادق باشیم می بینیم که همه ما دلسوزی بیشتری برای یه کارگر داریم تا یه گدا، یا حتی یه دزد. ما جایگاه کارگر رو خیلی پایین می دونیم. این یعنی کارگری چقدر از فرهنگ ما دور شده.

شرم ما از کار کردن فیزیکی

چند وقت پیش به طور اتفاقی یه پست تلگرامی دیدم که توش با تعجب در مورد مدیری در ژاپن نوشته بود که خودش کف زمین رو تمیز می کرد. من با دیدنش به این فکر کردم که چقدر تفاوت فرهنگی وجود داره بین کشورها. در شرق اینکه فردی با هر جایگاه کار فیزیکی سختی رو انجام بده نه تنها شرم اور نیست بلکه باعث افتخار هم هست. در فرهنگ اونها سخت کوشی یه ارزشه و تنبلی ضد ارزش. تعجب ما تنها به خاطر تفاوت فرهنگیه در حالیکه کاری که اونا می کنن در واقع منطقی تره. به همین دلیلم هست که هم از نظر شخصی از در بعد ملی از ما جلوتر هستن (اسیایی ها حتی در جاهای دیگه دنیا خیلی سریع پیشرفت می کنن).

ارزشی به عنوان سختکوشی

فرقی نمی کنه ادم کجای دنیا کار کنه یا زندگی کنه. سخت کوشی همه جای دنیا یه مهارت بسیار موثر برای پیشرفته. از این نظر میگم مهارت که در واقع طرز فکر ماست که ما رو سخت کوش یا تنبل می کنه، و البته اگر توجه کافی رو توی محیط تحصیلی و کاری نکنیم خیلی ساده این مهارت رو از دست میدیم. اگر ادم خودش رو با این مهارت عادت بده همیشه و همه جا خواهان خواهد داشت.

توهم توطئه سایبری!

به نظر میرسه همه کاربرها، حتی اونهایی که از کافه بازار و مارکت های ایرانی استفاده می کنن به نوعی نسبت بهشون بدبینی و نفرت دارن. خیلی ها کلا از این مارکت ها برنامه دانلود نمی کنن. این موضوع ما رو هم به فکر انداخته که برنامه رو در گوگل پلی هم منتشر بکنیم. خیلی از کاربرها برای ما ایمیل می زنن که چون برنامه توی کافه بازاره ما دانلود نمی کنیم.

یه توضیحی رو که باید در مورد کافه بازار بدم اینه که کافه بازار هرقدر هم بد باشه، بازار فروش اپلیکیشن های اندروید در ایران (یعنی بازاری که هزاران نفر توش الان مشغول به کارن) کاملا بهش مدیونه. کافه بازار اولین مارکتی بود که فرصت توسعه رو به اپلیکیشن های ایرانی دارد. شاید فکر کنید که چاره ای نداشت اما در واقع مارکت هایی مثل ایران اپس اصلا این کارو نکردن (که البته خودشون هم باختن). ولی همین حالا هم خیلی انتقاد به بازار هست به خاطر نمایش کمتر اپهای خارجی. کافه بازار در واقع داره لطف می کنه و اپهای ایرانی رو نشون می ده چون می تونست از خارجی ها هم فروش داشته باشه. همینطور که کلش و کلن به تنهایی می تونه به اندازه کل بازیهای ایرانی درآمد داشته باشه. کافیه کافه بازار با اونها مستقیم قرار داد ببنده و فقط همون یه دونه بازی رو بفروشه. من فکر نمی کنم کل بازی های داخلی بتونن اونقدر فروش داشته باشن.

در مقابل کافه بازار تقریبا همیشه فقط اپلیکیشن های ایرانی رو معرفی میکنه. گرچه همه اپها برای دانلود هستن اما تقریبا فقط اپهای ایران در صفحه اول نمایش داده میشن.

خب اینکه از بین بردن حقوق مصرف کننده است؟!

نه، مصرف کننده می تونه هر اپی که می خواد رو از گوگل استور دانلود کنه. در واقع کافه بازار داره از خودش مایه می ذاره. خیلی از کاربرا دل خوشی از اپلیکیشن های ایرانی ندارن و ترجیح میدن فقط اپ خارجی نصب کنن (وطن پرستی نوع ایرانی!) و اینطوری به نوعی به کافه بازار هم بدبین شدن. البته اگه این کارم نمی کرد بهش بدبین بودن. کلا مردم با همه مجموعه های بزرگ مشکل دارن (هر شرکتی که کارمنداش سه رقمی بشه یه طورایی بده!)

در چنین جوی خیلی کار کردن سخته، با وجود همه این هزینه ها و فشارهای دولتی حتی مردم هم به مجموعه های ایرانی کمک نمی کنن و ترجیح میدن از امکانات خارجی استفاده کنن. به نظرم دلیل بیکاری داخلی خیلی پیچیده نیست.

جامعه شناسی آماری

من به طور تجربی و ساده به یه فرمول حدودی رسیدم از اینکه به ازای حدودا چقدر نصب، یه کاربر در برنامه ما یه نظر در صفحه استور می ذاره. از این طریق میتونم هر روز یه حدودی از مقدار دانلود اپلیکیشن پیش از شب به دست بیارم (فایر بیس امار دقیقی تا فردا نمیده) از همین روش برای به دست آوردن واقعی بودن نصب اپلیکیشن های دیگه هم استفاده می کنم. مثلا اگه یه اپی ۲۰۰۰۰ نصب داشته باشه اما ۴۰ تا نظر با اطمینان معلومه که این تعداد نصب واقعی نیست.

در مفهوم علمی به چنین کاری میگن “جامعه شناسی آماری” (البته کاری که من می کنم بیشتر خاک بازیه!). هر کدوم از ما برای خودمون فکر می کنیم که خیلی خاص و گولاخ و متفاوت هستیم اما در واقعیت اگه هزار نفر آدم رو کنار هم بذارن میشه به صورت حدودی رفتارشون رو پیش بینی کرد. همین کار در تعداد کم قابل انجام نیست اما هرچی تعداد مردم بیشتر میشه پیش بینی رفتار اونها دقیقتر میشه. یه طوری میشه گفت مشابه ساختارهای کوانتومی (در ساختارهای کوانتومی رفتار ذرات در سطوح کوچک تصارفی است اما در سطوح بزرگ به ساختارهای باثبت و قابل پیشبینی تبدیل میشه که بهش میگیم فیزیک کلاسیک).

از طریق همین روش هم هست که پسووردهای نازنین مردم شناسایی میشه. وقتی ما از طریق هک کردن یک وبسایت پر طرفدار دسترسی به حجم زیادی از پسووردها داشته باشیم می تونیم یه جامعه اماری قابل قبول ایجاد کنیم و در نتیجه بفهمیم در جامعه آماری فعلی (که نمونه ای از یک جامعه بزرگه) مردم با چه آماری پسوورد های خودشون رو انتخاب کردن. اگه ۵% از مردم پسوند GOOGOOLI77 رو انتخاب کرده باشن میشه با اطمینان قابل قبولی فهمید که در جامعه مشابه و بزرگتر هم ۵درصد مردم همین پسوورد رو دارن و با یک روبات دونه دونه روی حساب همه این پسوورد رو چک کرد و به حساب کاربری اون ۵درصد دسترسی پیدا کرد.

این ساده ترین کاربرد جامعه شناسی آماریه، در علوم سیاسی میشه از طریق بررسی رفتارهای عمومی جامعه در طول یک زمان طولانی طرحواره هایی از رفتارهای رایج اجتماعی ایجاد کرد که به پیشبینی رفتار جامعه منجر بشه. مثلا فهمید معمولا با احتمال ۶۰% دو هفته بعد از وقوع سیل در یک منطقه تظاهرات برپا میشه (غلط کردن تظاهرات کنن!). یا در صورت ممنوع کردن الکل، فلان رفتارها در جامعه بیشتر میشه.

خیلی چیز جالبیه، به این شرط که ادم یه جامعه مال خودش داشته باشه که باهاشون از این تستا کنه. چیزی که جالبه اینه که با وجود پیشرفت بسیار زیاد علوم مهندسی، ادم زیاد اخباری در مورد پیشرفت های علوم اجتماعی به ویژه جامعه شناسی نمیشنوه. مثلا خیلی کم می شنویم که درمورد روندهای پیشبینی رفتارهای اجتماعی صحبت بشه. به نظرم همچین اطلاعاتی با ارزشتر از اون هستن که سیستم های سیاسی به راحتی منتشرشون کنن.

نظریه توطئه زمین لرزه

امروز دوباره در چند کانال تلگرامی شایعاتی در مورد علل زمین لرزه دیدم که گرچه به وضوح غیر قابل باور بودند اما مطمئنا میتونن روی برخی از هموطن ها تاثیر بگذارن. این تاثیر ممکنه در نگاه اول بی ازار به نظر برسه اما در واقعیت طرز فکر منطقی افراد رو نسبت به واقعیت زندگی عادی تخریب می کنه و مردم رو به سمت خرافه، توهم و در نهایت از دست دادن منطق می بره. چیزی که در این شرایط مهمه اینه که افرادی که در این رابطه دانش علمی دقیقتری دارن به سرعت اشتباه بودن این شایعات رو توضیح بدن تا از پخش بیش از حد اون جلوگیری کنن. تا اینجا من دو شایعه متفاوت و تکراری رو در مورد این زلزله شنیدم که به راحتی قابل رد هستن:

  1. این زلزله به وسیله انفجار به وجود اومده! شاید از دبیرستان به یاد داشته باشید که واحد ریشتر که از اون برای محاسبه قدرت زلزله استفاده می شه یک واحد لگاریتیمه. در زبان ساده این یعنی یک زلزله ۷ ریشتر چندین برابر یک زلزله ۶ ریشتر قدرت داره. حالا باید این رو هم اضافه کرد که معمولا آزمایش بمبهای هسته ای (تقریبا قوی ترین مخرب های ساخته بشر) زمین لرزه ای با قدرت حدود ۳ تا ۴ ریشتر ایجاد می کنه. برای تولید زمین لرزه ای با قدرت ۷٫۳ ریشتر نیاز به انفجاری فرای تصور خواهد بود پس به هیچ عنوان امکان به وجود آمدن این زلزله توسط انفجار وجود ندارد.
  2. این زلزله به وسیله تکنولوژی هارپ (HAARP) به وجود اومده! کسی که چنین چیزی رو باور کنه کلا دیدی نسبت به مهندسی برق نداره. به طور کوتاه این نظریه توطئه اشاره می کنه که پروژه هارپ از طریق امواج فرکانس بالا (همون امواج ماکروویو) روی جو تاثیر می ذاره. این نظریه هم به سادگی قابل رده. اول اینکه پروژه هارپ سال ۲۰۱۴ جمع شد (این پروژه از اول هم خیلی کوچک بود، عکس های پروژه رو اینجا می تونید ببیند). این پروژه یک پروژه تحقیقاتی بود که بر روی تاثیر امواج فرکانس بالا بر روی جو تحقیق می کرد. چیزی که مشخصه اینه که اول امواج فرکانس بالا از یک طرف جهان به طرف دیگه قابل انتقال نیستن (چون اگه به سمت اسمان فرستاده بشن از جو رد میشن). مگر اینکه امواج از طریق یک ماهواره بر روی زمین فرستاده بشن. نکته دوم اینه که برای گذاشتن کمترین تاثیری بر شرایط اقلیمی به هزاران هزار مگا وات برق نیاز خواهد بود که دسترسی به اون اصلا راحت نیست. نهایتا به اینجا می رسیم که اگه چنین کاری هم انجام بشه اول از همه فلزات این امواج رو جذب می کنن و شدیدا داغ می شد، احتمال رسیدن امواج به زمین بسیار کمه و حتی اگر هم برسه دلیلی وجود نداره که باعث زلزله بشه. بنابر این احتمال اجرای چنین طرحی هم رسما صفر است (نه حالا بلکه تا ده ها سال آینده).

دلیل مطرح کردن چنین چرندیاتی معمولا این موضوعه که علم هنوز به ساختار زمین لرزه ها تسلط کاملی نداره و این خلل علمی، شرایط رو برای سوء استفاده های متفاوت ایجاد می کنه. بهتره قبل از باور کردن هر چیزیکه می شنویم و بازنشر اون حتما در مورد احتمال واقعیتش تحقیق کنیم.

مشکل در ساختارهای آموزشی

وجود مشکل در ساختارهای آموزشی چیزی نیست که فقط در ایران وجود داشته باشه. روانشناسای آموزش سالهاست روی روشهای موثر در یادگیری کار می کنند. اما سوال اصلی اینه که آیا واقعا آموزش اینقدر پیچیده است؟

این میرسونمون به این سوال که اصلا آموزش یعنی چی؟ در ساده ترین تعریف آموزش یعنی انتقال دانش. یعنی چیزی که یک نفر می دونه رو به نفر دیگه یاد بده. خب این در نوشته خیلی ساده به نظر میرسه، اما از روی تجربه همه می دونن که یادگیری اونقدرم ساده نیست. چیزی که همه نمی دونن دلیل این مشکل بودنه.

به طور مثال با تعریف گفته شده بالا، من اگر بخوام یه سیستم آموزشی درست کنم که اطلاعاتی رو به افراد انتقال بدم کافیه که یک نفر رو بذارم که اون اطلاعات رو به افراد بگه، یا حتی یه نوار درست کنم که اطلاعات رو منتقل کنه. (طبیعتا همه می دونیم که نتیجه چنین سیستمی میشه سیستم آموزشی ایران!)

کار درست اینه که قبل از آموزش، ما محتوای آموزشی رو درست و دقیق طبقه بندی کنیم. در ساده ترین شکل محتوای آموزشی باید به دو دسته متفاوت طبقه بندی بشه:

  • اطلاعات
  • مهارت

اطلاعات همون چیزیه که ما همه باهاش آشنا هستیم. انتقال اطلاعات خیلی ساده است. نهایت مشکلی که میتونه توی این روند به وجود بیاد اینه که اطلاعات فراموش بشه (که البته جلوگیری از اون هم دردسر زیادی داره). انتقال اطلاعات در کل ارزش زیادی نداره. با اطلاعات خام رسما هیچ کاری نمی شه کرد. ما فارغ التحصیل های زیادی داریم که پر از اطلاعات و خالی از مهارت هستن.

جالبه که بدونید حتی مغز دو ساختار مهارت و اطلاعات رو به طور جداگانه ای ثبت می کنه. در واقع مهارت ها از ثبات بیشتری در ذهن برخوردارند. به همین خاطره که وقتی افراد حافظه اشون رو از دست میدن حرف زدن، رانندگی کردن، ساز زدن و … یادشون نمیره. تفاوت حافظه عادی و حافظه عملی در طول آزمایش هایی که بر روی عملکرد حافظه انسان بر روی بیماران با مشکلات مرتبط با حافظه انجام می شد مشخص می شد.

حالا می رسیم به بخش اصلی که در واقع بررسی ساختار آموزش مهارته. در این مورد هم تحقیقات متفاوتی شده، که توضحیش طولانیه. چیزی که در کوتاه ترین شکل میشه گفت این سه مرحله است (شاید بعدا بیشتر در موردش نوشتم): دریافت اطلاعات کافی، استفاده مداوم از اطلاعات و تبدیل اطلاعات به عادت. عادت بالاترین سطح از یادگیری یک مهارته. همه ما تونستیم حداقل چند مهارت کوچک و بزرگ رو به عادت تبدیل کنیم، بزرگترین اونها طبیعتا زبان مادریه. استفاده از مهارت زبان مادری برای همه ما کاملا درونی شده و بدون هیچ نوع تلاش و سختی از اون به راحتی استفاده می کنیم. مهارت دیگه ای که خیلی ها به عادت تبدیل کردن رانندگی کردنه. خیلی از ما موقع رانندگی هیچ نیازی به فکر کردن در موردش نداریم. در واقع این مهارت ها در بالاترین سطح به صورت ساختارهای خودکاری در میان که با توجه به نیاز مورد استفاده قرار می گیرن.

در صورتی که تمایل به ساختن یک روند آموزشی مهارت محور وجود داشته باشه، کلاسهای درس باید به طور کامل تبدیل به محیطهای تمرینی بشن. اطلاعات بی فایده از سیستم های آموزشی حذف بشه (چون اطلاعاتی که کاربردی نباشه هیچ وقت به مهارت تبدیل نمیشه) و پیش از همه چیز در سطوح پایه آموزشهایی برای نحوه یادگیری مهارت ها به دانش آموزان داده شود.

برنامه های آنی کافه بازار

زمانی که اولین بار با ایده برنامه های آنی در کافه بازار مواجه شدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که “خب چرا؟!”. امروز ایمیلی از جشنواره وب دریافت کردم که به نوعی تبلیغ ایجاد برنامه های آنی در کافه بازار بود (جشنواره وب به نوعی متعلق به آقای شلیله اس که اونم به نوعی توی سروآواست که به نوعی شریک توی کافه بازاره!). چندماهی می شه که کافه بازار در تلاش برای ترغیب توسعه دهنده ها برای تولید اپلیکیشن های آنیه ولی اینطوری که از لیست اونها در مشخصه (تعداد برنامه های منتشر شده آنی بسیار بسیار کمه) اصلا موفق نبوده!

حالا می رسیم به این بحث که چرا کلا برنامه آنی به نظر من ایده خوبی نبوده! برنامه آنی، برنامه ایه که بدون نیاز به نصب میشه روی گوشی اون رو اجرا کرد. ایده کلی خیلی خوب به نظر میرسه اما دوتا مشکل داره. اول اینکه یکی از نکات بسیار خوب اپلیکیشن ها اینه که روی گوشی نصب می شن. وقتی کاربر یه اپ رو نصب می کنه احتمال استفاده دوباره از اون خیلی بیشتره، گرچه ممکنه تمایل به نصب هم در ابتدا کم باشه اما اگر طراح و توسعه دهنده بتونه به نوعی کنجکاوی یا نیاز کاربر رو بر بیانگیزه، کاربر این زحمت رو به خودش میده که برنامه رو نصب کنه. طبیعتا بعد از نصب چون کاربر زمان و حجم اینترنت برای نصب برنامه صرف کرده تمایل بیشتری هم برای استفاده از اون داره. (این یه قاعده عمومیه که ادما به استفاده از چیزی که راحت به دست میاد تمایل کمتری دارن)

برنامه آنی به طور کامل این کنجکاوی رو می سوزونه. در واقع شما این امکان رو به کاربر می دی که برنامه شما رو ببینه و امتحان کنه، و اگه دوست داشت دانلود کنه. خب من به عنوان توسعه دهنده ترجیح میدم حتی برای امتحان کردن هم کاربر برنامه کامل من رو دانلود کنه.

مشکل دوم برنامه های آنی محدودیت های نرم افزاری و گرافیکی شدیده. در واقع ورژنی از برنامه که برای نمایش آنی طراحی میشه بسیار محدوده و از نظر گرافیکی خیلی ضعیفه. به نوعی بازار از توسعه دهنده می خواد که یک نسخه زشت از برنامه رو برای امتحان به کاربر بده. طبیعتا ممکنه تعداد زیادی از کاربرها به علت این محدودیت گرافیکی از برنامه زده بشن و نصب نکنن.

تازه اضافه بر این دوتا مشکل، توسعه دهنده باید یه بار دیگه برنامه رو به صورت نسخه آنی بنویسه که اونم کلی هزینه و زمان میبره (با توجه به تجربه ما در کار کردن با APIهای بازار می تونم تصور کنم چه جهنمی برای برنامه نویس ساختن)

در نهایت باید گفت که همین الان هم چیزی به نام برنامه اجرای آنی وجود داره. بهش می گن وبسایت!!! به نظر من اگه توسعه دهنده یه نسخه وب از اپلیکیشنش با بالاترین شباهت به اپ تولید کنه به مراتب بهتره (چون دسترسی پیذیری بهتری هم داره و از گوگل هم قابل دسترسه). حالا باید منتظر موند و دید کافه بازار چه طوری این قابلیت رو توی حلق توسعه دهنده ها می کنه!